فکر کن اگه روز تولدت فقط به این فکر باشی که چقدر کادو گیرت میاد یا چند نفر بهت تولدت رو تبریک میگن ، چه روز تولد گند و مسخره ای می تونی داشته باشی ! در هر صورت تو خواسته یا مثل من ناخواسته به این دنیا وارد شدی و این گناه هیچکی نبوده ! روز تولد فلسفه خاص خودش رو داره ، سالگرد مرگ عزیزان آدم هم همینطور . همینطور مراسم های دیگه مثل سالگرد عروسی و سالگرد نامزدی و حتی این ولنتاین لعنتی!
در هر صورت از این روز ولنتاین اجنبی لعنتی بدم میاد ! چون در هر صورت با متوقع بودن همراه شده ! اگه کسی که دوستش داری ، روز تولدت رو به یاد نیاره یا سالگرد عروسیتون رو ، چه فکری می کنی ؟ من که میگم گور باباش ! حتما دوستم نداره ! البته کمی تا قسمتی ابری دلخور هم میشم ولی این ولنتاین لعنتی توقع زیادی ایجاد می کنه ! حتما باید کادو بخری یا کادو بگیری تا خیالت راحت شه ! اونهم حتما کاکائو و عروسک ؟
اولین سالی که فهمیدم تو ایران هم ولنتاینی وجود داره ، خیلی خوشحال بودم ! یه روز برای کسانی که یواشکی همدیگه رو دوست دارند !... بهش زنگ زدم، کلی قرار گذاشتیم برای روز ولنتاین ! پنجشنبه بود . ساعت 4 میدون ونک ! یه بسته کاکائو هم خریده بودم . رفتم ایستادم تو میدون و گروه گروه دختر و پسر بودند که گل و کادو به دست از کنارم رد می شدند ! هر چی ایستادم نیومد ! به تلفنش که زنگ زدم دیدم سر کار توی یه جلسه است ! ساعت 4 شد ساعت 8 و هنوز تو جلسه بود و من تنهایی تا میدون تجریش رو پیاده رفته بودم و حالا دیگه موقع برگشتن دم پارک ملت بودم ! یه پیرمرد با یه کیسه گونی بزرگ از کنارم رد شد و گفت : خانوم عروسک نمی خوای ؟
چرا دروغ ؟ تو اون 4 ساعته اینقدر راه رفته بودم که دیگه از دستش ناراحت نبودم ! بی خیال شده بودم ! گفتم : دست خودش که نیست ، گیر کرده دیگه ! توی راه تا خونه تموم کاکائو ها رو خوردم و از پیرمرد هم یه مار دراز خریدم ! حالا تقریبا میشه گفت که حدود پنج سالی هست که تو خونه ، روی تلویزیون چمباتمه زده و داره سعی می کنه با اون چشمهای هیزش هیپنوتیزمم کنه !
دارم به این فکر می کنم که دوست داشتن روز و ماه و سال و تاریخ خاص نداره . میتونی هر روزت رو ولنتاین بگیری ولی بعضی روزها بهونه است . نمی تونی بگی اگه طرفت روز تولدت رو به یاد نیاورد و یا بدتر از اون بهت تبریک گفت ولی با یه شاخه گل ناقابل این روز رو برات به یاد موندنی نکرد ، هنوز هم دوستت داره ... سالگردها هم همینه یا این ولنتاین لعنتی !
می دونی چیه آدم برفی عزیز ؟ من و تو فرق زیادی با هم نداریم . میدونی ؟ هر دومون در هر حال باید اون خنده ی مسخره و اون لبخند احمقانه رو تا آخر عمر روی صورت داشته باشیم .
هر دو باید تا آخر عمرمون با نگرانی نگاه طلوع و غروب آفتابی بکنیم که یه روز هست و یه روز دیگه ... میدونی ؟همه چیز بستگی به این شانس لعنتی داره عزیز من ...
تو ، یه روز توی کانادایی ، با بچه هایی که زیاد هم علاقه ای به برف بازی توی سرمای استخون خورد کن تورنتو ندارند و به خاطر اینکه گفته باشند ما هم به بارش این همه برف از آسمون خدا ، واکنش نشون میدیم ، دستی به سر و صورتت کشیده اند ، شاید هم یه روز بعد از سی سال توی شهری مثل تهران که معمولا برف به خودش نمی بینه درست میشی و شاید به خاطر اینکه این بچه ها برف بازی تو روزهای سرد رو زیاد تجربه نکرده اند ، مجبور باشی فقط برای چند ثانیه لبخند بزنی و بعد به گلوله ای تبدیل بشی که قراره تو سر یکی از همین بچه ها بخوره و یا تبدیل به یه فحش ناموسی بد بشی برای بچه ی بعدی !
