
به زنی تبدیل شده ام که که برای سپردن گیسوهایش به دست باد ، حاضر است تاوان هر گناه زنانه ای را بپردازد .
این روزها زیاد به خاطرات فکر میکنم . به روزهای رفته ، به روزهای نیامده ... به کارهای کرده و کارهایی که هنوز تو لیست انتظار دلواپسیهام منتظرند ! چرا نباید دلم از این روزگار بگیره ؟ چرا نباید حسرت یه خداحافظی رو دلم بمونه ؟ میدونی چیه مرد تنها ؟ گاهی اوقات حسرت یه خداحافظی ساده هم به دل آدم میمونه...
یعنی به چی فکر میکنی ؟ یعنی اصلا چطوری فکر میکنی ؟ میای ... روبروی آیینه تمام قد دلواپسیهام میشینی ، یه نگاه از سر دلتنگی به نداشتههام میندازی و بعد ...
گاهی اوقات حسرت یه خداحافظی ساده هم به دل آدم میمونه . همیشه فکر میکردم خداحافظیها نشونهی یه آغاز جدیده . یه اتفاق نو که ممکنه اوایل بد باشه ولی در هر صورت خوبه ... ولی حالا که بعد از چند سال دوباره دیدمت و به خاطر تمام خوبیهات ازت تشکر کردم و بعد از یه جدایی بیخداحافظی ، اینبار باهات خداحافظی کردم ، میبینم اصلا هم این اتفاق خوب نیست . وقتی خداحافظی میکنی ولی دلت پر از سلامهای همیشه است ، وقتی خداحافظی میکنی ولی نگاهت هنوز به روزهای گذشته و سلامهای بیدریغه ، وقتی خداحافظی میکنی و باز با این حال ....
نرو ! خواهش می کنم این بار نرو ....
با این حال دلت می خواد بارها وبارها بلند بلند داد بزنی :" عزیز تنها ! عزیز شبهای پر ز دلتنگیام ! از اینجا نرو ، از من نرو " این دیگه چه خداحافظیای میشه ؟
حالا اینبار بعد از هجرتهای دوباره و دوباره ، شونههات رو بالا میندازی ، دوباره تنها میشی و تو کوچه باغ تنهاییهات شعرهای بی کسیرو هی زمزمه می کنی و زمزمه می کنی...
ولي... بايد گذشت عزيز! بايد گذشت و رفت.
بیمقدمه،بيانتظار،بيدلواپسي،بيترديد،بيخداحافظي...
می تونی تموم زندگیت رو در حالی بگذرونی که می دونی فردا ؛ همین دیروزهای نیامده است ! می تونی تف بندازی تو صورت سرنوشت ، پشتت رو بکنی به عالم و آدم و برای خود خودت زندگی کنی ، می تونی چشمهات رو به روی هر چی زندگی ، هر چی نشاط کودکی و هر چی خاطرات خوب گم شده تو روزهای نیامده است ، ببندی و فقط سعی کنی بگذرونی !
می دونم که می تونی تموم روز رو بنشینی یه گوشه و به صفحه یه کتاب ازدلتنگی برآمده زل بزنی و به داستانهای نیامده و نخونده فکر کنی ، می دونم که می تونی انقدر سیگار رو تو دستت نگه داری و به برگریزونهای غمگین خیره بشی که جای سوختگیش نه تنها رو دستت که بلکه رو تموم زندگیت بمونه ...
راستش رو بخواهی می دونم که تموم خاطراتت رو در یه کلمه ، در یه اسم ، در یه ردپای غریب کنار ساحل دلتنگیها جا گذاشتی ...
راستش رو بخواهی می دونم که نگاهت به زندگی شده مثل نگاه ساده ی یه پرنده که از تو لونه تنهاییهاش به این زمین و آسمون ابری و هوای بهاری نگاه می کنه و باز با این حال میدونه که یه جایی تو پاییزان های رفته خودش رو گم کرده !
حالا که چی ؟
آره ! با توام ! تنهای غمگین من ! حالا که چی ؟
یه روزی میاد که به همین روزها هم می خندی ! از اون خنده هایی که همه فکر می کنند مستانه است و فقط ... این فقط منم که می دونم این خنده ها از کجا میاد و چی میشه و چرا حالت نیشخند به خودش داره !
