کاش یکی بود ! یکی که میتونستم براش هدیه بخرم ، شاید یه کراوات خوشگل میخریدم ، شاید یه بسته شیرینی خوب ! شاید هم یه پیراهن مردانه و یه دسته گل که روش نوشته باشه : پدر عزیزم روزت مبارک !
کاش یکی بود ولی...سالهاست که هیچکی نیست . مثل سالهای قبل راهی بهشت زهرا میشم ، با یه دسته گل رز قرمز و دو تا شمع و یه شیشه گلاب . مدتها میشینم روبه روی سنگ قبر آقاجون و براش حرف می زنم . خاطره تعریف می کنم و از بدیها و خوبیهای این روزها میگم . اگه آقاجون هنوز دوستم داشته باشه و از کارهام ناراحت نباشه ، مثل اونموقعها که هر وقت مهمونهاش براش شیرینی می آوردند میومد تو راه پله و داد میزد: مهتاب ! بیا شیرینی ! یک نفر با یه جعبه شیرینی میاد می ایسته بالا سرم و میگه : خدا رحمتشون کنه ! شیرینی رو برمیدارم و میگم : خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه ...
پیش خودم میگم : کاش بودی ... کاش می تونستم برات هدیه بخرم ...
پ.ن: داشتم تو اینترنت دنبال عکس "پدر" میگشتم ! یه چیزی که نماد پدری باشه تو هیچ عکسی ندیدم . میدونی چیه ؟ باید تو احساست دنبال اون بگردی شاید به همین خاطره که این عکس بیشتر از هر عکس دیگه ای برام نماد مادری و پدری شد . نماد اون حسی که می تونستم داشته باشم و حالا چشم باز کردم می بینم ندارم !
خیلیها این نظر رو ندارند ولی این نظریه برای من ثابت شده که بدون خانواده بهتر میتونم زندگی کنم ! اینقدر درگیر و دار کارها وتنهاییهام گرفتار میشم که دیگه حوصله هیچ کسی رو ندارم ولی این جنسیت لعنتی ! این ضعیفه دیده شدنهای همیشگی حتی اگه تو ایران باشی و تموم خانوادهات کانادا ، دست از سرت بر نمیداره . یه جورایی باید بمیرم تا آزاد بشم ! باید برم گم بشم و ازم جز یه خاطره مبهم وخاکستری و درد آور ، چیزی باقی نمونه !
دلم میخواد گم بشم و هیچ کس دیگه نتونه پیدام کنه باورت میشه ؟ فرهاد میگفت تو این خانواده زندگی کردن یعنی اسیر عاطفه شدن ، نمیتونیم باهم زندگی کنیم ولی بدون همدیگه هم آروم و قرار نداریم چون از بدبختیهای همدیگه باخبریم و همیشه تو این هول و ولا که سر اون یکی چی میاد . میگفت یکی باید دل رو بزنه به دریا وخودش رو نجات بده شاید راهی برای دیگرون هم باز بشه ولی ... امان از این دلبستگیهای بیخودی ...
حالا من اینور دنیا اسیر تنهایی و شماها اونور اسیر روزمرگی ... به کی برمیخوره اگه فکر کنید من مردهام؟ درست مثل آقاجون که یکدفعهای رفت یا خانجون که کم کم تحلیل رفت و ناپدید شد ؟ ایران هم دیگه جای من نیست ! گرچه ، هیچ جا جای مهتاب نیست ! دارم به گم شدن فکر میکنم . خنده داره ولی واقعیتیه واسه خودش !
تصمیم گرفتم ، کم کم دورو برم رو جمع و جور کنم و برم . کجا ؟ نمیدونم . هرجایی که بشه . تو کتاب بار هستی میلان کوندرا خوندم که نوشته بود: "آدمی که از خونه و کاشانه خودش هجرت میکنه و به نوعی از زندگیش فرار میکنه ، آدم خوشبختی نیست." راست میگه ولی این حقیقت تموم مهاجرتها و گم شدنهاست !
مامان باهام اومده ایران تا وسایلم رو جمع کنم و باهاش برگردم سر خونه و زندگی خان دایی ولی میخوام قبل از این که مثل چک برگشتی برگردم دم خونه اولم و قبل از اینکه دوباره فرهاد بهم پوزخند بزنه که راه فراری نیست ، گم بشم ! وسایلم رو جمع میکنم و یه روز بی خداحافظی میرم به یه راه دور دیگه . مامان که اینقدر عذابم میده تا هفتهها دنبالم میگرده و به هر کلانتری و قبرستونی سر میزنه . درسته که عذاب آوره و دردناک ولی اینقدر از این عطوفتهای بیرویه که آدم رو اسیر خودش میکنه خسته ام که میخوام این عذاب رو تحمل کنه . دارم خیانت میکنم . ولی باید گم بشم ...