شاید هم اون گلوله های برف تو حیاط خونه ی من پایین بیایند و من توی یه روز سرد که سرما تموم وجودم رو پر کرده ، از روی دلتنگی برای یه آدمی که باید می بوده و برام آدم برفی درست می کرده و حالا سالهاست که دیگه نیست ، میرم تو حیاطی که همسایه ها از پشت پنجره های خونه شون منو با اون چشمهای هیزشون دید می زنند و حس می کنم خدا شدم و می تونم کسی رو خلق کنم که همدمم بشه .
ولی میدونی چیه آدم برفی ؟
خدا هم مثل من اشتباه می کرد . ما آدمها کی براش همدم خوبی بودیم که تو با اون عمر کوتاهت بخواهی برای من باشی ؟ تو فقط بلدی بخندی . تو فقط بلدی لبخند بزنی و دستهات رو که دو تا چوب خشک شده از درخت کاج حیاط خونه هستند ، به اطراف باز کنی تا شاید یکی این حس بهش دست بده که می تونه تو آغوش باز تو جا بگیره ولی من باید چکار کنم ؟ یه شال گردن صورتی داشتم که انداختم دور گردنت و یه کلاه قرمز زمان بچگی که حالا روی سر توست ... به جای دکمه های پیراهن سفیدت که حالا خیلی هم چرک و کثیف شده ، سنگ گذاشتم و داشتم فکر می کردم کاش می شد به جای دلت هم یه سنگ درشت بذارم که هیچ وقت به این دنیا و آدمهاش دل نبندی .... ولی راستش رو بخواهی این دل آدمها نیست که راهی میشه برای آزار دادن همدیگه ، این چشمهاست که آدمها رو دیوونه ی همدیگه می کنه . ولی تو ...چشمهات هم .... اون هم از سنگه و رد لبخندی تو صورتت که نیشت رو تا بناگوش برای خندیدن به سرنوشت باز می کنه .
راستی تو هم به سرنوشت اعتقاد داری ؟ من که همین حالا هم به این لعنتی خیلی اعتقاد دارم . آخه همین سرنوشته که منو تا اینجا و تا ساختن یه آدم برفی برای روزهای سرد زمستونی کشونده . حالا بیا هی ناخن به صورت سرنوشت بکش که کاش آب شده بودی و این همه غم و غصه ی مردم رو با چشمهای سنگیت نمی دیدی و به خاطرشون غصه نمی خوردی و در عین حال مجبور نبودی با این همه درد ،به صورت همون سرنوشت و آدمها لبخند بزنی .
بچه های ساختمون از دیدن تو با اون شکم گنده که توش هیچی نیست ، جز یه قطعه سنگ به جای دلت ،خوشحال شده اند . اومدند تو حیاطی که تا حالا فقط من داشتم بین درخت های کاجش دنبال یه آدم سفید پوش برای درد و دل می گشتم و حالا اون آدم تنها که قرار بود روبروم بنشینه و با اون خنده ی زورکی ،شریک یه لیوان چای داغ و دو تا دونه شیرینی مربایی باشه ، داره به بچه هایی نگاه می کنه و لبخند می زنه که همین امروز به اون فکر می کنند و فردا ممکنه با چکمه هاشون ، ازش میهمان نوازی کنند ....
دارم فکر می کنم با این همه اتفاق افتاده و نیافتاده ، با این همه کار کرده و نکرده ، با این همه فحش خورده و نخورده ، با این همه رودست های خورده و نخورده ، با این همه از پشت خنجر ها خوردن و نخوردن ، با این همه طرد شدن ها و نشدن ها ، با این همه افسردگی و خوشی کاذب ، این بهونه های کوچیک هستند که معمولا به داد ما آدمها می رسند ...