پ.ن: یه روزهایی بود که پر از شعرهای نیامده بودم ! سطرهای ساده ی ساده ! قرار بود همه شون یه کتاب بشه با جلدی با این عکس و با این اسم : بی رنگ تر از طاقت پرنده ولی نشد ! مثل تمام نشدنهای دیگه ! مثل داستان غریبه که قرار بود تموم بشه و باز هم نشد !
لیوان از دستش افتاد رو سرامیک سرد کف آشپزخونه و با صدای بمی از هم پاشید ، تکه های ریز تر جلو چشمش بود و تکه های درشت زیر کابینت تو تاریکی گم شده بود . دستش رو کرد زیر کابینت تا تیکه بزرگ لیوانی که حالا دیگه نمی شد بهش گفت لیوان رو از زیر کابینت در بیاره .
نمی دونست فشارش افتاده یا اعصابش درب و داغون بود که لیوان رو بی هوا انداخت زمین ... مثل مات زده ها نشست روی زمین کنار خرده شیشه های لیوان و تکه بزرگ رو هم از زیر کابینت درآورد .
تا مدتها به اون تکه بزرگ که حالا دیگه رد کوچیکی از خون دستش هم روش بود نگاه می کرد و با نزدیک تر کردنش به رگ دست چپش می خواست قرابت بیشتری بین رگ دست و اون لیوان شکسته به وجود بیاره... ولی نشد ! چه قرابتی بین سیب سرخ و چاقو می تونه وجود داشته باشه ؟هر چقدر لیوان شکسته به رگ دستش نزدیک ترمی شد ، رگ ترسو خودش رو ناپدیدتر می کرد ...
بعد از مدتها به خودش اومد ... چرا باید به خودکشی فکر می کرد ؟
.... تصویرش تو لیوان شکسته خندید !
هی با خودش حرف میزنه ، هی با من قدم میزنه دور حوض بزرگ پارک لاله انگار بخواد حرص منو در بیاره دنبال سیگار می گرده ، بعد که خرید ،سیگار رو از لای این انگشت در میاره و میده لای انگشت بعدی ، هر از گاهی یه پک عمیق بهش می زنه و دستش رو می کشه به سرش و موهای مشکیش ... پیش خودم میگم کدوم احمقی میگه فاصله ها حریف خاطره ها نمی شوند ؟!نه عزیز ! بیخود به خودت امیدواری نده ! اگه تصمیمت رو گرفتی ، بگو گور باباش ! فراموشی رو برای همین آفریده اند بعد هم یه تصمیم گنده بگیر ! مثل تصمیم کبری ...
- آخه چرا اصرار داری که از اول بهت فکر کنم ؟ برای تو جدا شدن آسونه ؟ چرا اینقدر به این مشت باز شده جلوی چشمهام اشاره می کنی ؟
- خیلی چیزها یک شبه از بین میره ... یاد می گیری چطوری با خاطراتت زندگی کنی ... اصلا قرار نیست جدا بشیم ، قراره دوباره فکر کنی ... زندگی کردن با خاطرات مثل این میمونه که آدم زودتر از موعد پیر شده باشه . درست مثل من ! سخته ، ولی همینه دیگه ... میشه ... آسون نیست آدم دلش رو بکشه ، خودش رو خفه کنه ، ولی میشه ... اگه بخواهی ...
ته سیگار پرپر شده رو پرت میکنه یه گوشه ای و دوباره یواشکی دستم رو می گیره ... انگار نه انگار که ژست قهر بودن گرفته بوده به خودش ... می خواد حواسش رو به مسئله دیگه ای بده ، بیخود و بیخود دوباره میاد سراغ من ...