با ربط :
می خوام برم
شاید دارم فرار می کنم
ولی می خوام برم
الان به نظر نمیاد تنها باشم، ولی هستم
خیلیم هستم
می خوام برم که مطمئن شم تنهام
دلم تنگه
تنگ همه کس و همه چی
دوست دارم با هرکی هستم، ازش جدا نشم
چه اون آدم یه نفر باشه که باهاش سرصحبت رو تو اتوبوس باز کردی
چه اون آدم عشقت باشه
فکر کنم نشونه های تنهاییه
حس یه ماهیو دارم که الکی خودشو به تنگش می کوبه
فکر میکنم یه جورایی پررو شدم! میشینم یه گوشه و وقتی داری کار میکنی یا خیره شدی به صفحه کامپیوتر یا نشستی یه گوشه روی صندلی و داری سیگار میکشی ، نگاهت میکنم ... راستش رو بخواهی از این همه دیدن و تماشا کردن سیر هم نمیشم .
میدونم ، میگن گناهه ! نباید خیره بشی تو صورت مرد نامحرم ! ولی درست مثل زمانی که خیره میشدم به صورت مادر و برای مدتهای زیاد نگاهش میکردم ، یا وقتی شادی (آبجی کوچیکه) مریض بود و همه فکر میکردند داره میمیره ! و من فقط تو بیمارستان نگاهش میکردم ، درست مثل زمانی که فرهاد داشت وسایلش رو از خونه جمع می کرد بره و من فقط نگاهش میکردم تا هیچ وقت چهرههای نازنینشون رو از یاد نبرم ، انگار میخوام تک تک خطهای صورتت ، تمامت چشمهات رو از بر کنم !
میشینم یه گوشه و فقط نگاهت می کنم ... دیگه شرم نمیکنم . وقتی خیره به چشمهام میشی ، لپهام گل نمیندازه و از روی خجالت سرم رو پایین نمیندازم ... می دونم پر رو شدم!
ولی اگه خوب نگاه کنی میبینی هیچ تضمینی برای هیچی وجود نداره . آدمها میان و میرن ، میان و میرن ، میان و میرن ... چه تضمینی وجود داره که همیشه بتونم ببینمت ؟ چه تضمینی وجود داره که همیشه از اون نگاه مهربون پر باشم ؟
میترسم عزیزترین ! میترسم ! میترسم نگاهت کنم و باز هم تو روزهای نبودنت خالی از این نگاهها باشم . میترسم یه روزی تو همین روزهای بیکسی و تکرارهای دوباره چشم باز کنم و ببینم که منظره جلوی چشمهام ، خواب معصومانه تو نیست ...
میترسم و پر رو شدهام ! میشینم یه گوشه و فقط نگاهت میکنم !
هیچ وقت نمیشه گفت آدمها چطوری هستند . یه روز خوبند و یه روز بد . یه روز مثل یه کتاب یک صفحهای پاره و به درد نخور هستند و روز دیگه ، از تو حرفهاشون یک مثنوی هفتاد من بیرون میاد یا واسه خودشون شاهنامهای میشوند. دوباره آغاز میشوم . از نو ، و باز دوباره ها ،دوباره ها ، دوباره ها ... میگی برات تازگی دارم . هر روز و هر روز . ولی خودم تو این دوباره ها غرقم .میگم دارم بهت عادت می کنم و تو ... می ترسی ! ترس از آینده . ترس از اینکه چطوری باید بهم بگی برای همیشه خداحافظ !
این خداحافظیها از تو چشمهای آدمها میریزه بیرون ! تو از همون اول که با یه نفر همکلام میشی میتونی بفهمی این آدم ، "هست" یا "نیست"! میمونه یا رفتنیه ... ولی گاهی اوقات دلت میخواد خودت رو گول بزنی و بگی تا وقتی "من" بخوام هست . ولی ... آدمهای رفتنی همیشه در حال رفتنند. در حال ذره ، ذره ، ریز، ریز ، گم شدن تو همین خیابونها و یک دفعه ناپدید شدن .
