روزهای عجیبی را پشت سر گذاشته ام . پسر ؛ چندان جوون اهل ایمان و مومنی نبود راستش را بخواهی زندگی درست و حسابی ای هم نداشت . اگه اینجا ایران نبود و گفتن این چیزها یه جورایی خلاف دین و مصالح جامعه نبود ، خیلی راحت میشد گفت که یه دائم الخمر بود ! من زیاد به این مسایل خرده نمی گیرم . هر کسی در مقابل مشکلاتی که بهش هجوم میاره یه عکس العملی نشون میده و بعضی ها واقعا تحمل این همه سختی زندگی رو ندارند . یکسالی بود که می دونست بیماری که بهش مبتلا شده ، داره اونو کم کم از پا در میاره ولی در مقابل مرگ و بیماری هم رویه خودش را عوض نکرد و سعی کرد همونطور که تا به حال زندگی می کرده ، ادامه بده . نمی دونم . راستش را بخواهی عکس العملهای ما در مقابل شنیدن خبر مرگ یا حتی احتمال نازکی از مرگ خودمون هم متفاوته ...
تنها تصویری که از این پسر تو محل به یادم مونده بود ، این بود که هر سال تو ایام محرم عادت داشت به زور فرمون چهارچرخه اکو و باند هیات محل را تودست خودش بگیره و این طرف و اونطرف ببره .
یه بار دم خونه دیدمش . بی اختیار بهش گفتم حسین آقا ! چرا نمیری تو هیات زنجیر بزنی ؟ این گاری رو اینطرف و اونطرف بردن هم شد کار ؟
نشسته بود روی پله و داشت با حسرت نگاه تکیهی محل و پرهای رنگی روی علم می کرد . گفت : یه چیزی بگم بهم نمی خندی ؟ نمی دونم چرا این جرات را به خودم دادم که با وجود اینکه همه ی محل می دونند من تنها زندگی می کنم ، بنشینم کنارش روی پله و باهاش حرف بزنم . نشستم و گفتم : چرا باید بخندم ؟
گفت : همه ی محل منو می شناسند . شاید نخواهند من حتی اینجا هم بشینم . نمی تونم برم تو هیات ولی نذر دارم برای خِرکش کردن این گاری ... نذر کردم تو همین ایام بمیرم . نمی دونم چرا ولی اینطوری به نظرم بهتره ...
بیشتر از اینکه خنده ام گرفته باشه ، از ناراحتی عصبانی شدم . بلند شدم ایستادم و گفتم : نا امیدی بد ترین گناهه ...
شب تاسوعا و عاشورای امسال هم به خاطر اینکه تموم مجتمع ما تو پارکینگ جمع شده بودند و مردها تو هیات بودند و زنها غذا درست می کردند ، به سیب زمینی پوست کندن و برنج پاک کردن و سبزی تفت دادن و آش هم زدن گذشت ... مادر حسین خیلی بی تابی می کرد و من با دیدن این بی تابیها بیشتر ناراحت می شدم . امسال هم جز به این مرد ، به هیچ چیز دیگه ای نتونستم فکر کنم . فکر کنم تموم آدمهای این ساختمون به جای ذکر حاجت های خودشون موقع هم زدن آش ، برای حسین دعا کردند . شب عاشورا هیات که به خونه برگشت ، توی کوچه با چند تا از دخترهای دیگه به استقبال رفتیم ، حسین پشت چهار چرخه ی هیات ایستاده بود و به جای اینکه قدم از قدم برداره ، هی زانو می زد و با دستمالی دماغشو پاک می کرد . تو کوچه درست نرسیده به در خونه یکدفعه زانو زد و دیگه بلند نشد . مردها که ریختند دورش ، از دستمال خونی کنارش فهمیدند که سرطان خون ، امونش رو برید ...
روز عاشورا ، تو بهشت زهرا ، محشری به پا شد . حسین حاجتش رو گرفته بود و تموم هیات های عزاداری محل به جای اینکه تو محل عزاداری کنند ، تو بهشت زهرا سر خاک حسین عزاداری می کردند . تا به حال یک همچین تشییع جنازه ای ندیده بودم ...