- سی ثانیه بهت وقت میدم که بهم بگی دوستم داری ... می خندم ، آخه زور زورکی دنبال چی هستی ؟ میگم :
- قابل نداره ! اگه مشکلت حل میشه و آرامش می گیری تا ابد مال توام ، تو فکر کن من یه ماهی کوچیک و تنهام که دچار آبی بیکران آب شده ، ولی اگه باز هم به یه نقطه کور ، به یه جای کشف نشده تو زندگیم رسیدی ، گله نکنی که چرا اینطوری هستی ها ! نگی چرا بهم نگفتی که دوستم داری ؟
- نمی دونم ! خودت به این وضعیت چی میگی ؟ اصلا چرا باید وجود داشته باشه ؟
- چون همیشه هینطور بوده . به این وضعیت، من میگم : روبرو شدن با یه آدم پیچیده که نمی تونی مثل دخترهای دیگه خیلی راحت پیروزی فتح دلش رو جشن بگیری ، روبرو شدن با آدمی که هر چقدر هم که سادگیش و به قول تو احمق بودنش تو چشم میزنه ، باز هم داره بدون اینکه به کسی ضربه بزنه زندگی می کنه ... حالا دستش تو زندگی برای تو رو شده ... ولی تو به این وضعیت احتمالا میگی روبرو شدن با یه دیوونه که با آدمهای خیالی و داستانهای خیالی تر زندگی می کنه ! حالا این دیوونه می دونه که می تونه بدون تو زندگی کنه ولی نمی دونه که تو میتونی بدون اون زندگی کنی یا نه ... بگذریم از این موضوع مسخره ... کی بدون اون یه نفر دیگه نتونسته زندگی کنه و مرده که من و تو دومیش باشیم ؟ اصلا ....
عزیزترین ! دوباره کشفم کن ! تا به حال فکر نمی کردی شهرزاد قصه گو ، قصهی هزار و دوم رو هم تو مشتش داشته باشه ، ولی حالا می بینی که داره ... حالا وقت تصمیم گرفتن توست که همین حالا بکشیش یا امشب رو هم با یه قصه دیگه سر کنی ...
پ.ن: وقتی میگی آرامش ، تموم زندگیمو به هم میریزی عزیزترین ! چرا باید از چیزی که هیچ وقت نداشتم ، حرف بزنم ؟ بعد از سالها وقتی دو تا قرص خورده بودم و با تو ، دور حوض بزرگ پارک لاله نشسته بودم و زل زده بودم به آبی زلال ، در یک آن ، یک لحظه ، یک نفس حس کردم که آرامش دارم ، حس کردم که دلم می خواد تا آخر عمر همونجوری اونجا باقی بمونم ...
عید واسه همه به جز یه آدم تنها ، مزه عید میده ! ولی برای من مزه یه نوع اجبار میده . اجباریعنی حکمی که خودم برای خودم بریدم ! می خواستم برگردم و همه چیز رو از اول شروع کنم ولی نشد دیگه ! به همین راحتی ! نشد ! این " نشد " ها تو زندگی همه هست و برای من که .... ای بابا ول کن ! بی خیال ! مگه من با باقی مردم چه فرقی دارم ؟ تنها فرق من اینه که هیچ وقت فکر نکردم ! فقط عمل کردم . اونهم عمل بر اساس چیزی که دلم بهم می گفت ! ماشین رو فروختم و هر جور بود فرهاد - دادای قدیم خودم و غریبه امروز - رو قاچاقی از مرز رد کردم ! وقتی رسید پیش مامان و آبجی کوچیکه ، خیالم راحت شد که بالاخره بعد از یکسال تونستم کاری رو که براش اومده بودم ایران ، انجام بدم ولی خان دایی دستور فرموده بودند که من هم باید برگردم ! گفته بود هر چی لات بازی در آوردی و تنها زندگی کردی بسه دیگه ! دوباره باید زندگی با " خانواده " رو تجربه کنم ! مثل باقی روزهای تطمیع شدن با یه حرف گنده ، با یه تهمت ناروا یا با یه حرف زشت ، تلفن و سکه و پول عیدی و همه چیز رو جمع و جور کردم تا برم سر خونه و زندگی مامان و خان دایی ولی ...
هه ! این بار هم سرنوشت دست تنهایی رو به طرفم رو کرد تا با فشار دادنش به همون انفرادی خودم برگردم ! ویزا بهم ندادند و با وجود اینکه از نظر همه رفته بودم ، نرفتم و موندم ! درست روز عید فهمیدم که موندنی شدم و داد و بیدادهای دایی و مامان هم افاقه نکرد ! ماشین یکی از دوستهام رو که برای عید رفته بود دبی قرض گرفتم و راه افتادم !
