تبليغاتX
پاييــــزان
رسیدن به دل من یعنی رسیدن به تمامت زندگی ...

می‌ایستم جلوی آینه . اتفاق خاصی نیفتاده ، هنوز هم همون آدم هستم . موهای سیاه ، چشمهای سیاه ... چشمهایی که هیچ وقت جرات نمی کنم تا تهش رو بخونم . فکر کن یه چهره که همیشه تو قاب خنده های بلند مستانه می تونی تصورش کنی، ولی اگه بخواهی تا ته نگاهش بری ، جز سیاهی هیچی نصیبت نمیشه . به خاطر همینه که هیچکی نمی تونه تا ته چشمهام بره و ظفرمندانه ، پیروزی فتح دلم رو جشن بگیره !
همیشه همینطور بوده . وقتی از هم خداحافظی می کردیم ، درست هر هفته ، شب های جمعه که قرار همیشگیمون بود ، من تو راه از دلتنگیهای قدیمیم می خوندم و تو... توی راه تا خونه ات ، برام نامه ی اس ام اسی یا همون پیغامک حالا را می فرستادی که ناراحتم مهتاب ! ناراحت ... چرا هر وقت منو می بینی اینقدر غمگینی ؟
ببین مرد تنها !  تو هم نتونستی تا ته چشمهام بری و پیروزی رسیدن به ته دلم رو برای خودت جشن بگیری !
جشنی در کار نیست عزیز شبهای پر ز دلتنگی ام ! رسیدن به دل من یعنی رسیدن به تمامت زندگی ! رنج  را میگم ... همین همسایه ی نزدیک روزهای بی تو بودنم . می بینی ؟ حتی وقت بودنت هم دلتنگی  روزها و ساعتهای نبودنت دوره ام می کنند ! غم من ، سیاهی ته چشمهام به خاطر همین دوره شدنهاست ! آ..خ که چقدر هستی و نیستی !
درست هر هفته ، شبهای جمعه که قرار همیشگیمون بود ، من دچار همون غم همیشگی از دست رفتن آهسته و غمگین تو می شدم و تو ... دچار خنده های به ظاهر مستانه ی من !
- دچار یعنی ؟
- یعنی عاشق !
- چرا گرفته دلت ؟ مثل آنکه تنهایی !
- چقدر هم تنها !
- وفکر کن که چه ...
- که چه ؟
- که چه عمیق است غم ناشی از یک عشق زلال و نازک !

با ربط : حمید مصدق میگه :

وای ، باران
باران ؛
شیشه‌ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 18:48 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: داستانک

تو چقدر حرف برای نگفتن داری ؟

حسن فتحی در مصاحبه ای  با روزنامه اعتماد گفته بود که گاهی اوقات شخصیتهای داستانهاش رو به روش می ایستند و از نقششون انتقاد می کنند . چند وقته با فرهاد یا شخصیت اصلی داستانم که اسمش رو از اسم داداشم برداشتم دعوام شده . باید آخر داستان بمیره ولی دلش نمی خواد بمیره ! ... دیوونه ام کرده ! تا به حال صد بار آخر داستان رو برای ثمانه فرستادم تا ادیتش کنه و شونصد بار پسش گرفتم ... راستش را بخواهی وقتی داستان می نویسی نمی تونی بگی از کدوم شخصیت داستان بیشتر از بقیه خوشت میاد و یا اینکه از کدوم صحنه ی داستانت بیشتر لذت می بری چون در حقیقت تموم اون شخصیتها به نوعی خودت هستی و یا اطرافیانت که دوستشون داری و یا ازشون متنفری . من از تمام شخصیت های داستانی که دارم می نویسم خوشم میاد حتی از منفی‌ترینشون ولی یه قسمتهایی از داستان را بیشتر از بقیه دوست دارم و اون هم قسمتهای مربوط به شخصیت اصلی داستان و نوشته هاش هست که خیلی دوستش دارم . از تموم نوشته هاش هم یه قسمتی را که مربوط به نوشتن حرفهای نگفته اش شده ، خیلی دوست دارم و هر از گاهی دوباره می خونمشون ، از تو چه پنهون ، دو هفته است تو همین دست نوشته ی فرهاد موندم :

"احسان دوباره اومد تو اتاق. دستش رو روی پیشونیم گذاشته که شده مث یه بخاری برای روزهای سرد و بارونی پاییزان 1358 و من می‌نویسم و اون داره فکر می‌کنه. میگه برای کی می‌نویسی ؟ میگم برای یه فرشته. می‌خنده... میگه خوش به حالت که فرشته داری. میگم مال من نیست. این بار ناراحت میشه و میگه‌:" نمی‌دونم. شاید قسمت اینه که یا فرشته نداشته باشیم یا فقط بتونیم از دور ببینیمشون که مال ما نیستند. " با سر تاییدش می‌کنم.
میگه چی می‌نویسی؟ میگم‌: چیزهایی که نتونستم بگم.
میگه‌: شاید بهتر باشه چیزهایی که نگفتنی هستند ، همچنان نا گفته باقی بمونند..."

این حرف آخر احسان بدجوری این روزها رو اعصابم راه میره . دارم به این فکر می کنم که چقدر حرف ناگفته داشتم که باید همچنان ناگفته باقی بمونه ... تو چقدر حرف ناگفته تو دلت باقی مونده ؟

با ربط :خودم میگم :

دوباره ها ، دوباره ها ، دوباره ها
تکرار های ساده ی بی نهایت
باز هم صدای تو از آنسوی شب
باز هم سکوت من از ناگفته های درد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 11:47 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: دست نوشته ها

تو میدونی که برای ما بی عقلهای روزگار ، همین دندون عقل هم دنیاییست !

یکی از دوستهام رو که پدر و مادرش مسافرت ماه عسلانه تشریف داشتند ، برده بودم دکتر تا دندون عقلش را بکشه ! برعکس من که میرم می شینم رو صندلی درمونگاه دندون و میگم : "دُکی جون ! بکش همه رو خیرش رو ببینی !" این دوستم انقدر ناز و قمیش اومد که دو تا آمپول بی حسی تبدیل به چهار تا آمپول شد و بعدش هم که اومد تو ماشین نشست و رفتیم خونه شون تا سوپ و شیر داغ میل بفرمایند ، انقدر گریه می کرد و ناز می اومد که به حال خودم گریه ام گرفت . از این فرصت که نمی تونست حرف بزنه و فقط آروم آروم می نالید ، استفاده کردم و در حالیکه نامجو داشت تو ضبط ماشین داد می زد و می گفت : گفتا منم ترنجم ! که اندر جهان نگنجم ! گفتم به از ترنجی ! لیکن به دست ناااااااااااااااااایی ! گفتا تو از کجایی ؟ که آشفته می نمایی ؟ اهاهاهاهاهای گفتم منم غریبی از شهر آشنایی ! ...
با لحن نوحه گفتم : گریه نکن دوست جون ! خبر نداری ! وقتی برای اولین بار رفتم دندون عقلم رو بکشم ، نمی دونستم جای خالیش اینقدر اذیتم می کرد ! نمی دونستم من به این دندون که تموم زندگیم ، تموم عشقم و تموم هستی ام بود ، اینقدر وابسته ام ! دوست جون ! تو میدونی ! تو دیگه حالا می دونی که برای ما بی عقلهای روزگار ،همین دندون عقل هم به خاطر اسمی که داره تموم زندگیه ! نمی دونی وقتی که رفتم دندونم رو تک و تنهایی بکشم ، چقدر حالم بد بود ، فشارم افتاده بود ، ولی برای ناز کردن کسی نبود ! رنگ وروم پریده بود ولی کسی نبود ! رفتم با جرات خوابیدم رو صندلی و تا چشم باز کردم ، دیدم عزیزم رو انداختند سطل آشغال ، تموم عقلم ، تموم زندگیم ، تموم دار و ندارم از این دنیای دیوونه‌ی دیوونه را انداختند دور ! هنوز ماشین نداشتم ، حال هم نداشتم که راه برم، رفتم توی پارک کنار دندون پزشکی و روی یه صندلی نشستم تا خون دندونم بند بیاد ، بعد دست و صورتم رو شستم و رفتم خونه ، تو خونه هیچکی نبود، نه شیرداغی ، نه سوپ داغی ، تا شب فقط نوشابه می خوردم و باد گلو می زدم و قاه قاه به روزگار و این دندون عقل بی صاحب مونده می خندیدم !
برگشتم نگاهش کردم ، با علامت دست نشونم داد که کنار خیابون نگه دارم ، نگه داشتم و از ماشین پرید بیرون و تموم زندگیش رو بالا آورد ! دارم تجسم می کنم که چطوری روی من ، تموم زندگیم و تموم دار و ندارم و محسن نامجو و تموم دندونهایی که فقط اسم عقل رو یدک می کشند ، بالا آورده ! 