خیلی با خودم کلنجار رفتم که در موردش بنویسم یا نه . ولی دیدم حسین آدم خوبی بود . اگه آدم خوبی نبود، آقا امام حسین حاجتش رو اینطوری نمی داد . روزهای عجیبی را پشت سر گذاشته ام و علت سکوتم بیشتر همین اتفاقاته ...
" برنگرد ، حتی برای لحظه ای هم به پشت سرت نگاه نکن ... حتی چشمهای اسبت را هم از اطراف بپوشان تا نتواند به پشت سرش بنگرد ."
مامان می خوابید بین من و شادی . شبهایی که حوصله داشت و فکر می کرد ناراحتی های طول روز ، من و شادی رو خسته کرده باشه ، میومد می خوابید بینمون و در حالیکه سعی می کرد هم به من نگاه کنه و هم دست تو موهای شادی کنه ، قصه شاه و پریون را برامون تعریف می کرد :
در تموم شهر، دو دختر زیبا وجود داشت . یکی نارنج و دیگری ترنج ! نارنج مثل شادی بود و ترنج مثل تو بود مهتاب ! نارنج با اولین پسر پادشاه ازدواج کرد و هفت شبانه روز تو شهرشون جشن گرفتند ... شب عروسی نارنج ، جادوگر که از ازدواج نارنج ناراحت شده بود ، ترنج رو جادو کرد و ترنج از همون شب توی یه نارنج رسیده رو درخت طلسم شد و رفت تو نارنج !
پسر کوچیکه ی پادشاه که ترنج رو دوست داشت ، از همهی شهر سراغ ترنج رو گرفت . ولی کسی از ترنج خبر نداشت . تا اینکه مادر ترنج وقتی داشت تو حیاط خونه شون راه می رفت ، فهمید از یکی از نارنجها ، صدای آواز غمگینی میاد ، به پوسته ی نارنج دستی کشید و از پشت همون پوسته ی ضخیم نارنج فهمید که دخترش تو نارنج اسیر شده ...
تموم مردهای شهر جمع شدند تا نارنج رو از درخت بکنند ولی نشد ... پسر پادشاه هم سر رسید ولی دلش نیومد نارنج را از درخت بکنه . پیرزنی به میون جمع رسید و گفت : این طلسمه . برای بیرون آوردن ترنج ، باید عاشق ترین مرد راهی سرزمین بی بازگشت بشه ...
مردهای زیادی آماده ی سفر شدند ، ولی هیچ کدوم عاشق نبودند ، کسی که به نارنج دست نزده بود ، عاشق ترین بود و به خاطر همین پسر پادشاه راهی سفر شد . سفری که مثل سفر رستم ، هفت خوان داشت .
- مامان ! خوان چیه ؟
- خوان ؟ خوان هم خود زندگیه مهتاب ! یه مرحله از زندگیه . مرحله ای که ممکنه سخت باشه ولی میگذره ...
- مثل این خوان که ما الان توش هستیم ؟
- آره ! مثل همین خوان !
- اولین خوان چی بود ؟
پسر پادشاه در اولین خوان می بایست از جاده ترس عبور می کرد . جاده تاریک و وحشتناکی که پر از صدای گرگ و روباه و حیوانات درنده بود . پیرزن بهش گفت " برنگرد ، حتی برای لحظه ای هم به پشت سرت نگاه نکن ... حتی چشمهای اسبت را هم از اطراف بپوشان تا نتواند به پشت سرش نگاه کند ."
چرا این همه ترسناک بوده ؟
هر جاده ای جاهای تاریک و ترسناک داره ، هر زندگی ای زمانهای تنهایی و تاریکی و ترس داره . فقط باید به گذشته ات نگاه نکنی . دیدن تاریکی هولناک و درد گذشته، آدم رو غرق در تاریکی می کنه ....
حالا می فهمم چرا با وجود اینکه من از شادی بزرگتر بودم ، ولی من ترنج بودم و شادی نارنج ...