همیشه دلم می خواست یه مطلب راجع به ارتباط روح آدمها با حرکت یا بهتر بگم دویدن و رها شدن و حتی رانندگی کردن و بریدن وپریدن و برای همیشه رفتن بنویسم ولی نمی شد ! وقتی بعد از مدتها نشستم تو ماشین و پام رو گذاشتم رو پدال گاز و یکسره تا شمال رفتم و دوباره رسیدم به اون موج سرکش عظیم ، فهمیدم که روح من خیلی عصیانگر تر از این حرفهاست که بشه با یه کلام بد یا یه وعده سر خرمن رامش کرد ! هرچی بیشتر گاز میدادم و بیشتر تو این پیچ و خم زندگی و جاده با سرعت بالای 100 تا می رفتم و صدای بوق باقی ماشین ها رو در می آوردم ، تموم حرفهای زشت و خاطرات زشت ترانگار با باد می خوردند به ماشین و پنجه می کشیدند به شیشه و قیافه زشتشون رو به رخم می کشیدند و با هر جیغ عقده خالی کن من، می ترسیدند و فرار می کردند! دوباره رسیدم به اون موج عظیم سرکش و باز هم تازه روحم اونجا ، کنار دریا و اون موجهای کوچیک بود که فهمید داره کم کم بزرگ میشه !
دلم آروم گرفت و روحم عصیانگر تر از همیشه شد ! حالا که این روزهای برای همیشه انفرادی رو می گذرونم و می گذرونم به این فکر می کنم که آزادی دیگه چه معنی ای می تونه داشته باشه ؟ فکر می کنم تنهایی خودش یه نوع آزادیه ... آزادی از دست باقی مردم !
روانشناسی که قبل از عید رفته بودم سراغش ، میگفت : تو خطرناک شدی مهتاب ! یه مردم گریز درست و حسابی ! اگه فیلم هالیوودی بود ، می گفتم این مهتاب می تونه آدم هم بکشه ! خندیدم و گفتم : نیاز به آدم کشی نیست ، من دلم رو سالها پیش کشتم ... این دیگه واسه همیشه بسه ! حالا تنها دارم با یه روح عصیانگر زندگی می کنم و حالا بعد از طی کردن تموم جاده هایی که می تونست باشه ، رسیده ام به شیراز و دارم دنبال رد پای بوی بهار نارنج می گردم ... گاهی اوقات فکر می کنم ایران برای من خلاصه شده تو چالوس و نور و محمود آباد و شیراز ! باید بهار نارنج ها رو ول کنم و به ماجرا جوییهای تازه ای برسم ! بعد از تعطیلات قراره برام یه وام جور شه تا یه ماشین نو بخرم ... بهار نارنج عزیز ! دوستت دارم . درست مثل روح عصیانگرم که هیج کس هنوز نتونسته بشناستش ! بهار نارنج عزیز ! اگه خاطرات کهنه نبود شاید تمام ایران سرای من می شد اما خاطرات خوب نمی گذارند که من از تو جدا شم ! بهار نارنجم ! عیدت مبارک !
گاهی اوقات چقدر گفتن و نوشتن از تو سخت میشه . گاهی اوقات چقدر همه چیز این زندگی سخت میشه ! به نظرت با چه جمله ای ، با چه عبارتی ، اصلا با چه کلامی باید از تویی که نیستی و همیشه هستی ، هستی و هیچ وقت نیستی ، گفت و نوشت . گفت و نوشت . گفت و نوشت ...
این روزهای انفرادی همیشگی پر از یادهای تنهایی توست . مرد تنها! گاهی اوقات دلم برای نبودن ها و همیشه بودن هایت هم تنگ می شود . گاهی اوقات دلم تا آسمون یه ناکجا آباد تنهایی پر میکشه ، فقط برای اینکه یادش بره ، یعنی سعی کنه که یادش بره یه روزی عاشق تو بوده و اسیر .... و حالا ... میدونی چیه ؟ گاهی اوقات از این همه آزادی دلم میگیره ! از خودش بپرسی ، میگه می تونم به هر جایی که می خوام برم ، به هر کسی که می خوام سر بزنم و به خونه هر از دست رفته ای سرک بکشم تا ببینم هنوز هم دلش به هوای من میزنه یا نه ، ولی ... گاهی اوقات این دل هم از این همه آزادی دلش می گیره ...