بی ربط :نامجوی عزیز میگه :

اینکه زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی ،
اینکه لنگ در هوایی ، صبحونه ات شده سیگار و چایی ...
ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت ، کی با ما راه میایی جون مادرت !

+ نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386ساعت 16:13 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: داستانک

یه کاری بکن که دیگه نخندم !

نمی دونم چرا وقتی به تو میرسم که داداشمی و یه زمانی تنها امیدم برای زنده موندن وزندگی کردن ، نمی تونم تو رو با سوم شخص توصیف کنم . این نوشته ها که قراره مردم بخونن و اینترنت گرد ها ، شده یه جور نامه نویسی برای تو . برای کسی که خیلی دوستش داشتم ، هیچ وقت نامه ی عاشقونه ننوشتم ولی برای تو ... اون اوایل انقدر از اینکه تنها مونده بودم ، نا امید و افسرده بودم که رفتم پیش مشاور . وقتی از تو ، مامان ، بابا و دایی و حتی آقاجون و خانجون براش گفتم ، ابروهاش رو بالا انداخت ، آهی کشید و گفت : حالا تو می خواهی چکار کنی ؟ گفتم : دارم زندگی می کنم . برنامه ای برای آینده ندارم ولی دارم سعی می کنم گلیمم رو از آب بیرون بکشم . گفت : یعنی چی ؟ گفتم : یعنی اینکه برگشتم سر کارم تو روزنامه و کارم رو هم دوست دارم ، درآمدم هم بد نیست ، دوستهای خوبی هم دارم . هیچکی هم از این ماجراها هیچی نمی دونه و من اینقدر می خندم که به هر کسی هم که بخواهم بگم این داستان ، زندگی منه ، هیچکی باورش نمیشه !
خنده ای کرد و گفت : اما خودت چی فکر می کنی ؟
باز هم بلند بلند خندیدم و گفتم : دارم سعی می کنم اصلا فکر نکنم !
گفت : توقع داری من چه کمکی بهت بکنم ؟
گفتم : نمی دونم معمولا چه کارهایی انجام میدید ؟
گفت : برای تو هیچی ! تو خودت راهت رو پیدا کردی . کارت بهترین چیزیه که داری . امید داری ، زندگی می کنی و داری گذشته ها رو به گذشته می سپاری پس من باید برای تو چکار کنم ؟
- یه کاری بکن که دیگه نخندم !

با ربط : خودم میگم :

خنده هایم را تو دوره کن !
دیگر نایی برای گریستن از گذشته و خندیدن به آینده ندارم !
خنده هایم را تو دوره کن !
نمره ی من صفر است ؛
از اول تا انتها...
از اول تا انتهای دنیا !
از اول تا انتهای کلاسی که به پایان کودکی ختم می شود  !

+ نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت 16:59 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

آره ... باید تنهایی بکِشم

تورنتو جای خوبی بود ولی نه برای اینکه خودتو اسیر زندگی کسانی ببینی که توقع داشتند مثل یه دختر خوب تو خونه بشینی ! سنتی بودن دایی ، سنتی بودن مردهای خونواده‌ی ما انقدر بود که نگذارند به عنوان یه دختر توی دیار غریب بری دانشگاه یا خدای ناکرده بری سر کار . ولی توقع داشتی من چکار می‌کردم ؟ یادته می‌خندیدی ؟ میگفتی : "مهتاب اول خبرنگاره ، بعد آدمه و بعد شاید بشه گفت که می‌تونه دختر هم باشه !" پوسیدم تو اون زندون خان دایی ! شادی با وجود اینکه از من کوچیکتر بود ولی خوب تونسته بود بزنه به عالم بی خیالی ! خوب کسی با اون روحیه چی کم داشت ؟ دوست پسرهای ایرونیش تبدیل شده بودند به دوست پسرهای کانادایی - ایرونی ! کاری به عشق و احوالات رمانتیک نداشت ! فقط دوست داشت پسرها رو بتیغه ! لباس مد روز می‌پوشید و بدون اینکه اجازه بده پسری حتی بهش دست بزنه ،انقدر ناز و ادا میومد که پسر بیچاره می خواست براش بمیره ! انقدر از اینکه روزهای اول نمی‌تونست با پسرهای اونجا انگلیسی صحبت کنه ، ناراحت بود که نگو! به همین خاطر خیلی زود زبانش قوی شد ! دایی هم مونده بود، مامان می‌گفت تو که اینقدر استعداد داری چرا ایران درس نمی‌خوندی ؟ می‌گفت آب و هوای اینجا بهم ساخته ! ولی آب و هوای سرد تورنتو یا به قول شادی تهرانتو ! به من نمی‌ساخت ...
بارها بهت زنگ زدم و تو گوشی رو برنداشتی . بارها هم زنگ زدم و انقدر تو حال خودت بودی که نمی‌فهمیدی اصلا چی میگم ! دایی می‌گفت : ما رو بگو وکالت خونه رو به کی دادیم تا بفروشتش ! مامان می‌گفت : نکنه خونه رو بفروشه و خرج رفیق و اون مواد لعنتی کنه ؟ من فقط حرص می‌خوردم که همه باورشون شده بود تو دیگه هیچ وقت نمی‌تونی به زندگی سالم برگردی . بیشتر فکر خونه بودند تا تویی که داشتی روز به روز این ور دنیا خودت رو بیشتر و بیشتر گم می‌کردی ، خودت رو بیشتر و بیشتر داغون می‌کردی ...
در هر صورت برگشتم . پای تلفن بهت گفتم می‌خوام برگردم ولی تو می‌گفتی اگه برگردی باید تنهایی بکشی . می‌دونستم . فکر می‌کردی هیچی حالیم نیست و دارم به هوای عشقی که تو ایران جا گذاشته بودم ،بر می‌گردم . بارها بهم متلک انداخته بودی ولی من روم نمی‌شد باهات حرف بزنم . تو فکر کن مسخره بازی بود ولی من میگم ۵ سال اختلاف سنی تو با من کار خودش رو کرد . تو سال اسب (57) و من سال سگ (61) . گیریم طالع بینی مون می‌گفت ما خواهر و برادر خوبی برای هم هستیم . چه فایده که تو نمی‌خواستی باشی ؟ چه فایده که برای درد و دل کردن درباره گرفتار شدنم به یه عشق نازک تو رو نداشتم ؟
وقتی برگشتم ایران ، خونه سرجاش و هنوز به نام مامان بود . یاد مامان و اون نگرانیهاش افتادم ! "من" به جای مامان از روی تو شرمنده شدم ولی وقتی پا توی خونه گذاشتم دیدم که هیچی از اون خونه‌ی خوب به جا نمونده . فقط یه تلویزیون جا مونده بود و یه ماهواره برای اینکه شبها دو تایی بشینیم ، فیلم فارسی ببینیم و بخندیم !
گفتی : یعنی تو برای همین برگشتی ایران ؟
گفتم : نه ! برای تو برگشتم . اومدم نجاتت بدم دادا !
- که چی بشه ؟
- که سالم بشی . که زندگی کنی ...
- اونهایی که باید میذاشتند زندگی کنیم ، نذاشتند . اون دیوث عوضی ...
- هیس ! اون عوضی (بابا!) انقدر ارزش نداره که بخواهی جلوی یه خانوم فحش بد بدی ...
- هه ! گور باباش ! ولی ارزش داره که بری تو خودت ؟ ببینی آینده ات خراب شده ؟ فکر کنم ارزش این رو داره که ببینی دختری که دوستش داشتی بهت پشت میکنه ، چون مادر و پدرش گفتند این پسره زندگی درست و حسابی ای نداره ! ارزش اینها رو داره ؟
- نه ارزش اینها رو هم نداره . ولی تو ...
- میدونی چیه مهتاب ؟ تفاوت من با تو اینه که تو میگی " من برای خودم چکار می‌تونم بکنم که از این وضعیت خلاص بشم ؟ " و من میگم :" دیگران چرا با من چنین کردند ؟ اگر بد کردند ، چرا جبران نمی‌کنند ، چرا کسی برای من کاری نمی‌کنه ؟" به خاطر همینه که تو خوبی ... تو خیلی خوبی . حیفته که به پای من بسوزی . می‌بینی ؟ تو خونه ای دارم زندگی می‌کنم که دیگه هیچی توش نمونده ! مهتاب ! تا من هم تموم نشدم ، از اینجا برو ...
- کجا برم ؟
- مگه بهت نگفتم اگه برگردی باید تنهایی بکشی ؟
- آره باید تنهایی بکشم ! ...