" برنگرد ، حتی برای لحظه ای هم به پشت سرت نگاه نکن ... حتی چشمهای اسبت را هم از اطراف بپوشان تا نتواند به پشت سرش بنگرد ."
- میزی برای کار ؛
کاری برای تخت ؛
تختی برای جان ؛
جانی برای مرگ ؛
مرگی برای یاد ؛
یادی برای سنگ ؛
این بود زندگی ؟
- نه ! این نبود زندگی !
زندگی نوشیدن قهوه تلخ عشق تو در کنار شومینه گرم خاطرات هزاره های دور بود ...
- من ؛ غریبه دیروز ،
آشنای امروز
و فراموش شدهی فردا ...
پس به آشنایی امروز می نگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی .
- نه ! فراموشی شیوه رندانه من نیست !
من می نشینم روبروی شومینه گرم ، تا خاطره روزهای با تو بودنم در قامت زندهی تو دوباره جان تازه بگیرد ...
- می ترسم
می ترسم از روزی که بخواهم و نیابم
می ترسم از روزی که یادها خاطره شده باشند و خاطرات کتابی در صندوقچهی گوشه ای از خانه .
از آن روز هراس دارم ...
- نه ! کتاب ها حقیقت های همیشه زنده اند و خانه ... عشق
و عشق ... سرفصل تمامت زندگی !
نقطه . تمام .
- یاد کودکیها ، دیکتهی مدرسه و خانم معلم به خیر ... نقطه سر خط ...
- نه ! من پای همان تخته فهمیدم ...
سیاه یعنی من ... سفید یعنی تو ...
می دانی "همیشه عاشق" یعنی چه ؟
یعنی "همیشه بازنده"
فرض ... تو یک عاشق و من ... همیشه عاشق !
- به هر که دوست داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر ...
اگر تو یک همیشه عاشق ...
من یک همیشه دوستدار ...
- بله ! همیشه در مقابل عشق کم آورده ام ! هیس !
نقطهی من تمام و تو ... یک همیشه ناتمام ...
" ما عاشقان این بادیه بر این باوریم در پایان هر جمله ای سه نقطهی ناتمام نهاده ایم . یعنی ... یکی بی بهانه عاشق است ، یکی آلوده به آوای نور ... و من که مانده ام چه کنم با این همه نقطهی ناتمام "...
...
...
- باشد! همان که تو گویی عزیز دل ...
- باشد ! همان که تو گویی عزیز دل ... من تمام و تو ... نا تمام ....
- تو ناتمام و من در پی تو ...
برای مهتاب ، از طرف ایلیا و خاطره ... تو کافه سیاه و سفید ... جایی که ماشروم برگر و دلستر یخ خوردیم توی یه شب برفی ، جایی که آخرش هم نفهمیدیم کدوم یکی از ما عاشق تره و جایی که نوشتن رو دوباره به یادمون آورد و نوشتن یعنی ... تو !
فکر کنم وقتی قصد کنی برای وب گردها داستان بگی و قصه تعریف کنی ، خودت هم یه جورایی ... یعنی خودت که نه ! کارهات و زندگیت هم خودش یه شاهنامه میشه ! شب یلدای پارسال را یادته برات تعریف کردم ؟ عید غدیر امسال هم واسه خودش شد یه داستان : " آقا جون ! منو یادت نره جون مادرت" ...
قصد کرده بودم به هوای تموم عید های غدیر دیگه برم مشهد . البته هیچ نذری در کار نیست ! من اهل نذر و نیاز و حاجت داشتن نیستم . همینجوری واسه دوست داشتنه که میرم مشهد یا روز عید غدیر انقدر خوشحالم که خوشحالی از سر و ریختم میباره ! هیچکی این حالت را باورش نمیشه ولی بذار یه نفر هم به خاطر دلش بره امام رضا نه به خاطر حاجتش ! ....