خنده داره مگه نه ؟ همه دنبال یه ذره هوای آزاد ، بهونه ی یه نفس تو هوای رهایی مطلق هستند و من هر روز بیشتر از روز قبل دلم می خواد اسیر تو باشم . میدونی چیه ؟ گاهی اوقات از این همه آزادی بی دلیل ، از این همه پراکندگی بی بهانه دلم می گیره . حالا گیریم این روزها ، روزهای عید و شادی و آزادی باشه ... اصلا چه فرقی می کنه ؟ مهم اینه که تو این روزهای انفرادی همیشگی جای یه چیزی تو این دل آباد خراب شده خالیه .... جای یه چیزی ... نه ! یه نگاهی که سالهاست رو پهنه ساحل دیوونگیهام جا خوش کرده و منواز این روزگار و روزگار رو از این منِ تنها می ترسونه !
مرد تنها ! سال نو مبارک ! همیشه اولین کار بعد از لحظه سال تحویل ،گرفتن شماره تو بود و امسال ... باز هم مثل تموم سالهای بی تو بودنم ، غریبه ها سال نو رو بهم تبریک گفتند و تو ... نبودی !
یه روزی میاد ، دلت واسه همین روزهای بی بهونه هم تنگ میشه !
یه روزی میاد ، دلت تنگ میشه واسه هر چی دادو دعواهای عاشقونه و بهونه های الکی برای دعوا کردنه !
یه روزی میاد ، دلت واسه همین شهر پر خاطره ، دلت واسه همین دیوارهایی که پنجه به تنهاییهاشون کشیدی ، تنگ میشه .
یه روزی میاد ، دلت می خواد داد بزنی و نمی تونی ! دلت می خواد بری یه پاییزان تمام عیار رو ببینی و به خودت ببالی که هنوز هم دلت بهاریه ، ولی نمیشه ! یعنی دیگه اصلا تو انتظار بهارهای دوباره و عیدانه های بی بهانه نمی مونی ! می مونی چه کنی با این همه سنت از یاد رفته ! با این همه سفره های بی هفت سین و با این همه سبزه های تنهای همیشگی !
شاید به همین خاطره که این روزهای نو شدن های بی دلیل منو بیشتر از قبل یاد پاییزانهای همیشگی میندازه ...چون دلم می خواد تو این روزهای عاشقی بی دلیل ! همینطوری روبروت بنشینم و حس نگاه ناتمامی رو تجربه کنم که می تونه تا ته دلت بره ولی نمی تونم !
فکر کن اگه روز تولدت فقط به این فکر باشی که چقدر کادو گیرت میاد یا چند نفر بهت تولدت رو تبریک میگن ، چه روز تولد گند و مسخره ای می تونی داشته باشی ! در هر صورت تو خواسته یا مثل من ناخواسته به این دنیا وارد شدی و این گناه هیچکی نبوده ! روز تولد فلسفه خاص خودش رو داره ، سالگرد مرگ عزیزان آدم هم همینطور . همینطور مراسم های دیگه مثل سالگرد عروسی و سالگرد نامزدی و حتی این ولنتاین لعنتی!
در هر صورت از این روز ولنتاین اجنبی لعنتی بدم میاد ! چون در هر صورت با متوقع بودن همراه شده ! اگه کسی که دوستش داری ، روز تولدت رو به یاد نیاره یا سالگرد عروسیتون رو ، چه فکری می کنی ؟ من که میگم گور باباش ! حتما دوستم نداره ! البته کمی تا قسمتی ابری دلخور هم میشم ولی این ولنتاین لعنتی توقع زیادی ایجاد می کنه ! حتما باید کادو بخری یا کادو بگیری تا خیالت راحت شه ! اونهم حتما کاکائو و عروسک ؟
اولین سالی که فهمیدم تو ایران هم ولنتاینی وجود داره ، خیلی خوشحال بودم ! یه روز برای کسانی که یواشکی همدیگه رو دوست دارند !... بهش زنگ زدم، کلی قرار گذاشتیم برای روز ولنتاین ! پنجشنبه بود . ساعت 4 میدون ونک ! یه بسته کاکائو هم خریده بودم . رفتم ایستادم تو میدون و گروه گروه دختر و پسر بودند که گل و کادو به دست از کنارم رد می شدند ! هر چی ایستادم نیومد ! به تلفنش که زنگ زدم دیدم سر کار توی یه جلسه است ! ساعت 4 شد ساعت 8 و هنوز تو جلسه بود و من تنهایی تا میدون تجریش رو پیاده رفته بودم و حالا دیگه موقع برگشتن دم پارک ملت بودم ! یه پیرمرد با یه کیسه گونی بزرگ از کنارم رد شد و گفت : خانوم عروسک نمی خوای ؟
چرا دروغ ؟ تو اون 4 ساعته اینقدر راه رفته بودم که دیگه از دستش ناراحت نبودم ! بی خیال شده بودم ! گفتم : دست خودش که نیست ، گیر کرده دیگه ! توی راه تا خونه تموم کاکائو ها رو خوردم و از پیرمرد هم یه مار دراز خریدم ! حالا تقریبا میشه گفت که حدود پنج سالی هست که تو خونه ، روی تلویزیون چمباتمه زده و داره سعی می کنه با اون چشمهای هیزش هیپنوتیزمم کنه !