بی ربط : هیوا مسیح میگه :

از اینجا به بعد
که تو چترت را نو می کنی
من از راههای پراز چتر رفته برمی گردم
ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دید
... از اینجا به بعد
دنیا زیر قدم هایم تمام می شود ...

+ نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 9:0 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

عشق های خنده دار !

یه مجموعه داستان نوشته بودم از ماجراهای عشق های خنده داری که بعضی از دوستهام داشتند . انقدر این چند روزه داستانهام تلخ بوده که فکر می کنم خسته شده باشی . این داستان اول را می نویسم فقط محض خنده و اینکه بدونی چقدر بعضی از عشق ها خنده داره . میدونی ؟ به نظرم عشق خودش باید بیاد و هیچ وقت نره و اگر خواست بره ، هیچ نیرویی توان مقابله با این رفتن را نخواهد داشت اما خیلی از ماها فکر می کنیم که برای رسیدن به عشقمون ، هر هدفی ، وسیله را توجیه می کنه !
دختر ، هم زیبا بود و هم خیلی باهوش . تو کار موفق بود و تو درس موفق تر ! ولی وقتی به عشق می رسید ، اندازه ی یه دختر بچه ی 14 ساله بیشتر حالیش نبود ! نمی دونم با این اوضاع چطوری تونسته بود ، پسری رو دنبال خودش بکشونه . عاشق شده بود ، حسابی عاشق شده بود و این عشق داشت کم کم روی کار و درسش هم تاثیر می گذاشت و از طرف دیگه مثل خوره افتاده بود به جون زندگی پسره ! گفتم عشق باید خودش بیاد چرا اینقدر داری دست و پا میزنی ؟ خندید و گفت : عشق این روزها خودش نمیاد باید به زور بیاریش !
پسره کم کم داشت خسته می شد از بس این دوست ما چسبیده بود بهش . داشت کم کم ازش دور می شد . یه روز دیر تر از وقت ،تو روزنامه موند و بعد که خواست بره بیرون ، دنبال قرآن می گشت . دنبال قرآن می گشت و حسابی کلافه بود و عصبی و خودش رو هم تا می تونست خوشگل کرده بود ! از تو کشوی میزم قرآن رو درآوردم و بهش دادم . از تو کیفش یه شیشه شربت سن ایچ درآورد و گذاشت جلوش و همونطور که قرآن می خوند ، به آب هم فوت می کرد . نگاهش کردم . شده بود مثل این رمالها و آدمهای خرافه پرستی که هی دور وبرشون رو از شیش چهت فوت می کنند ! گفتم داری چکار می کنی ؟ گفت : جایی خوندم اگه این سوره رو به شربت شیرین فوت کنی و بدی طرفت بخوره ، حسابی عاشقت میشه !
مُرده بودم از خنده ! نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت : حالا تو باور نکن ! وقتی با کارت عروسی اومدم می فهمی !
رفت و فردا سراغ اون شربت رو ازش گرفتم . مُرده بود از خنده ! گفت : سر قرار نیومد ! انقدر تو پارک منتطر ایستادم که نگو ! ولی نیومد . هر چی به موبایلش زنگ زدم هم برنداشت یکی از بچه های دانشگاه رو دیدم که اومده بود تو پارک داشت قدم می زد . ادامه داد : بارها تو دانشگاه بهم گیر داده بود برای دوستی ولی من تحویلش نمی گرفتم . اونروز از لج اینکه عشقم سر قرار نیومده بود ، وقتی تو پارک این همکلاسی ام را دیدم و ازم دعوت کرد که باهاش قدم بزنم ، من هم قبول کردم و توی راه پسره یکدفعه فشارش افتاد. از سر ناچاری شربت رو از تو کیفم درآوردم و بهش دادم و تا تهش رو خورد !
دیگه یکی باید من از رو زمین جمعم می کرد ازبس خندیده بودم ! گفتم : خوب ! چی شد ؟
خنده ای کرد و گفت : هیچی ! شب موقع برگشتن ازم خواستگاری کرد !

بی ربط : ه.ا.سایه میگه :


به خوابی دیدمش غمگین نشسته
گرفته در بغل چنگی گسسته
من این چنگ حزین را می شناسم
دریغا عشق من ، عشق شکسته !

+ نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 11:23 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: داستانک

حس غریبی داره تماشای رفتن ... آدم رو پیر می‌کنه به مولا !

نمی‌دونم چرا‌، ‌ولی انگار سرنوشت من این بوده که همیشه شاهد رفتنها باشم‌! شبی که بابا از خونه رفت دیدمش که با ساک دستی بزرگی‌، ‌تموم دار و ندارمون رو بدون اینکه خودمون بفهمیم بُرد‌. شبی که آقاجون تو اتاق سی سی یوی بیمارستان رفت‌، ‌دیدم که تخت آبی رنگش رو با اون ملحفه‌ی سفید رنگ که روی رفته‌ها می‌اندازند‌، ‌چطوری راهی سردخونه کردند‌. وقتی خانجون نفس‌های آخرش رو کشید با همون بوسه ای که روی پیشونی سردش گذاشتم‌، ‌دیدم که داره از همه‌ی بچه‌هاش خداحافظی می‌کنه و به من هم میگه " گرگ‌زاده ی عزیز‌! خداحافظ‌... " چرا گرگ‌زاده ؟ خانجون بعد از رفتن بابا‌، ‌به مامان می‌گفت نباید بچه‌ها رو قبول می‌کردی‌،‌گرگ زاده عاقبت گرگ  شود‌!... بگذریم‌...
وقتی خان دایی از ایران می‌رفت‌، ‌و بعد از اینکه آستین مانتوم را چسبید و گفت : مادر و آبجیتو به تو می‌سپارم‌، ‌به فرهاد اعتباری نیست‌... دیدم که پله‌های آسانسور به سمت راههای ترقی رو چطوری دو تا یکی می‌کرد تا از قافله‌ی رفته‌ها عقب نمونه‌...
هه‌! داشتم می‌نوشتم هیچ کدوم از این رفتنها برام اهمیتی نداشته که دیدم خیلی دروغه‌. اگر اهمیتی نداشت پس چرا داری ازش می‌نویسی ؟ اصلا به همین خاطر بوده که وقتی خودم دارم فرار می‌کنم و یا حتی می‌خوام برای همیشه برم‌، ‌هیچ وقت اجازه نمیدم هیچ شاهدی برای رفتنهام وجود داشته باشه‌. درست مثل روزی که داشتم مامان و آبجی کوچیکه و دایی رو تو سرزمین یخ و سرما‌، ‌کانادا ول می‌کردم و بر می‌گشتم ایران‌...
شب بود‌. من مدتها بود تصمیم خودم رو گرفته بودم‌. نمی‌خواستم همچنان آویزون زندگی دایی و مامان باشم‌. با ته مونده پولهایی که جمع کرده بودم‌، ‌بلیط خریدم و به شوق تو - فرهاد - همون داداشی که هیچ اعتباری بهش نبود‌، ‌به شوق عشقی که فکر می‌کردم انتظارم رو میکشه و بعد فهمیدم نمی‌کشید‌! برگشتم ایران‌.  بگذریم‌...
در هر صورت وقت برگشتن به ایران و سوار شدن به هواپیمایی که داشت دزدکی منو تا ایران می‌رسوند، نذاشتم هیچ شاهدی برای رفتنم باشه‌. اومدم تا به تو برسم‌. اومدم تا نذارم تو، شاهد رفتنم باشی‌، ‌ولی دیدم که خودم شاهد رفتنت شدم‌!
حس غریبی داره این تماشای رفتن آدمهایی که فکر می‌کنی دوستشون داری‌، ‌فکر می‌کنی دوستت دارند و یا شاید هم فقط داری فکر می‌کنی‌! حس غریبی داره‌. آدم رو پیر می‌کنه به مولا‌! وقتی پلیس ریخت تو خونه و همه جا رو می‌گشت‌، ‌تو رو می‌دیدم که تو سه کنج اتاق با اون دستبند لعنتی نشسته بودی و نگاهم می‌کردی‌. من فقط اشک می‌ریختم و التماسشون می‌کردم که تو معتاد نیستی ولی‌... اونها در هر حال تو رو بردند و من شاهد این رفتن بودم . وقتی نشستی تو ماشین کلانتری و وقتی ماشین راه افتاد ، از شیشه‌ی پشتی ماشین هنوز نگاهم می‌کردی که چطوری دارم تو خودم می‌شکنم‌. البته این آخرین رفتنت نبود ، تو سالهاست که در حال رفتنی ... بگذریم ، از این هم بگذریم‌... رفتن‌، ‌رفتنه دیگه‌! گیریم یکی در رفت‌، ‌یکی مُرد‌، ‌یکی پرواز کرد و یکی دیگه اسیر شد‌...