خلاصه انقدر مردم عزیز ایران حاجتمند هستند، از قید بلیط هواپیما و قطار گذشته بودم! به اتوبوس هم نرسیدم ! تو روزنامه نشسته بودم و قصد داشتم با لابی یکی از بچه ها تو لیست پرواز مشهد یه صندلی مثل صندلی آخر اتوبوس دم یخچال ! واسه خودم پیدا کنم . هیچ جا یه صندلی پیدا نشد ! بچه ها هم گیر داده بودند سادات خانوم عیدی عیدی ! یه جعبه شیرینی نذر بچه های روزنامه کردم و با تلفن یه رفیق فابریک از خبرگزاری موج ، یه تعداد آبمیوه هم نذر بچه های موج که جشن گرفته بودند که اگه اولی جواب داد ، شب جمعه بپرم و اگه دومین نذرم گرفت ، جمعه صبح ! شب جمعه بلیط گیرم نیومد ، چون بچه های موج اکثرا منو نمی شناسند ، زیاد اعتباری به اون نذر نکردم و قصد داشتم جدی جدی با ماشین خودم برم مشهد !... شب جمعه بود . یه کوله پشتی وسیله از تو خونه برداشتم و عصبانی ِ عصبانی از اینکه بلیط گیرم نیومده بود ، کوله را انداختم صندوق عقب ماشین و راهی جاده امام رضا شدم ! هنوز به پل بسیج هم نرسیده ، ماشین جوش آورد و از جاش تکون نخورد ! باز هم خدا به دادم رسید و یه آقایی اومد جلو و نگاهی به ماشین انداخت و گفت فن ماشین کار نمی کنه باید برگردی و ماشین رو بدی تعمیر .
چقدر درب و داغون بودم ! تا صبح نشسته بودم رو مبل جلوی تلویزیون و داشتم گریه می کردم . یاد آخرین باری افتاده بودم که با خانواده یا بهتر بگم با مامان و آبجی و داداش و خان دایی رفتیم مشهد ، روزتولد امام علی بود . حرم اینقدر شلوغ بود که من فقط تونستم تو حیاط بایستم ... هر وقت می خواستم برم جلو تا حداقل تو حرم را ببینم، کلی کتک می خوردم و تا چشم باز می کردم می دیدم دوباره تو حیاطم ... دلم گرفت ... دلم گرفته بود و با اون کتک ها ، بغضم هم ترکید . دم اذان صبح نشستم رو زمین ، روبروی گنبد طلایی و بلند بلند گریه کردم ... برای اذان صبح رفتم تو حرم و با وجود اینکه همچنان کتک می خوردم انقدر آقا رو به جدش علی قسم دادم که یکدفعه جلوی روم راهی باز شد و تا خواستم بجنبم ، خانمی از پشت سر هولم داد و با صورت رفتم تو ضریح ! نمی دونستم چی می خواستم و چی می بایست می گفتم . فقط از اینکه حس می کردم اینطوری طلبیده شدم ، خوشحال بودم ! انگار تو اوج ناامیدی یکی بهت بگه من هنوز فراموشت نکردم !
... با همین فکر و خیالها شب جمعه هم صبح شد و من که خیال نداشتم بی خیال امام رضا و گنبد طلا بشم ، بلند شدم با همون کوله پشتی راهی فرودگاه شدم . انقدر نشستم و نشستم تا اینکه آقا یه نفر رو به خاطر من دیپورت کرد ! تازه می فهمم وقتی میگن نا امیدی بدترین گناهه یعنی چی ! دوباره رفتم امام رضا ! دوباره کتک خوردم و دوباره با صورت رفتم تو ضریح و دوباره .... باز هم هیچ حاجتی نداشتم ! رفته بودم عید تبریکی بگم ...
گفتی شاید بهتر باشه دوباره از نو شروع کنیم ، از ابتدای ابتدا ...
باید چه می کردم ؟همیشه این منم که تسلیم میشم ،همیشه این تویی که دنبال دوباره ها می گردی ...
روز دهم دی بود . دقیقا یادمه ! تو رفته بودی دم دکه ی روزنامه فروشی و نگاهت به نگاه پیرزنی که بعد از چهار ، پنج روز از زیر آوار زلزله بم زنده بیرون اومده بود ، خیره شده بود. اومدم طرفت و گفتم : دوستش داری ؟
خندیدی ! آره ... دستم رو گرفتی و گفتی : ما بم رو دوباره می سازیم . مگه نه ؟
نگاهم شرمگین شد . روزنامه را برداشتم و دستت دادم ... گفتم : آره !