دارم به این فکر می کنم که دوست داشتن روز و ماه و سال و تاریخ خاص نداره . میتونی هر روزت رو ولنتاین بگیری ولی بعضی روزها بهونه است . نمی تونی بگی اگه طرفت روز تولدت رو به یاد نیاورد و یا بدتر از اون بهت تبریک گفت ولی با یه شاخه گل ناقابل این روز رو برات به یاد موندنی نکرد ، هنوز هم دوستت داره ... سالگردها هم همینه یا این ولنتاین لعنتی !
می دونی چیه آدم برفی عزیز ؟ من و تو فرق زیادی با هم نداریم . میدونی ؟ هر دومون در هر حال باید اون خنده ی مسخره و اون لبخند احمقانه رو تا آخر عمر روی صورت داشته باشیم .
هر دو باید تا آخر عمرمون با نگرانی نگاه طلوع و غروب آفتابی بکنیم که یه روز هست و یه روز دیگه ... میدونی ؟همه چیز بستگی به این شانس لعنتی داره عزیز من ...
تو ، یه روز توی کانادایی ، با بچه هایی که زیاد هم علاقه ای به برف بازی توی سرمای استخون خورد کن تورنتو ندارند و به خاطر اینکه گفته باشند ما هم به بارش این همه برف از آسمون خدا ، واکنش نشون میدیم ، دستی به سر و صورتت کشیده اند ، شاید هم یه روز بعد از سی سال توی شهری مثل تهران که معمولا برف به خودش نمی بینه درست میشی و شاید به خاطر اینکه این بچه ها برف بازی تو روزهای سرد رو زیاد تجربه نکرده اند ، مجبور باشی فقط برای چند ثانیه لبخند بزنی و بعد به گلوله ای تبدیل بشی که قراره تو سر یکی از همین بچه ها بخوره و یا تبدیل به یه فحش ناموسی بد بشی برای بچه ی بعدی !
شاید هم اون گلوله های برف تو حیاط خونه ی من پایین بیایند و من توی یه روز سرد که سرما تموم وجودم رو پر کرده ، از روی دلتنگی برای یه آدمی که باید می بوده و برام آدم برفی درست می کرده و حالا سالهاست که دیگه نیست ، میرم تو حیاطی که همسایه ها از پشت پنجره های خونه شون منو با اون چشمهای هیزشون دید می زنند و حس می کنم خدا شدم و می تونم کسی رو خلق کنم که همدمم بشه .
ولی میدونی چیه آدم برفی ؟
خدا هم مثل من اشتباه می کرد . ما آدمها کی براش همدم خوبی بودیم که تو با اون عمر کوتاهت بخواهی برای من باشی ؟ تو فقط بلدی بخندی . تو فقط بلدی لبخند بزنی و دستهات رو که دو تا چوب خشک شده از درخت کاج حیاط خونه هستند ، به اطراف باز کنی تا شاید یکی این حس بهش دست بده که می تونه تو آغوش باز تو جا بگیره ولی من باید چکار کنم ؟ یه شال گردن صورتی داشتم که انداختم دور گردنت و یه کلاه قرمز زمان بچگی که حالا روی سر توست ... به جای دکمه های پیراهن سفیدت که حالا خیلی هم چرک و کثیف شده ، سنگ گذاشتم و داشتم فکر می کردم کاش می شد به جای دلت هم یه سنگ درشت بذارم که هیچ وقت به این دنیا و آدمهاش دل نبندی .... ولی راستش رو بخواهی این دل آدمها نیست که راهی میشه برای آزار دادن همدیگه ، این چشمهاست که آدمها رو دیوونه ی همدیگه می کنه . ولی تو ...چشمهات هم .... اون هم از سنگه و رد لبخندی تو صورتت که نیشت رو تا بناگوش برای خندیدن به سرنوشت باز می کنه .