بی ربط : سید علی صالحی میگه :

همين است و جز اين هرگز نبوده است :
جهان
پيرتر از آن است
که بگويم دوستت می‌دارم،
من اين راز را به گور خواهم برد.
مهم نيست!
صبح‌ها گريه می‌کند کودکِ همسايه
به جای خودش،
ظهرها گريه می‌کند کودکِ همسايه
به جای من،
و شب‌ها
همچنان گريه می‌کند کودکِ همسايه
به جای همه.
حق با اوست
همه‌ی ما بی‌جهت به جهان آمده‌ايم.
جهان
پيرتر از آن است
که اين همه حرف،
که اين همه حديث!

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 18:8 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

تو خودت رو کجا جا گذاشتی ؟

زنی رو دیدم که خودش رو جلوی صندوق بیمارستان جا گذاشت ! بعد از اون مشاجره ای که بین او و صندوقدار بیمارستان سر پول رخ داد، زن رفت و با این حال من هنوز می‌دیدمش که روی زمین جلوی صندوق بیمارستان نشسته و داره گریه می کنه ...
مردی رو دیدم که خودش رو کنار جوی آب خیابون ولی‌عصر که داشت برگهای پاییزی خزان‌زده را با خودش می‌برد ، جا گذاشت. خیره شده بود به برگهایی که دست سرنوشت اونها رو به سوی ابدیت می‌برد و سیگارش انقدر تو دستهاش موند تا رسید به پوست و گوشتش و اون رو در یک آن به مرز جهنم رسوند ...  مرد حواسش نبود و داشت به روزهای رفته ، به برگهای ریخته شده ، به سیگارهای تموم شده و دستهای سوخته نگاه می‌کرد . او مدتها بود که از خیابون ولی عصر رفته بود ولی ... رفته بود و خودش رو کنار جوی آب جا گذاشته بود .
بچه های خیابانی‌ای که خودشون رو تو دستهای من و تو و سکه های 50 تومانی و اسکناسهای 100 تومانی جا میگذارند ، عابران پیاده ای که خودشون رو تو پیچ و تاب کمر پسر کوچیکی که با نوای تار و تنبک برادر بزرگش می رقصید جا میگذارند و یا اتوبوسی که با لبریز شدن از آدمهای خسته ، خودش را هنوز توی ایستگاه برای رسیدن زنی که بهش نرسیده بود، جا گذاشته ...
به این نتیجه رسیده‌ام که این فقط دیوونه ها نیستند که خودشون رو توی یه دنیای دیگه جا می گذارند . این فقط عابرهای خسته نیستند که خودشون رو یه جای این روزگار جا میگذارند . این فقط بانوی سرخپوش نیست که خودش رو ، یعنی تموم تنهایی ، آرزو ، خاطرات و رویاهاش رو تو میدون فردوسی جا گذاشت ... منهم خودم رو جایی جا گذاشتم . من خودم رو تو سیاهی چشمهای تو جا گذاشتم ،من خودم رو روی تپه‌ای که بالاترین جای شهر بود ، بالای اون تخته سنگی که برای هر دومون جا نداشت و به زور خودمون رو روش چپوندیم ، جا گذاشتم . درست همونجایی که گفتی : مهتاب ! قشنگ ترین لبخند ماه به این دیوونه ی تنها ! دیگه هیچ وقت ازت نمی گذرم، دیگه هیچ وقت تنهات نمی‌گذارم ...
خودم رو روی اون تخته سنگی که می شد از روش تموم شهر را زیر پای خودت و خودم حس کنم ، خودم رو توی اون نگاه ، خودم رو توی اون حرفی که زدی و انگار نزدی ! جا گذاشتم ....

با ربط : پائولو کوئیلو در کتاب کوه پنجم میگه :

 زن که به این نبی در حال فرار از دیار خویش پناه داده بود ، با نگرانی از او سوال کرد ؟ " آیا خداوند تودر کلمه و کلام محو خواهد شد ؟" ایلیای نبی پاسخ گفت : " در کلمه و کلام استمرار می یابد ولی هر کس در مقابل هر آنچه می نویسد مسئول نوشته خود خواهد بود . " آن زن از آستین جامه اش لوحه ای گلی بیرون آورد که بر روی آن کلمه ای نقش شده بود . ایلیا پرسید : معنی آن چیست ؟ زن جواب داد: کلمه عشق است . ایلیا لوحه را گرفت ولی جرات نکرد بپرسد که چرا آن را به او داده است . روی این تکه گل رس چند خط نقش شده که عبارت بود از : " چرا ستارگان بر آسمان آویخته اند ؟ " " چرا انسانها بر زمین پای دوخته اند ؟ " خواست لوحه را به زن باز پس دهد که او نگرفت و گفت : " من این را برای تو نوشته ام . این کلام منقوش بر لوحه ای که در دست داری ، پر رمز و راز است . هیچ کس قادر نیست مکنونات قلب زنی را بشناسد . حتی انبیا که با خدا محشورند." ایلیا در حالیکه لوحه را در زیر ردای خود جای می داد گفت : " من از مفهوم این کلمه آگاهم برای مقابله با آن شب و روز با خود جنگیدم . زیرا اگر نمی دانستم که در قلب یک زن چه می گذرد ، می دانم چه به روزگار یک مرد می آورد . قبل از اینکه تو کلمه عشق را بر لوحه گلی کتابت کنی ، آنرا با نگاهت در قلبم نوشته بودی ." هر دو نفر ساکت شدند .ایلیا دستش را دراز کرد ، زن آنرا گرفت وتا زمانی که خورشید در پشت کوه پنجم پنهان شد ، آنها به همان حال باقی ماندند . 

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 16:21 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: داستانک

برگهایی که زنده زنده به گور می روند ...