تو با این ناپدید شدنها چه می کنی؟ راستش رو بخواهی من به این گم شدن ها عادت کرده ام . همنطور که به بودنت عادت کرده بودم و نفهمیدی . یا ترسیدی از این حس که به تو پیدا کردم . راستش رو بخواهی وقتی تو هم بهم میگی که میخواهی بمونم و نمی خواهی یکدفعه ناپدید بشم ، خودم هم می ترسم . نه از تو که از خودم . از خودم می ترسم که یک روز پا بزاره رو دلش و یکدفعه به خاطر سرنوشت ، به خاطر هزار و یک دلیل آورده و نیاورده ، به خاطر هزار و یک راه رفته و نرفته بزنه همه چیز رو نابود کنه و برای همیشه بره .
بره چون رفتن جزیی از غریزه انسانه . بره چون در هر صورت برای من در به در، فقط رفتن میمونه و رفتن . ولی با ماندن چه باید کرد ؟ با تو که هستی ؟ با تو که تا انتهای دنیا ، تا انتهای همین رویای شبانه قراره بمونی ؟
باور کن عزیز ، باور کن که اگه پایی برای رفتن باشه ، می خوام با تو قسمتش کنم . کاش میشد با هم فرار میکردیم ... نه از هم .
عموی مامانم شیرازی ، استاد درست کردن شراب ناب شیراز بود ! یک سال قبل از فوتش یه شراب برای مامانم آورد که هیچ کدوم بهش لب نزدیم ! اون یکسال رو به اضافه سه سال بعدش بکنی ، میشه چهار سال . چهار ساله که با وجود اینکه هر روز و هر روز خونه ما به خاطر فرهاد شده بود پلیس بازار ! هیچ بنی بشری نتونست از ته کمد لباسی من پیداش کنه و حالا چند روزه که جلوی چشمم تو خونه روی میز آشپزخونه داره بهم چشمک می زنه !
روز تولد تو بود مرد تنها ! من هم که مثل همیشه روزگار تنها تپیده بودم ته مبل و داشتم یه فیلم عشقولانه هندی می دیدم به اسم "دیوداس" . پسره عاشق یه دختر میشه و به خاطر اینکه به عشقش نمی رسه میزنه به عرق خوری و بد مستی و آخرش هم می میره .
یاد این آهنگ داریوش افتادم : خوشا مردن ، خوشا از عاشقی مردن !
یه جورایی خیلی خسته ام . کاش می شد دلم رو بزنم به دریا و بخورمش ! چرا همیشه باید جلوی خودمون رو بگیریم و نگیم مستی و راستی !
از این واژه مستی و راستی خوشم میاد ... اگه مست بودم زنگ می زدم به مرد تنها و بهش می گفتم که یه زمانی چقدر عاشقش بودم ! اگه مست بودم می نشستم پای تلفن و به تک تک آدمهایی که تا به حال باهاشون درست و حسابی حرف نزدم ، حرف می زدم . آهای رفیق فابریک ! دوستت دارم ! آهای نامرد نارفیق ! ازت بدم میاد . آهای زندگی ! خسته ام خسته !
آهنگ ابی رو گذاشتم تو ضبط و دارم به شراب ناب شیرازی فکر می کنم که بهم جرات داد بهت بگم دوستت دارم و با این حال هنوز دست نخورده روی میز آشپزخونه باقی مونده ...
اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم
ولی در عشق تو دریایی از دل کم میارم
اگر چه روبرویی مثل آیینه با من
ولی چشمهام بسم نیست برای سیر دیدن
نه یک دل نه هزار دل همه دل های عالم
همه دلها رو می خوام که عاشق تو باشم
تویی عاشق تر از عشق ، تویی شعر مجسم
تو باغ قصه از تو سحر گل کرده شبنم
تو چشمهات باغ مخمل شراب ناب شیراز
هزار می خونه آواز ، هزار و یک شب راز
می خوام تو رو ببینم ، نه یک بار نه ده بار به تعداد نفسهام
برای دیدن تو ، نه یک چشم ، نه ده چشم ، همه چشمهارو می خوام
نمیدونم چرا ، ولی اعتقاد دارم همیشه این تردیدهای ما هستند که راههای باز جلوی رومون رو میبندند . یعنی گاهی اوقات باور نداریم خوشبختی هم میتونه به خونهی ما سرک بکشه .
راستش رو بخواهی خوشبختی رو درست تو اوج خوشبختی باور نمیکنیم و بعد ... زمانی میرسه که تاوان این باور نکردنها و باور نشدنها رو پس میدهیم ...