با خودم گفتم یعنی میشه ؟ ازت جدا شدم و وقتی برگشتم رفتنت رو تماشا کنم ، دلم گواهی بد داد !
با خودم دوباره از نو شروع کردم ... تازه از سرویس حوادث و انواع و اقسام حوادثش ، یکدفعه به سمت سیاسی پرتاب شده بودم ! اولین روزی که بی حوصله از دعواهای سیاسی ، با هم و شونه به شونه ی هم تو خیابون ولی عصر راه رفتیم و در مورد کار حرف زدیم هم گذشت و همچنان گذشته ها گذشت ... من نگاهم رو به راهی بود که هنوز نرفته بودیم و تو نگاهت ، به سمت من گم شده بود ...
- مهتاب ! چقدر تا اینجا راه اومدیم ؟
- نمی دونم . زیاد ...
- به تعداد قدمهایی که روی این زمین برداشتیم ،دوستت دارم ...
اصلا انتظارش رو نداشتم . ما سالهای سال بود که با هم بودیم و همکار و بعضی وقتها سنگ صبور هم ولی هیچ وقت صحبتی از عشق به میون نیومده بود . با تعجب نگاهت کردم و دلم هورری ریخت .
- خندیدی و گفتی : البته می دونی که من وقتی تو خیابون راه میرم ، اصلا رو زمین نیستم ، تو هوام ! آخه من یه فرشته ام !
دلم گرفت ! کاش میدونستی که داشتم همون موقع دنبال تعداد قدمهام می گشتم ! مثل حالا که گاهی اوقات به هوای همون حرف ، خیابون ولی عصر را با قدمهام می شمرم تا بدونم اون روز چقدر دوستم داشتی ...
میدونی چیه مرد تنها ؟ خوشحالم که بازسازی بم رو به من و تو نسپردند !
بی ربط : یه رفیق فابریک میگه :
تو کيستي ؟
همجنسي از تبار باران ؟ يا همنفسي از همين آواره هاي اين شهر بزرگ دود و نان حلال ؟
تو را مي شناسم .
آري تو را مي شناسم . شبي خسته ، از همين کوچه مي گذشتي ...
يادم هست ؛ باران مي آمد و من که مثل هر شب رؤياها ، تنها به ديدار کوچهء بن بست دلم آمده بودم تو را ديدم .
خسته مي رفتي و من ...
من نگاهت مي کردم .
باور کن به سادگي نگاه يک پرنده که از بالاي آسمان به اين زمين و انسانهايش نگريسته باشد... فقط نگاهت مي کردم .
من مثل هميشه بي چتر ....
بي سرپناه ....
مثل تمام پرنده هاي اين شهر بي پرنده ، آواره .....
می رفتم .... مي رفتم تا آنسوي ديوار ، آنسوي همين کوچه پيچک پوش ، آنسوي خاطرات کودکي ، مي رفتم تا آنسوي حضور تو ....
مي رفتم تا سراغ از نشاني تازه تو بگيرم ....
خانجون عادت داشت می رفت تو حیاط ، کنار در یه صندلی می گذاشت و از لای در به بیرون نگاه می کرد ! حوصله اش سر می رفت دیگه ! برای بعضی از مردمی که عادت دارند تا در هر خونه ای رو باز می بینند ، نگاهی به داخل حیاط می اندازند ، دیدن چشمهای سیاه یه پیرزن با چادر مشکی که داره یواشکی به خیابون نگاه میندازه ، شاید براشون یادآور فضولی یه پیرزن برای دید زدن بیرون خونه باشه ولی این کار برای من معنی "انتظار" داشت .