برگهای زرد و قرمز درخت چنار توی حیاط هم با اولین بارون پاییزی مثل بچه هایی که با خوشحالی و شیطنت از یه سرسره پایین می آیند ، ریختند تو حیاط و اجازه دادند رهگذرهای اون خونه ی ساکت ، صدای خش خش شکسته شدنشون رو زیر پای سرنوشت بشنوند ! اما برگهایی هم هستند که زنده زنده ، به گور می روند . اونهایی که هنوز هم که هنوزه شوق دارند برای دیدن حیاط خونه ، دزدکی بالا رفتن از دیوار و پاییدن بچه هایی که  با داد و هوار ، تعطیل شدن مدرسه شان را تو کوچه جشن می گیرند ، روی درخت بمونند . برگهایی هم هستند که زنده زنده به گور می روند . اونهایی که هنوز هم که هنوزه مشتاق دیدن لحظه ی تموم شدن نقاشی تو از صورت من هستند .
نشسته بودی روی تختِ تو حیاط، کنار باغچه ای که توش دیگه هیچ حوضی نبود و من هم نشسته بودم روبروت ، روی سیمان کنار باغچه و دستم رو زده بودم به چونه ام تا قشنگ ترین نقاشی را ازم بکشی ...
گفتی : ای بابا ! چقدر وول می خوری ؟ بشین بذار این نقاشی تموم شه دیگه !
برگهای زرد و قرمز پاییزی رو دونه دونه از روی زمین برمیداشتم و جلوی صورتم می گرفتم و با آیینه نگاه خودم می کردم .
- مگه به تو نیستم ؟ داری چکار می کنی ؟
- هیچی ! می خوام ببینم پاییز به صورتم میاد ؟
- تو که نمی تونی یه تصویر خوب تو آینه از خودت ببینی ، ببین من چی می کشم که دارم قیافه ات رو روی این کاغذ بیچاره پیاده می کنم !
- خیلی هم دلت بخواد ! من زشت نیستم ، این برگها تمیز نیستند ... باید شسته بشن .
هوا در هم پیچید و از این همه غوغای صدای بچه مدرسه ایها که فکر می کردند باز شدن در مدرسه یعنی باز شدن در باغ آرزو ها ، صدای بادی که تو گوش چنار خونه می پیچید و صدای پرنده هایی که دنبال یه آشیونه برای روزهای بارونی بودند ، فقط صدای بارون و برگریزون به جا موند . دفترت خیس شد ... درست مثل آبی که روی بوم نقاشی بریزند و تموم رنگها را با خودش بشوره و ببره ، بارون پاییزی ، رویای تو و نقاشی ای که هیچ وقت تموم نشد رو با خودش شست و برد و این بار ...
این بار من بودم که بی رنگِ بی رنگ ، درست مثل همون برگهایی که زنده زنده به گور رفتند ، از تو دفتر نقاشی هات پاک شدم !

بی ربط ۱ : عکس را از بلاگ ثمانه دزدیده ام و به نظرم اون چهره ی زیبا اصلا به پاییز نمیاد ! ...

بی ربط ۲: قیصر میگه :

من سال‌های سال مُردم
تا اینكه یك دم زندگی كردم
تو می‌توانی
یك ذره
یك مثقال
مثل من بمیری؟

+ نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 9:39 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: داستانک

"بابا" تنها یک کلمه برای ادا کردن نبود ...

من نه سالم بود . البته یک سال زودتر رفته بودم مدرسه . یکسال زودتر از باقی بچه ها بزرگ شده بودم ! درست  وقتی که مشاور دبستانمون منو از صف کلاس سوم بیرون می کشید و بین زنگ علوم و ریاضی ، تو حیاط راجع به زندگی و بعضی از مشکلات کوچیک زندگی مثل جدا شدن پدر و مادرم از هم حرف می زد (!)، من تو این فکر بودم که چرا باید جوابی برای سوالاتش داشته باشم؟ اصلا چرا بابا اومد مدرسه و به بهونه ی کج شدن النگوهام ، اونها رو از دستم در آورد و رفت ؟ چرا باید انتخاب کنم که با کدومشون می خوام زندگی کنم ؟ اصلا چه فرقی می کرد که انتخاب من کی باشه ؟ در هر صورت به وجود اومدن اون شرایط تقصیر من نبود ...
 من فقط می دیدم که هر از گاهی یه زن با صورت پر چاله چوله و به قول مامان آبله رو ، با موهای زردی که کاکل کرده بود و رژ لب صورتی پررنگ ، میومد دم خونه و مادر وقتی می خواست از پشت آیفون بهش فحش بده که گورتو گم کن ، زنیکه خراب ِ .... ، بغض می کرد.
من فقط یکبار دیدم که مادر رفته بود تو کشوهای میز توالتش را می گشت و دید طلاهاش نیست . رفت تو کمد و دنبال سکه هایی که داشت گشت و دید که همه رو مَردش دزدیده و رفته ! ازم پرسید النگوهای تو چی شده و من باز هم جوابی برای این سوالاتش نداشتم .اصلا چه فرقی می کرد که انتخاب من چی باشه ؟ پدرم منو انتخاب نکرده بود و من اصلا نمی دونستم کسانی که قراره حتی از هم طلاق هم نگیرند ، چرا سر بچه ها دعوا می کنند ؟ شش سال تموم دادگاه رفتنهای این زن و مرد به نتیجه ای نرسید و هنوز هم قانونا زن و شوهرند ! حالا گیریم که حدود 17 - 18ساله که اصلا همدیگه رو ندیده اند ! دیگه چه فرقی می کرد ؟ دیگه هم تو دبستان انگشت نما شده بودم که "این دخترعادی نیست !" "بچه طلاقه" و هم تو راهنمایی ... ولی چیز غیر عادی ای وجود نداشت . داشتم زندگی می کردم . همونطور که پدر با اون زنی که موهاش رو زرد کرده بود ، فرار کرد و رفت و ما رو بی خیال شد ، من هم بی خیالش شدم . آقاجون و خانجون و خان دایی (داداش بزرگه مامان که ازدواج نکرده ) جاش رو گرفتند . اون هم خیلی درست و حسابی تر !
هیچ چیز غیر عادی ای وجود نداشت . کمبودی هم نبود . یک نفر رفته بود و سه نفر جاش رو برای من و داداش بزرگه و آبجی کوچیکه پر کرده بودند . اما کسی نمی فهمید . مشاورهای مدرسه اعتقاد داشتند من باید یه طوری باشم . یه طوری که باقی آدمها نیستند . یا یه طوری که باقی آدمها هستند و من نیستم ! ولی هر چی بود ، همه چیز عادی بود . نه دلتنگی ، نه ناراحتی ، نه حتی احساس نیاز به مردی که نمی خواست باشه ... انقدر دور و برم شلوغ بود که وقت فکر کردن به این چیزها رو نداشتم ...
وقتی آقاجون مُرد و خانجون هم دو سال بعد تو سالگرد فوت آقاجون رفت و خان دایی هم به خاطر کارهاش و به قول خودش بیزینس، از ایران رفت ، وقتی داداش نتونست تحمل کنه و زد تو عالم هپروت ! وقتی مادر خسته شد و برای فراهم کردن یه زندگی بهتر برای آبجی کوچیکه رفت دنبال خان دایی ، تازه فهمیدم تنها شدم ! تازه فهمیدم که "بابا" تنها یک کلمه برای ادا کردن نبود ! یک آدم بود . آدمی که می بایست می بود و حالا دیگه نبود ! یعنی هیچ وقت نبود !
من فقط یکسال زودتر رفته بودم مدرسه ولی به اندازه ی صد سال زودتر از باقی بچه ها بزرگ شدم ! ...

با ربط: سید علی صالحی میگه :

شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم !

+ نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386ساعت 9:47 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

همیشه جا دکمه ها ، دکمه ها رو می بلعند ...