تردید ها ، تردیدها ، این تردیدهای همیشگی زندگی رو از من ربود عزیزترین !
هی گفتم و نوشتم : تنهاترین ! مرد تنها ! مرد تنها !
ولی راستش رو بخواهی، از همون اول هم میدونستم که تو هیج وقت تنها نبودی .
میدونی چیه مرد ... مرد صبور ؟ تنهایی مال منه ، مال ما آدمهای همیشه در حال گذر این روزگار ، مال ما همیشه درگیر و دار تردیدها ...
مرد تنها ! تو از همون اول هم تنها نبودی ولی من میدونستم که روزی بالاخره این تنهاییست که ما رو برای یکبار دیگه ، فقط برای یکبار دیگه و این بار با لحنی غم انگیزتر از بارهای پیش به هم میرسونه ...
من اینجا تک درخت دور افتاده ای از جنگل آرزوها بودم و تو ... تو هیج وقت تنهانبودی عزیزترین ...
من ، درختی که سالهاست با ریشه های خودش هم در جنگه و تو ... چه غریبانه از من پریدی، پرندهی رفتنی!
شاید به همین خاطره که سعی میکردم تو روزمرگیهای عمیق خودم فرو بروم و از تو رد بشم ...
شاید به همین خاطره که سعی میکردم ... بگذریم از این همه حرف و حدیث بی سرانجام!
یه روزی تو همین روزها که روز تولد تو بود ، روی هدیه تولدت برات نوشتم : از طرف دوستت ، بعد دیدم ما دوست نبودیم ، احساس من به تو چیزی فراتر از دوستی بود ولی شرم داشتم از به کار بردن کلمه عشق ! پس نوشتم : از طرف : مادرت ، خواهرت ، پدرت ، بچه ات ، دختر خاله و دایی و عمه و عمو ... همه را نوشتم و ندونستم که چه زود معنی این همه فامیلشدنهای بی رویه و این همه جبران بیکسی را میفهمم ...
یه روزی تو همین روزها که روز تولد تو خواهد بود ، روی هدیه تولدت می نویسم : از طرف ...
حالا می فهمم که اون "همه کس" گذشته خیلی زود به "هیچ کس" امروز تبدیل شد !
حالا من امروز "هیچ کس" هستم ! یک هیچ ، یک هیچ به اندازه تمام نداشتههایت !
مرد تنها ! تولدت مبارک ... تولدی که تو یکی از همین روزهای ترانه و تردید بود ؛ تردیدی که من رو از تو و کل دنیا جدا کرده ...
مرد تنها ! تولدت مبارک ... از طرف کسی که حالا دیگه هیچ کس نیست !

به زنی تبدیل شده ام که که برای سپردن گیسوهایش به دست باد ، حاضر است تاوان هر گناه زنانه ای را بپردازد .
این روزها زیاد به خاطرات فکر میکنم . به روزهای رفته ، به روزهای نیامده ... به کارهای کرده و کارهایی که هنوز تو لیست انتظار دلواپسیهام منتظرند ! چرا نباید دلم از این روزگار بگیره ؟ چرا نباید حسرت یه خداحافظی رو دلم بمونه ؟ میدونی چیه مرد تنها ؟ گاهی اوقات حسرت یه خداحافظی ساده هم به دل آدم میمونه...
یعنی به چی فکر میکنی ؟ یعنی اصلا چطوری فکر میکنی ؟ میای ... روبروی آیینه تمام قد دلواپسیهام میشینی ، یه نگاه از سر دلتنگی به نداشتههام میندازی و بعد ...
گاهی اوقات حسرت یه خداحافظی ساده هم به دل آدم میمونه . همیشه فکر میکردم خداحافظیها نشونهی یه آغاز جدیده . یه اتفاق نو که ممکنه اوایل بد باشه ولی در هر صورت خوبه ... ولی حالا که بعد از چند سال دوباره دیدمت و به خاطر تمام خوبیهات ازت تشکر کردم و بعد از یه جدایی بیخداحافظی ، اینبار باهات خداحافظی کردم ، میبینم اصلا هم این اتفاق خوب نیست . وقتی خداحافظی میکنی ولی دلت پر از سلامهای همیشه است ، وقتی خداحافظی میکنی ولی نگاهت هنوز به روزهای گذشته و سلامهای بیدریغه ، وقتی خداحافظی میکنی و باز با این حال ....