دارم فکر می کنم خانجون اون روزها تو حیاطی که به خیابون منتهی می شد ، دنبال چی می گشت ؟ خودش می گفت منتظرم ببینم فرهاد کِی میاد خونه ! می گفتم : خانجون اصلا منتظر من نیستی ها ! جواب می داد : فرهاد پسره ، اگه کسی تو خونه منتظرش نباشه ، ممکنه که دیگه برنگرده ! می گفتم : میدونی که رفته سر کار ، شب میاد دیگه ... می گفت : فرهاد مثل "اِسمال جنی" می مونه همین الان تو حیاط بود ، تا اومدم با این پا از پله ها پایین بیام ، دیدم رفته ! ...
دادا ! کِی می اومدی خونه و می رفتی که من خبر نداشتم ؟ تو مهربونی هم دست هر چی دختر دلسوز رو از پشت بسته بودی . وقتی به خانجون می گفتم چرا اینقدر فرهاد رو دوست داری ، می گفت : پسره دیگه ! اون واسه مادرش و مادر بزرگش می مونه ! روزی چند بار میاد خونه و برای من میره خرید و قربون صدقه ام میره ...
آ...خ ! من از هیچی خبر نداشتم . من دنبال خودم ، کار خودم، عشق خودم و زندگی خودم بودم . هیچ وقت با خانواده زندگی نکرده بودم . وقتی یاد اون روزها می افتم دلم بیشتر از پیش برات تنگ میشه ولی اگه اینقدر مهربون بودی و یار غار مامان و خانجون ، چرا این روزها که تو شهر نارنج و ترنج و حافظی یادی از این دلتنگ نمی کنی ؟
باربط : ظاهرا فریدون مشیری هم مثل من یه برادر تو شیراز داشته :
باز هم تو در دريا ديگري
شاعر شيراز رويا پروري
لاله و نيلوفرش شعرآفرين
و آن گل نارنج و ناز نازنين
ديده ام افسون سرو ناز را
باغهاي پر گل شيراز را
بوي گل هرگز نسازد پيرتان
آه از آن خار دامنگيرتان
يک برادر دارم از جان خوبتر
هر چه محبوب است از آن محبوبتر
جان ما با يکديگر پيوند داشت
هر دومان را عشق در يک بند داشت
چند سالي هست در شهر شماست
آنچه دريادش نمانده ياد ماست ...
گاهی اوقات بعضی از دردها بدتر از درد مُردن یه آدمه . میدونی چیه دادا ؟ هیچ وقت تصویر خوبی از کسی که اسیر چیزی غیر از عشق شده ، در جامعه ما وجود نداشته . خودم هم تا قبل از اینکه تو به این مرض مبتلا بشی ، تصور مثبتی از کسانی مثل تو نداشتم. ولی این روزها وقتی دارم برای تو می نویسم، می تونم حس کنم این وبگردها که میان اینجا و این نوشته ها را می بینند چطوری از طرز نوشته های من که فقط کم مونده تو رو به عنوان یه قهرمان ملی معرفی کنم ، تعجب می کنند ! گاهی اوقات هم فکر می کنند که تو مُردی که من اینهمه از تو می نویسم . چی بگم ؟ خوب من هم آدمم دیگه ! دلم برات تنگ میشه . حتی برای بداخلاقیهات ، حتی برای بعضی از خاطرات بدی که ازخودت برام به جا گذاشتی ! آدمهایی مثل من که دیگه هیچ کسی را برای از دست دادن ندارند، با خاطراتشون زندگی می کنند و اون خاطره های بد و خوبِ با تو بودن هم که برای من قهرمان زندگیم بودی و یه همیشه عاشق ، شده تموم چیزی که می تونم این روزها با دوره کردنش ، زندگیمو بگذرونم . این چند روزه یاد روزی هستم که پلیسها ریختند تو خونه و تو رو با خودشون بردند . من تازه یک هفته بود که برگشته بودم ایران . انقدر این اتفاق یکدفعه ای و ناغافل پیش اومد که هیچ درک درستی از موضوع نداشتم . فقط تو بند و بساطت دنبال سند خونه می گشتم و وقتی که پیداش کردم ، با همون حال زار راه افتادم سمت کلانتری. گواهینامه ام را تازه نگرفته بودم ولی اینقدر اعصابم خورد بود که نمی تونستم رانندگی کنم . پراید پیزوری خودت رو که باهاش گاهی اوقات برای پول درآوردن مسافر کشی می کردی ، از تو پارکینگ برداشتم و با سند خونه و وکالت نامه ای که از مامان برای فروشش داشتی ، آوردم کلانتری . گفتند حداقل یک شب را باید تو کلانتری بمونی . فرداش که درب و داغون اومدی خونه ، اول به روی خودت نیاوردی ولی بعد که داشتی بند و بساطت رو جمع می کردی که بری ، فهمیدم می خواهی تنهام بذاری . راستش را بخواهی من فقط به خودم فکر می کردم و اینکه دلم می خواست با تو زندگی کنم یا حداقلش اینکه حس کنم سایه ی یه مردی هنوز بالای سرمه ولی سرنوشت تو چیز دیگه ای بود . تا روز دادگاه دربدر خونه ی دوستهات بودی و وقتی که فهمیدی برات دو سال حبس بریدند ، بالاخره یاد من افتادی و اومدی خونه . یادته چطوری گریه می کردم ؟ تازه خبر رو شنیده بودم . تا از در اومدی تو و منو با اون حال دیدی که تو سه کنج اتاقت جلوی وسایلت نشسته بودم و گریه می کردم ، خنده ات گرفت . گفتی : نمُردم که ! چته ؟
نمی تونستم حرف بزنم . چرا دروغ ؟ اون موقع هم فقط به فکر خودم بودم که چطوری می تونم دوریت رو تحمل کنم . همیشه وقتی می بینم کسی جلوی روم داره چمدون سفر می بنده دلم می گیره ... حتما مُردن که آدمها رو از هم جدا نمی کنه ! این چمدون بستن ها است که منو لِه می کنه ... دارم فکر می کنم کاش اگه قرار بود این بلاها رو سر خودت بیاری ، حداقل عاشق نمی شدی . اگه عاشق نبودی ، اگه اصلا نمی فهمیدی عشق چیه ، عاشق کیه و چطوری یه آدم می تونه خودش را پای یه عشق قربونی کنه ، خیالم راحت تر بود . می گفتم حقته که زجر بکشی ولی ... وقتی حرف عشق وسط میاد ، داغون میشم به جون دادا !
بی ربط : فریدون مشیری میگه :
در ساغر ما گل شرابي نشکفت
در اين شب تيره ماهتابي نشکفت
گفتم به ستاره خانه صبح کجاست
افسوس که بر لبش جوابي نشکفت
بعضی از شبها هستند که به راستی شب نیستند ، بعضی از بدیها هستند که به راستی بدی نیستند ... شب یلدا هم از اون شبهایی است که اصلا شب نیست ! یعنی به اون معنای تاریکی و سیاهی که صفت هر شب هست ، نیست . شب یلدای من هم از همون روز ازل تا حالا از اون شبهای مثل روز روشن بوده ! حتی پارسال که نزدیک بود تموم شب را تا صبح تو بازداشتگاه کلانتری سر کنم !