همیشه تسلیم شرایط شده ایم ، همیشه تسلیم عرف ، همیشه تسلیم جامعه ، همیشه تسلیم حرف دیگران شده ایم . من از این give up  ها خوشم نمیاد . میگم give up چون واژه ی انگلیسی اش حس بهتری از تسلیم شدن را به من می‌دهد تا فارسی اش !
...
اصرار عجیبی داشت خوش تیپ کنه از در بیرون بره . حواسش به هیچی نبود ، به ریشی که نزده ، به صورتی که سه بار شسته و مسواکی که همیشه یادش می‌رفت زده یا نزده ! ولی اصرار عجیبی داشت که خوش تیپ کنه . بلوزهای مارک دار خارجی ، عطر و ادوکلن های 60 ، 70 هزار تومانی و شلوار لی ای که عادت داشت به زور به من بقبولانه که باید اتو بشه ! ولی در هر صورت پیراهن یقه دار با اون همه دکمه ، حرصش رو در می‌آورد. از بالا شروع می‌کرد به بستن دکمه ها و وقتی به پایین می‌رسید ، هه ! یک دکمه کم می‌اومد ! همیشه یک دکمه کم می‌اومد . یه جا دکمه ای که با دهن باز آماده ی بلعیدن دکمه ای بود که اصلا وجود نداشت !
-  دادا ! بذار من دکمه ها رو ببندم .
- نه ! باید تکلیفم با این دکمه ها معلوم شه .
- خوب دادا ! اصلا دکمه ها رو باز نکن ، مثل تی شرت بپوشش .
- نه ! باید تکلیفم رو با این لعنتی ها معلوم کنم .
دکمه ها رو دوباره از بالا از حلقوم جا دکمه ای که با دهن باز آماده ی بلعیدنشون بود ، کشید بیرون و دوباره بست .
- حالا درست شد !
- چه فایده ؟
- چی چه فایده ؟
- این همه عطر و ادوکلن ... تا بری تو خیابون شروع می‌کنی به سیگار کشیدن و همه ی اون بوهای خوش روی یقه ی پیراهنت که به دهنت نزدکیتره بالا میارند !
- بذار اینها هم بالا بیارند . قیافه ام چطوریه ؟
- خووب ... مثل تموم روزهای نئشگی دیگه .
- یعنی معلوم نیست ؟
- نه ! عینک آفتابی بزن تا از پف زیر چشمهات نفهمند اسیر یه چیزی غیر از عشق شدی ! ....
... روبروی آینه ایستاده ام . مانتوی سیاه رنگِ بلند ، مثل شنل مشکی اون مرد سیاه پوش که از زیر کلاه بارونیش یک کله‌ی اسکلتی بیرون میاد ، افتاده رو تنم و کلاه هم داره . یک کلاه داره برای روز مبادایی که بارون میاد . شاید یه روز سرم رو از زیر اون کلاه بیرون آوردم و دیدم که من هم شبیه به یه اسکلت شدم ! دلم هواتو کرده . می‌خوام دکمه ها رو دو تا یکی ببندم . بذارم دهن باز و آماده ی بلعیدنِ جا دکمه ، همچنان روی مانتوم باز بمونه ...
همیشه تسلیم شرایط شده ایم ، همیشه تسلیم عرف ، همیشه تسلیم جامعه ، همیشه تسلیم حرف دیگران شده ایم . من از این give up  ها خوشم نمیاد . میگم give up چون واژه ی انگلیسی اش حس بهتری از تسلیم شدن را به من می‌دهد تا فارسی اش ! به خاطر همینه که نمی‌تونم ادای تو رو در بیارم و همیشه جا دکمه ها ، دکمه ها رو می‌بلعند ...

بی ربط : حسین پناهی میگه :

جا مانده است
چيزي جايي
که هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش  را پر نخواهد کرد
نه موهاي  سياه و
نه  دندانهاي سفيد

+ نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 11:16 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: داستانک

وقتی تقسیم می شویم !

تو بچگی یه کتاب خوندم به اسم هوشمندان سیاره‌ی اوراک نوشته‌ی فریبا کلهر . فکر کنم خیلی از همسن و سالهای من هم این کتاب رو خونده باشند . اسم دختری که نقش اصلی این دستان بود یادم نیست ولی یادمه توسط آدم فضاییها دزدیده میشه و از اون بالا به زمین نگاه می‌کرده . وقتی می‌پرسه از بین این همه آدم چرا منو انتخاب کردید ؟ میگن چون از بین تموم انسانها تو و چند نفر دیگه تنها کسانی بودید که وقتی ما از این بالا نگاهتون می‌کردیم ، هاله ای سبز رنگ دور خودتون داشتید که خودتون نمی‌تونستید ببینید . همه ی مردم چنین هاله ای را دارند ولی مال شما از همه پر رنگ تر بود، چون از همه مهربانتر بودید !  ...
منظورم هاله ی نور و این جورچیزها نیست ! تو علوم مربوط به متا فیزیک و این حرفها هم جدیدا به این نتیجه رسیده اند که همانطور که در ادیان به ما گفته شده ، انسان تنها یک جسد نیست ، روح داره ، یا به قول دانشمندان علوم جدید ، از انرژی تشکیل شده و انرژی است که پس از مرگ انسان ، از بدنش خارج میشه و تازه اون موقع آزاد میشه !  به این نتیجه رسیده ام که این انرژی تنها در ما انسانها نیست و در تمام طبیعت وجود داره . ما تموم مخلوقات ، یعنی روحی که در جسد ما مخلوقات وجود داره ، مثل قطره های جیوه ای که روی یک سطح صیقلی ریخته شده باشند است و دوست داریم به هم برسیم و در هم بیامیزیم . این جسمه که مانع از این کار میشه و به خاطر همینه که وقتی به دریا می‌رسی - به اون انرژی بزرگ - یا وقتی به شعله ی آتیش نگاه می‌کنی و خودت رو توش غرق می‌کنی ، احساس آرامش پیدا می‌کنی ...
نشسته بودم روبروی دریا و داشتم یک ذره از اون انرژی عظیم را در درون خودم ذخیره می‌کردم برای روزهای در پیش رو . دلم می‌خواست مثل یه قطره ی کوچیک در اون قطره ی بزرگتر ذوب بشم و جزئی از یک کل بشم . دارم فکر می‌کنم مردن هم همینطوره ؟ یعنی ما به اون انرژی عظیم وصل میشیم و رضایت و آرامش خاطر یعنی همین ؟ کتاب "گفت و گو با خدا" را خوندی ؟ دقیقا همین حرفها زده شده . یا وقتی که میگیم خدا از روح خودش در کالبد انسان دمید یعنی همین . دارم فکر می‌کنم که این حرف یعنی اینکه خدا خودش را ، تموم انرژی اش را و تموم روحش را  تیکه پاره کرده و درون هر کدوم از ما انسانها ریخته ؟ اگر اینطوری باشه ، مثل کاری که محبوبه خانوم معتقدند من با روحم تو داستانهام می کنم ! دیگه هیچ ترسی نباید از خدا داشت جز اینکه ما یک قطره از همون کل بزرگ هستیم  که غریزه اصلیمان رسیدن به همون روح بزرگ ، به همون انرژی عظیم است .
شاید به همین خاطر باشه که دیدن دریا ، خیره شدن به شعله ی آتیش و یا غرق شدن در تماشای مهتاب ! برای رسیدن به آرامش خوبه چون بهمون یادآوری می‌کنه که ما در رسیدنه که آرامش می‌یابیم ! . چون خودت رو به خودِ خودت ، یعنی خدا می‌رسونه ...

بی ربط : فروغ میگه :

آنچنان آلوده است عشق غمناکم با بیم زوال ،
که همه زندگیم می لرزد .
چون ترا می نگرم ،
مثل اینست که از پنجره ای تک درختم را ،
سرشار از برگ ، در تب زرد خزان می نگرم .

+ نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 13:5 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: دست نوشته ها

همچنان در جاده ...