نرو ! خواهش می کنم این بار نرو ....
با این حال دلت می خواد بارها وبارها بلند بلند داد بزنی :" عزیز تنها ! عزیز شبهای پر ز دلتنگیام ! از اینجا نرو ، از من نرو " این دیگه چه خداحافظیای میشه ؟
حالا اینبار بعد از هجرتهای دوباره و دوباره ، شونههات رو بالا میندازی ، دوباره تنها میشی و تو کوچه باغ تنهاییهات شعرهای بی کسیرو هی زمزمه می کنی و زمزمه می کنی...
ولي... بايد گذشت عزيز! بايد گذشت و رفت.
بیمقدمه،بيانتظار،بيدلواپسي،بيترديد،بيخداحافظي...
می تونی تموم زندگیت رو در حالی بگذرونی که می دونی فردا ؛ همین دیروزهای نیامده است ! می تونی تف بندازی تو صورت سرنوشت ، پشتت رو بکنی به عالم و آدم و برای خود خودت زندگی کنی ، می تونی چشمهات رو به روی هر چی زندگی ، هر چی نشاط کودکی و هر چی خاطرات خوب گم شده تو روزهای نیامده است ، ببندی و فقط سعی کنی بگذرونی !
می دونم که می تونی تموم روز رو بنشینی یه گوشه و به صفحه یه کتاب ازدلتنگی برآمده زل بزنی و به داستانهای نیامده و نخونده فکر کنی ، می دونم که می تونی انقدر سیگار رو تو دستت نگه داری و به برگریزونهای غمگین خیره بشی که جای سوختگیش نه تنها رو دستت که بلکه رو تموم زندگیت بمونه ...
راستش رو بخواهی می دونم که تموم خاطراتت رو در یه کلمه ، در یه اسم ، در یه ردپای غریب کنار ساحل دلتنگیها جا گذاشتی ...
راستش رو بخواهی می دونم که نگاهت به زندگی شده مثل نگاه ساده ی یه پرنده که از تو لونه تنهاییهاش به این زمین و آسمون ابری و هوای بهاری نگاه می کنه و باز با این حال میدونه که یه جایی تو پاییزان های رفته خودش رو گم کرده !
حالا که چی ؟
آره ! با توام ! تنهای غمگین من ! حالا که چی ؟
یه روزی میاد که به همین روزها هم می خندی ! از اون خنده هایی که همه فکر می کنند مستانه است و فقط ... این فقط منم که می دونم این خنده ها از کجا میاد و چی میشه و چرا حالت نیشخند به خودش داره !
پ.ن: یه روزهایی بود که پر از شعرهای نیامده بودم ! سطرهای ساده ی ساده ! قرار بود همه شون یه کتاب بشه با جلدی با این عکس و با این اسم : بی رنگ تر از طاقت پرنده ولی نشد ! مثل تمام نشدنهای دیگه ! مثل داستان غریبه که قرار بود تموم بشه و باز هم نشد !
لیوان از دستش افتاد رو سرامیک سرد کف آشپزخونه و با صدای بمی از هم پاشید ، تکه های ریز تر جلو چشمش بود و تکه های درشت زیر کابینت تو تاریکی گم شده بود . دستش رو کرد زیر کابینت تا تیکه بزرگ لیوانی که حالا دیگه نمی شد بهش گفت لیوان رو از زیر کابینت در بیاره .
نمی دونست فشارش افتاده یا اعصابش درب و داغون بود که لیوان رو بی هوا انداخت زمین ... مثل مات زده ها نشست روی زمین کنار خرده شیشه های لیوان و تکه بزرگ رو هم از زیر کابینت درآورد .
تا مدتها به اون تکه بزرگ که حالا دیگه رد کوچیکی از خون دستش هم روش بود نگاه می کرد و با نزدیک تر کردنش به رگ دست چپش می خواست قرابت بیشتری بین رگ دست و اون لیوان شکسته به وجود بیاره... ولی نشد ! چه قرابتی بین سیب سرخ و چاقو می تونه وجود داشته باشه ؟هر چقدر لیوان شکسته به رگ دستش نزدیک ترمی شد ، رگ ترسو خودش رو ناپدیدتر می کرد ...
بعد از مدتها به خودش اومد ... چرا باید به خودکشی فکر می کرد ؟
.... تصویرش تو لیوان شکسته خندید !