راستی تو هم به سرنوشت اعتقاد داری ؟ من که همین حالا هم به این لعنتی خیلی اعتقاد دارم . آخه همین سرنوشته که منو تا اینجا و تا ساختن یه آدم برفی برای روزهای سرد زمستونی کشونده . حالا بیا هی ناخن به صورت سرنوشت بکش که کاش آب شده بودی و این همه غم و غصه ی مردم رو با چشمهای سنگیت نمی دیدی و به خاطرشون غصه نمی خوردی و در عین حال مجبور نبودی با این همه درد ،به صورت همون سرنوشت و آدمها لبخند بزنی .
بچه های ساختمون از دیدن تو با اون شکم گنده که توش هیچی نیست ، جز یه قطعه سنگ به جای دلت ،خوشحال شده اند . اومدند تو حیاطی که تا حالا فقط من داشتم بین درخت های کاجش دنبال یه آدم سفید پوش برای درد و دل می گشتم و حالا اون آدم تنها که قرار بود روبروم بنشینه و با اون خنده ی زورکی ،شریک یه لیوان چای داغ و دو تا دونه شیرینی مربایی باشه ، داره به بچه هایی نگاه می کنه و لبخند می زنه که همین امروز به اون فکر می کنند و فردا ممکنه با چکمه هاشون ، ازش میهمان نوازی کنند ....
دارم فکر می کنم با این همه اتفاق افتاده و نیافتاده ، با این همه کار کرده و نکرده ، با این همه فحش خورده و نخورده ، با این همه رودست های خورده و نخورده ، با این همه از پشت خنجر ها خوردن و نخوردن ، با این همه طرد شدن ها و نشدن ها ، با این همه افسردگی و خوشی کاذب ، این بهونه های کوچیک هستند که معمولا به داد ما آدمها می رسند ...
بهونه های کوچیکی که ما رو به هم می رسونه و نمی رسونه ، بهونه های کوچیکی که ما رو به این زندگی امیدوار می کنه و نمی کنه ! بهونه ای مثل صبح رو با تلفن یه دوست از خواب بیدار شدن ، شب سرد رو پای پیاده تا دم خونه ی یه دوست رفتن و نگاه کردن به پنجره ای که دیگه پشتش هیچی نیست جز خاطرات قدیمی و در عین حال تازه ای که خنجر به ته قلبت فرو می کنه ، بهونه ای مثل نوشتن ، بهونه ای مثل تکیه گاه شدن برای گریه های های های از سر دلتنگی به غریبه ی آشنا ، بهونه ای مثل نو شدن برای دوباره زندگی کردن ، بهونه ای مثل دعا کردن از ته قلب برای یه نفر دیگه که سالم باشه ، سر حال باشه ، امتحانهای دانشگاهش رو با نمره عالی پاس کنه و دوستهاش زیاد خنجر به قلبش نزنند و ...
این بهونه های کوچیک هستند که ما رو به این نکبتی "زندگی" می چسبونه . نمی دونم چرا ولی دارم دعا می کنم گل نرگس افسرده ی من که این روزها همه ی بهونه هاش رو داره پشت سر هم از دست میده و روز به روز غمگین تر و غمگین تر میشه ، بدونه که تو زمستونه که همه گل نرگس رو دوست دارند . تو سرماست که نرگس ها سرحال می مونند . تو اوج تاریکی شبهای سرده که پیرمرد گل فروش ، تو ترافیک خیابون ، هر قدر هم از تو دور باشه ، ولی از تشعشع نرگس سفید تو دستش هست که ما رو بی اختیار یاد یه هزاری سبز و سه شاخه گل نرگس میندازه .
نرگس قشنگم !... تموم این زمستون رو به خاطر تو و گریه های شبونه ات پشت اون تلفن عمومی سر حیابون انقلاب دوست دارم .
نرگس قشنگم !... تموم این زمستون رو به خاطر تو و بهونه های اندازه ی قلب کوچیک و مهربونت دوست دارم .