همچنان تو جاده چالوس ، جاده‌ی تاریکی ها به سمت نمی دانم کجای شمالی ترین نقطه‌ی ایران می‌رفتم . جاده همون جاده بود؛ همون جاده ای که تا به حال خودم توش رانندگی نکرده بودم ! جاده همون جاده ای بود که می‌بایست باشه ، حتی تو تاریک ترین ساعات یک شب پاییزی که داشت فوج فوج ، پنبه‌ی زده شده‌ی آسمون میریخت رو شیشه و بخاری زپرتی این پراید پیزوری هم از پس اون سرما بر نمی اومد . تعجب کردم . اینقدر تو ماشین سرد بود که می خواستم بفهمم واقعا بیرون از ماشین هم اینقدر هوا سرده ؟ شیشه رو پایین کشیدم ، نزدیکهای سد بودم . از بوی نمی که تو فضا پیچیده بود میشد فهمید . ضبط ماشین همچنان داشت یه آهنگ قدیمی از فریدون فروغی رو پخش می کرد :
وقتی که دستهای باد قفس مرغ گرفتارو شکست ، شوق پروازو نداشت
وقتی که چلچله ها خبر فصل بهارو می دادند ، شوق آوازو نداشت ...
سرعتم دیگه به 40 و 50 رسیده بود .
- دختر ! تو چته ؟ ساعت یک نصفه شب اومدی اینجا که چی ؟ تو این تاریکی دنبال چی اومدی ؟ ای بابا ! واسه اون عوضی که از پشت سر داره نور بالا میزنه بوق بزن که گورشو گم کنه دیگه !
- چی میگی ؟ چه می دونم چرا اینجام . آخه دیگه نمیشه دور زد که ... مه داره شروع میشه . اگه یارو که از جلو میاد نبینتم چی ؟ ببین ! من دیوونه هستم ولی دوست دارم زندگی کنم ها ! این یارو هم ، خودش یه جا رو برای سبقت گیر میاره دیگه ! ببین این جاده چه پیچ و تابی می خوره ... ببین این آهنگ چقدر محزون و قشنگه ... از همین فرصتها استفاده کن دیگه ! دوست داشتی می مُردی و حسرت به دلت می موند که چرا تک و تنها نزدی به جاده ؟ فردا صبح میرسیم به دریا ... دریا ... دریا ...
آهنگ رو عوض کردم . هوشمند عقیلی این بار می خونه : دریا همون دریا بود ، ساحل همون ساحل بود .اوج و فرود دریا مثل گذشته ها بود . اما فقط یاد تو به جای  تو اونجا بود ، به جای تو اونجا بود ...
- هی ! هی ! وایستا نفسم در نمیاد ! فکر کنم رسیدیم به کندوان . همیشه اینجا که می رسیدیم نفس کم می آوردم . یادته ؟ اصلا ببینم ! تو سردت نیست ؟ نمیگی تو این برفی که روی زمین نشسته ، بدون زنجیر چرخ اگه گیر کنی ، فاتحه ات خونده است ؟
- دیگه چه فرقی می کنه ؟ هم سردمه . هم نفسم گرفته . اصلا دستهام به فرمون چسبیده . مثل یه حمله‌ی هیستریک می مونه ! محکم این دایره رو تو دستم گرفتم و اینطرف و اونطرف می پیچونمش . درست مثل افسار زندگی !
- این یارو باز هم داره چراغ میزنه . کور شدم عوضی !
ماشین رو زدم تو خاکی و با اخم نگاهش کردم . از کنارم رد شد ولی نشد ! ایستاد . پنجره‌ی ماشین پایین اومد و مرد میانسال تو ماشین سرش رو آورد جلو تا حرفی بزنه . حتما می خواد متلک بندازه یا یه حرف بد ! چه عیبی داره ! بذار بگه و بره ! شیشه را پایین کشیدم . عصبانی بود . داد زد : خانوم ! شما تنها تو این جاده چکار می کنید ؟ هیچی نگفتم . "خودم هم نمی دونم " جواب خوبی نیست ! گفت : من میرم جلو، پشت سر من بیا . جاده تاریکه و مارپیچ . زیاد ترمز نگیر با دنده‌ی سنگین حرکت کن وگرنه ترمزت می بره ...
ساعت 5 صبح بود که رسیدم چالوس . رسیدیم چالوس ! تو ورودی شهر زدم کنار و زد کنار . پیاده شدم رفتم دم ماشینش و گفتم : مرسی !
... رفت خونه اش و دوباره تنها شدم . رفتم کنار ساحل و با خورده چوبهای خیس نشده ، یه آتیش درست و حسابی برپا کردم . فکر می کردم اگه اینجوری تنها نبودم ، دوست داشتم کی رانندگی تو جاده رو بهم یاد بده ؟ دیگه جواب این سوال برام مهم نیست . اینطوری شگفت انگیز تر ، رویایی تر و رمانتیک تره که خدا یه مرد غریبه را درست توی یه نیمه شب پاییزی برفی ، جلوی راهت قرار بده که جور پدرت رو بکشه !
نشستم و دارم تکرار می کنم :
دریا همون دریا بود ... ساحل همون ساحل بود ...

بی ربط: سید علی صالحی میگه :

پاره‌هيزمِ پير کنارِ شومينه
از کبريتِ سوخته می‌پرسد:
پس کی بهار خواهد شد؟
خارپُشتِ خسته ... خَم شد
رخسار خود را در آب ديد،
و به ياد آورد که نام کوچکش
هرگز گُلِ نرگس نبوده است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 13:48 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

باید صبور بود عزیز ...

درب چوبی کوچیک کلبه با صدای خش ضعیفی باز شد و پشت سرم ، خاطرات قدیمی ‌با اولین گامهای تنهاییم به سمت کلبه هجوم آوردند . در رو محکم به رویشان بستم و رفتم سراغ شومینه که خاموش خاموش بود ؛ سرد و تاریک درست مثل جنگلی که پشت سرم بیرون در جا مونده بود ! با جز و وز قطره های الکلی که روی چوبها می‌سوخت ، شعله ی آبی رنگ کوچیکی درخشیدن گرفت و کم کم اتاق هم تو اون کور سوی زرد رنگ ، جان تازه‌ای گرفت . حالا من بودم و یه شعله‌ی زرد رنگ تو شومینه و یه ساک دستی که روی زمین افتاده بود و پنجره ای که پشتش ، خاطرات قدیمی ‌با اون چهره های گرفته و نگاههای مضطرب و دلواپس نگاهم می‌کردند . کتری رو روی اجاق گذاشتم ، پالتوی خیس از بارون را در آوردم و صندلی را کشون کشون تا دم شومینه آوردم . انگار نمی‌خواست به اون انبار آتیش نزدیک بشه ، آروم آروم روی زمین کشیده میشد و ناله ای می‌کرد که : از آتیش می‌ترسم . نه ! نه ! نه نزدیک تر از این ! ...
چای که دم کشید و اتاق هم گرم شد ، رفتم روبروی پنجره . چرا هیچ کدوم از این پنجره ها که به پاییز باز می‌شوند ، پرده ای وهم انگیز و رویایی که با نفس‌های هر نسیم، رویاها را با خودشون جارو کنند و ببرند ، ندارند ؟ باید فکری به حال این پنجره های بی پرده ، این پنجره های سراسر آسمان و درخت و پاییزان کنم . پشت پنجره تو بودی . تو برگریزان تنهایی قدم میزدی و هر از گاهی که نگاه پنجره می‌کردی ، می‌تونستم رد نگاهت رو تا عمق دلم پی بگیرم ... نگاهت کردم و ناگهان ، مثل روز اول ، دلم لرزید ! ...
حالا دیگه هم با تو قهرم ، هم پنجره و هم جنگل و برگریزان ! می‌ترسم دوباره برگردم و پشت اون پنجره‌ی بی پرده‌ی رویایی، خودم را ببینم که بی تو، تو باغ پاییز زده ، قدم می‌زنم ! می‌ترسم دوباره برگردم و پشت اون پنجره‌‌ی سرد حقیقت رو ببینم ؛ تویی که حالا رفتی و خاطراتی که دارند به طرف سرزمین نور هجوم میارند !
باید دل رو به دریا زد عزیز ! هیچ وقت نمیشه از هجوم خاطرات پاییزی ، سدی از خونه‌ی تنهاییها ساخت . به خاطر همینه که همیشه خاطرات تلخ، تو هجوم روزهای سرد به سراغت می‌آیند ...
باید صبور بود عزیز ! گاهی اوقات باید در را باز کرد ، اجازه داد خاطرات روبروی شومینه‌ی گرم بنشینند ، چای داغی بخورند و سعی کنند سر صحبت را با تو باز کنند !
در را باز می‌کنم . هر خاطره ای به سمتی می‌دود . بعضی درست روبروی شومینه و بعضی دیگه ، ته اتاق ، تو تاریکی و سرما گم می‌شوند .می‌آیی مینشینی روبرویم . وقتی تو هستی ، هیچ خاطره‌ی تلخی جرات خودنمایی پیدا نمی‌کند . پالتوی خیس را ازتنت در می‌آورم و تو دو دستی لیوان چای داغ را در دست می‌گیری و به صورتت نزدیک می‌کنی که بخار داغ ، سردی روزهای تنهاییت را در هم بشکند ...
صندلی برای هر دو نفرمون در اتاق نیست ! باز هم منم که خاک نشین میشوم و باز هم تویی که داستان پرداز روزهای دوباره  میشوی ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 14:51 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: داستانک

عشق یعنی نرسیدن ...