پارسال اولین سالی بود که یلدا رو تنها بودم . نمی تونستم تو خونه بند شم . خیلی ناراحت بودم . با ماشین زدم بیرون و رفتم تو خیابونها و پارک ها نگاه خانواده هایی می کردم که اومده بودند یلدا رو تو طبیعت در کنند ! رفتم با یه عده شون دور آتیش ایستادم و با یه عده ی دیگه حرف می زدم . راستش را بخواهی فقط تو ایران هست که می تونی تک و تنها از در خونه بیرون بری و بتونی بیرون خونه یه همدم برای خودت پیدا کنی یا یه خونواده ! همین گرم و صمیمی بودن مردم هم منو تک و تنها تو این کشور نگه داشته . خلاصه بعد از کلی چرخ زدن و این طرف و اونطرف رفتن و صحبت کردن با آدمهای تنها و در جمع ! داشتم تو خیابون می رفتم و تو حال خودم بودم که دیدم یه پیرمرد اومد وسط خیابون و تا زدم رو ترمز نقش زمین شد . داشتم از ترس می مُردم . دستم رو چسبونده بودم به فرمون و جرات تکون خوردن نداشتم . مردم ریختند دور پیرمرد و انداختنش تو ماشین و مردی هم منو انداخت طرف صندلی سمت راست ماشین و خودش نشست پشت فرمون و ما رو رسوند بیمارستان . تو بیمارستان مثل این مات زده ها دنبال برانکاد پیرمرد می دویدم و اصلا نمی دونستم باید چکار کنم ! بیمارستان امام خمینی پر از تصادفی بود و هر طرف رو که نگاه می کردی یه نفر با چند تا همراه مشغول نالیدن بود . پیرمرد از هوش رفته بود و با اینکه اصلا حس نکردم ، ماشین بهش خورده باشه ، نمی تونستم تصور کنم من با ماشین بهش زدم . نشستم روی صندلی و دکترها ریختند کنار تخت پیرمرد . یکی از دکترها که جوونتر از بقیه بود اومد طرفم و خواست ازم سوال بپرسه ولی نمی دونستم دنبال چی می گرده ! اصلا نمی فهمیدم تو چه حالی هستم ! با سیلی که به صورتم زد به خودم اومدم و بی اختیار سرم رو گذاشتم رو شونه اش و های های گریه کردم ! مرد بیچاره می خواست جلوی همکارهاش منو از خودش جدا کنه که نتونست ! به زور خودش رو از من جدا کرد و رفت ! با یه لیوان آب قند برگشت و گفت : خوبی ؟ فقط نگاهش کردم ! حلقه اش را از دسشتش درآورد و انداخت تو آب و گفت : بخور ! تا خواستم اولین جرعه آب رو بخورم تا به قول پرستارها ترسم بریزه ، پلیس بیمارستان اومد و گفت : راننده ی پراید مشکی کی بوده ؟
جدی جدی بردنم تو کلانتری و یه مامور هم ماشین رو آورد . توی راه فقط گریه می کردم . مامور دلش به حالم سوخت و گفت : اگه بخواهی می تونی زنگ بزنی کسی بیاد . گفتم : تنهام ، کسی رو ندارم . نگران شد و گفت : سند هم نداری ؟ گفتم : چرا دارم فقط باید برم خونه بیارم. نمیشه ؟ نفس عمیقی کشید و گفت : بریم خونه . رفتیم خونه و من سند رو برداشتم و رفتیم کلانتری . افسر نگهبان می گفت اگه این سند رو نیاورده بودی تا تعیین تکلیف مصدوم باید همینجا می موندی !
خلاصه سند را گذاشتم تو کلانتری و رفتم بیمارستان . پیرمرد هنوز به هوش نیامده بود . رفتم نشستم بالای سرش و نگاهش کردم . چقدر شبیه آقاجون بود ! همونجا نشستم و با وجود اینکه دکترها و پرستارهای اورژانس هندونه خریده بودند و کلی میوه و آجیل و می خواستند شب یلدا را جشن بگیرند و اون دکتر جوون که نزدیک بود حلقه اش را هم توی اون آب قند بخورم ! ازم خواست برم با اونها بشینم ، نرفتم و تا صبح بالای سر پیرمرد فقط حمد شفا می خوندم ! صبح پیرمرد به هوش اومد و من که تازه بعد از نماز صبح خوابیده بودم ، به هوش نیامدم ! بنده خدا فقط ترسیده بود و هیچیش نشده بود ! تا منو دید که با اون حال زار تا صبح بالای سرش نشستم ، ازم خواست بریم کلانتری و سریع رضایت داد و من با سند برگشتم خونه !
دیشب یا شب یلدای امسال به هوای پارسال رفتم بیمارستان و آجیل و میوه هم با خودم بردم ! پرستارها و دکترهایی که هنوز تو بیمارستان بودند منو شناختند و اون دکتر جوون که امسال تازه پدر هم شده بود ، تو اورژانس بود و کلی شب یلدا رو جشن گرفتیم ! واقعا بعضی از شبها اصلا شب نیست !