هی با خودش حرف میزنه ، هی با من قدم میزنه دور حوض بزرگ پارک لاله انگار بخواد حرص منو در بیاره دنبال سیگار می گرده ، بعد که خرید ،سیگار رو از لای این انگشت در میاره و میده لای انگشت بعدی ، هر از گاهی یه پک عمیق بهش می زنه و دستش رو می کشه به سرش و موهای مشکیش ... پیش خودم میگم کدوم احمقی میگه فاصله ها حریف خاطره ها نمی شوند ؟!نه عزیز ! بیخود به خودت امیدواری نده ! اگه تصمیمت رو گرفتی ، بگو گور باباش ! فراموشی رو برای همین آفریده اند بعد هم یه تصمیم گنده بگیر ! مثل تصمیم کبری ...
- آخه چرا اصرار داری که از اول بهت فکر کنم ؟ برای تو جدا شدن آسونه ؟ چرا اینقدر به این مشت باز شده جلوی چشمهام اشاره می کنی ؟
- خیلی چیزها یک شبه از بین میره ... یاد می گیری چطوری با خاطراتت زندگی کنی ... اصلا قرار نیست جدا بشیم ، قراره دوباره فکر کنی ... زندگی کردن با خاطرات مثل این میمونه که آدم زودتر از موعد پیر شده باشه . درست مثل من ! سخته ، ولی همینه دیگه ... میشه ... آسون نیست آدم دلش رو بکشه ، خودش رو خفه کنه ، ولی میشه ... اگه بخواهی ...
ته سیگار پرپر شده رو پرت میکنه یه گوشه ای و دوباره یواشکی دستم رو می گیره ... انگار نه انگار که ژست قهر بودن گرفته بوده به خودش ... می خواد حواسش رو به مسئله دیگه ای بده ، بیخود و بیخود دوباره میاد سراغ من ...
- سی ثانیه بهت وقت میدم که بهم بگی دوستم داری ... می خندم ، آخه زور زورکی دنبال چی هستی ؟ میگم :
- قابل نداره ! اگه مشکلت حل میشه و آرامش می گیری تا ابد مال توام ، تو فکر کن من یه ماهی کوچیک و تنهام که دچار آبی بیکران آب شده ، ولی اگه باز هم به یه نقطه کور ، به یه جای کشف نشده تو زندگیم رسیدی ، گله نکنی که چرا اینطوری هستی ها ! نگی چرا بهم نگفتی که دوستم داری ؟
- نمی دونم ! خودت به این وضعیت چی میگی ؟ اصلا چرا باید وجود داشته باشه ؟
- چون همیشه هینطور بوده . به این وضعیت، من میگم : روبرو شدن با یه آدم پیچیده که نمی تونی مثل دخترهای دیگه خیلی راحت پیروزی فتح دلش رو جشن بگیری ، روبرو شدن با آدمی که هر چقدر هم که سادگیش و به قول تو احمق بودنش تو چشم میزنه ، باز هم داره بدون اینکه به کسی ضربه بزنه زندگی می کنه ... حالا دستش تو زندگی برای تو رو شده ... ولی تو به این وضعیت احتمالا میگی روبرو شدن با یه دیوونه که با آدمهای خیالی و داستانهای خیالی تر زندگی می کنه ! حالا این دیوونه می دونه که می تونه بدون تو زندگی کنه ولی نمی دونه که تو میتونی بدون اون زندگی کنی یا نه ... بگذریم از این موضوع مسخره ... کی بدون اون یه نفر دیگه نتونسته زندگی کنه و مرده که من و تو دومیش باشیم ؟ اصلا ....
عزیزترین ! دوباره کشفم کن ! تا به حال فکر نمی کردی شهرزاد قصه گو ، قصهی هزار و دوم رو هم تو مشتش داشته باشه ، ولی حالا می بینی که داره ... حالا وقت تصمیم گرفتن توست که همین حالا بکشیش یا امشب رو هم با یه قصه دیگه سر کنی ...
پ.ن: وقتی میگی آرامش ، تموم زندگیمو به هم میریزی عزیزترین ! چرا باید از چیزی که هیچ وقت نداشتم ، حرف بزنم ؟ بعد از سالها وقتی دو تا قرص خورده بودم و با تو ، دور حوض بزرگ پارک لاله نشسته بودم و زل زده بودم به آبی زلال ، در یک آن ، یک لحظه ، یک نفس حس کردم که آرامش دارم ، حس کردم که دلم می خواد تا آخر عمر همونجوری اونجا باقی بمونم ...