گاهی اوقات انسان باید آوارگی رو تجربه کنه . هیوا مسیح میگه : بیابان را برای این آفریده اند که انسان آوارگی را تجربه کند ، رفتن و نرسیدن را و عشق یعنی نرسیدن ....
من عمیقا تحت تاثیر شعر زندگی می کنم و بیشتر از همه شعرهای نو . شاید به همین خاطر باشه که وقتی برای اولین بار از سهراب شنیدم که می گفت : وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت ! تصمیم گرفتم خونه و خونواده را ول کنم و تنها زندگی کنم .
رفتارم عمیقا تحت تاثیر رفتارهایی است که زمان بچگی، آدم بزرگها با من داشتند و یکی از اونها که تاثیر فوق العاده قوی ای در من داشت خیانت بود ! کاری که پدرم با مادرم انجام داد ! و بعد از ده سال زندگی مشترک برای همیشه رفت ...
دیشب داشتم از روزنامه بر می گشتم خونه . توی راه یک خورده به قول سمیه غمسرده بودم ! دلم می خواست فرار کنم و برم .خیانت کنم و برم ! کجا ؟ نمی دونم ! تو ماشین نشسته بودم و فکر می کردم چی می شد این ترافیک نبود و من هم خسته نبودم و یکدفعه می ذاشتم می رفتم ناکجا آباد و خودم را گم میکردم ؟ به فکر خودم خندیدم ! گفتم : چی می تونه تو رو تو این شهر نگه داره ؟ دیدم هیچی نیست ! حتی یه چشم منتظر تو خونه ! خیابون را ول کردم و رفتم تو بزرگراه ، بعد آزادراه ، بعد هم جاده ! نمی دونستم کجا باید برم ! فقط می دونستم باید بزنم برم ! رسیدم به ورودی جاده چالوس ! گفتم : چی می تونه تو رو وادار کنه که نری تو جاده ؟ دیدم نه می ترسم ! نه هول برم داشته و نه کسی منتظرمه ! رفتم تو جاده ... جاده تاریک شد  و زوایای پنهان زندگی من روشن ! هیوا میگه : تاریکی ، که نیکبختی جهان است تقدیم به شما ! با تموم وجود درکش کردم ... رفتم تو جاده و همونطور که حواسم چهار چشمی به جاده و این ماشین زهوار در رفته بود ، تموم حواس اندیشه هام به زندگی و سرنوشت بود . سرم رو از ماشین بیرون بردم و داد زدم : کجاست جاده ای بی انتها برای رفتن ؟
کوه تو اون تاریکی و سرما جوابم داد : کجاست جاده ای بی انتها برای رفتن ؟
هیچ جا خونه‌ی تو نیست مهتاب ! تو زاده شدی تا آواره باشی . بری و نرسی و عشق یعنی نرسیدن !

+ نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت 9:25 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

زندگی عجیب ترین پدیده ایست که تا به حال باهاش روبرو شده ام !

شاید بیشتر به یک شوخی شباهت داشته باشه اما در هر صورت سوالاتی که از بچگی ، همه مون یه جورایی باهاش درگیر بودیم ، یک روز با برداشته شدن اولین گام به سوی بزرگ شدن ، از یادمون میره .
آدم جماعت ، فراموشکار تر از این حرفهاست که تا آخر عمرش سعی کنه بفهمه اصلا چرا پاش به این دنیا باز شده و تو این چند وقتی که قراره تو این دنیای تنهایی ها و درعین حال شلوغی ها زندگی کنه ، باید دنبال چی باشه !
زندگی اینقدر زیبا ، پیچیده ، حیرت آور و در عین حال تلخ و دردناک و سراسر حادثه و اضطراب است که به ما اجازه نمیده به این مسائل فکر کنیم . شاید به همین خاطر باشه که تو دین ما گفته اند یک ساعت تفکر ، بهتر از چندین و چند هزار سال عبادته ! اما ما وقتی می آییم خیلی ساده به این مسائل فکر کنیم ، غرق در دین و ظواهر و آداب و رسومش میشیم و هیچ کس مثل یه آدم که خودش عقل و شعور داره و می تونه راه درست را از گمراهی  ( قد تبین الرشد من الغی ) پیدا کنه . نمی شینیم به خودمون و فلسفه‌ی زندگیمون فکر کنیم - یعنی یه چیزی تو مایه های کاری که دکتر شریعتی تو کتاب گفت و گوهای تنهایی اش انجام داده - در واقع یه جورایی تکلیفمون با خودمون معلوم نیست ! نمی شینیم ببینیم کی هستیم ، چی هستیم ، کجا میریم و اصلا چرا میریم . منظورم آخرت و این حرفها نیست . من همین دنیا را میگم . راستش را بخواهی آدمی هستم که خیلی منطقی به آدمهایی که ترجیح می دهند اصلا نمیرند ، حق میدهم !
حدودا 6 ساله بودم که مادربزرگ مادرم فوت کرد . به مادرم گفتم : چرا هیچ کدوم نمیرید شکایت کنید که چرا مادربزرگتون فوت کرده ؟
از اون موقع تا به حال با فکر کردن به چیزهایی مثل این و چیزهای با اهمیت دیگه ای مثل عشق و احساسی که بین تموم ما آدمها ممکنه وجود داشته باشه همش دنبال یه جواب می گردم که چرا ما آدمها فانی هستیم ؟ اگه قراره به هم عشق بورزیم ، چرا می میریم ؟ اگه قراره دنیامون را با هم بسازیم ، چرا می میریم ؟ چرا باید تموم بشیم ؟ چرا ... از این سوالات خوشم میاد ! درسته جوابهای فلسفی زیادی در موردش وجود داره ولی من دنبال جوابهایی می گردم که تو همین دنیا به دردم بخوره نه آخرت ! اگه اینطوری به این مسئله نگاه کنی پاسخ های کمی پیدا می کنی چون همیشه ما آدمها با هر دین و مذهبی هم که بودیم ، به این دنیای دیگه ، به این مدینه ی فاضله اعتقاد داشته ایم ! فقط کافی بوده یه ذره به ته دلمون برسیم ! اما هیج وقت به این دنیا اعتقاد نداشته ایم !
نمی دونم تو قشنگی رو تو چی می بینی ولی من قشنگی رو تو همین سوال می بینم به شرطی که بخواهی با جوابهای دنیایی به طرفش خیز برداری ! خیلی وقتها چیزهایی نوشتم که به درد نمی خورده ولی حالا دارم به این نتیجه میرسم که خیلی چیزهایی را هم نوشتم و خوندم که با وجود اینکه به درد نخور بوده اند ، قشنگ بوده اند ! ( قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال ! )
یه جمله دارم که این روزها زیاد بهش فکر می کنم و خیلی ها هم با من تکرارش می کنند :
زندگی عجیب ترین پدیده ایست که تا به حال باهاش روبرو شده ام !
این جواب من به موضوع انشاء ای بود که معلم کلاس دوم دبیرستانمون بهمون گفته بود ؛ اگر بخواهی برای فرزندت نامه بنویسی و از زندگی بگویی ، چه می نویسی ؟
من همین یک جمله را نوشتم ولی حالا به اندازه ی یک کتاب در موردش حرف دارم !
تا بعد ...

+ نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 18:12 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: دست نوشته ها

حرفهایی که برای نگفتن دارم ...

فکر نمی‌کردم حرفهایی که برای نگفتن و در عین حال نوشتن دارم ، برای نشنیدن و در عین حال خونده شدن هم ارزش داشته باشند ولی ثمانه خانوم اصرار داره که ارزش داره . به خاطر همین این رفیق فابریک ثمانه خانوم ! به اصرار و همیاری خودش ، یک وبلاگ راه انداخته تا این حرفها جایی نوشته بشه. دلم می خواد خودم رو به خوبی معرفی کنم بنابراین جز اینکه بگم حدودا بیست و پنج ساله ام و روزنامه نگارم و سیاسی می‌نویسم و اهل تهرانم و روزگارم هم بد نیست ، حرف دیگه‌ای ندارم ! حرف زدن از خودم و زندگیم ، برام سخت ترین کاریه که ممکنه وجود داشته باشه . بنابراین در همین حد راضی باشید ! در هر صورت تنها چیزی که می‌تونم بگم اینه که حرفهای زیادی برای نگفتن و در عین حال نوشتن دارم . داستانهایی از آدمها و زندگیهاشون ، آدمهای همین حوالی ساکت اندیشه هایم !
با دخترکان دیگه‌ی این دیار تفاوت چندانی ندارم به جز اینکه ... به اندازه‌ی تموم آدمهای دنیا ، قصه دارم برای رسیدن به خدا ! زیرا از بچگی حس می‌کردم که باید داستان زندگی تک تک آدمهایی رو که می‌شناسم از بر داشته باشم ، برای روزی که خواستم همه رو به عنوان هدیه ای کوچیک به خدا هدیه کنم و بگم : ما آدمهای همین حوالی بهشت که به زمین تبعیدمان کردی ، آدمهای خوبی بودیم برای همنشین شدن با تو ، پس چرا اینقدر تنهایی ؟

+ نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 16:0 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: دست نوشته ها