بهونه های کوچیکی که ما رو به هم می رسونه و نمی رسونه ، بهونه های کوچیکی که ما رو به این زندگی امیدوار می کنه و نمی کنه ! بهونه ای مثل صبح رو با تلفن یه دوست از خواب بیدار شدن ، شب سرد رو پای پیاده تا دم خونه ی یه دوست رفتن و نگاه کردن به پنجره ای که دیگه پشتش هیچی نیست جز خاطرات قدیمی و در عین حال تازه ای که خنجر به ته قلبت فرو می کنه ، بهونه ای مثل نوشتن ، بهونه ای مثل تکیه گاه شدن برای گریه های های های از سر دلتنگی به غریبه ی آشنا ، بهونه ای مثل نو شدن برای دوباره زندگی کردن ، بهونه ای مثل دعا کردن از ته قلب برای یه نفر دیگه که سالم باشه ، سر حال باشه ، امتحانهای دانشگاهش رو با نمره عالی پاس کنه و دوستهاش زیاد خنجر به قلبش نزنند و ...
این بهونه های کوچیک هستند که ما رو به این نکبتی "زندگی" می چسبونه . نمی دونم چرا ولی دارم دعا می کنم گل نرگس افسرده ی من که این روزها همه ی بهونه هاش رو داره پشت سر هم از دست میده و روز به روز غمگین تر و غمگین تر میشه ، بدونه که تو زمستونه که همه گل نرگس رو دوست دارند . تو سرماست که نرگس ها سرحال می مونند . تو اوج تاریکی شبهای سرده که پیرمرد گل فروش ، تو ترافیک خیابون ، هر قدر هم از تو دور باشه ، ولی از تشعشع نرگس سفید تو دستش هست که ما رو بی اختیار یاد یه هزاری سبز و سه شاخه گل نرگس میندازه .
نرگس قشنگم !... تموم این زمستون رو به خاطر تو و گریه های شبونه ات پشت اون تلفن عمومی سر حیابون انقلاب دوست دارم .
نرگس قشنگم !... تموم این زمستون رو به خاطر تو و بهونه های اندازه ی قلب کوچیک و مهربونت دوست دارم .
زمستون تو ادبیات معمولا با تاریکی و سیاهی و شب و سرما و ظلم و بیداد تصور شده . زمستونهایی که به هر حال جاشون رو به بهار سر سبز و نماد خوبی می دهند . داشتم کتاب یا بهتر بگم یه جزوه می خوندم در مورد آیین هایی که ایرانیان باستان در فصول سرد سال داشتند . حس روانشناسانه ام گل کرده و به جای اینکه درسهای دانشگاه رو بخونم تا ترم اول فوق لیسانس ، آبروم نره ، دارم به نتایج فلسفی و روانشناسانه ی این آداب و رسوم فکر می کنم . به این نتیجه رسیده ام که همیشه وقتی مشکلات و بدبختیها و تاریکی ها تو زندگی های مردم زیاد میشه نباید زیاد به این مسئله فکر کرد که چطوری باید اونها رو از شر این مشکلات نجات داد ، بلکه باید به این فکر کرد که چطوری میشه به اونها امید داد که زمستون بالاخره تموم میشه ! و یا در بعضی مواقع بهشون گفت که مطمئن باشند ، زمستون تموم میشه و روسیاهیش واسه زغال می مونه ! اگه اهل خوندن کتابهای موفقیت و از این دست کتابها باشی ، با یه نگاه کلی تو کتابهات می فهمی که در واقع تموم این کتابها می خواهند همین را بگویند . از یه جملهی ساده شروع می کنند که "میم" مشکلات را بردارید تا به شکلات تبدیل شوند و به راههای دیگه ای می رسند که" تو همانی هستی که می اندیشی" !
ولی من تا به حال هیچ جمله ای رو قشنگ تر از جمله ی کتاب کیمیاگر ندیده ام که پائولو کوئیلو میگه : تاریک ترین ساعات شب ، دقیقا قبل از طلوع آفتابه .... هر وقت مشکلاتت زیاد میشوند و فکر می کنی به انتها رسیدی ، مطمئن باش قراره به زودی دری به روت باز بشه که خودت انتظارش رو نداری ، هیچ ، شاید در برخی از مواقع نتونی تصورش رو هم بکنی .فقط باید بدونی و به نظر من باید ایمان داشته باشی که این طلوع اتفاق می افته و این بهار در راهه ....
باربط: خودم میگم :
آدم برفی میدونست با اولین اشعه هایی که آفتاب نثار جسمش میکنه ، باید با بچه ها وداع کنه و برای همیشه بمیره ، آب بشه تا بچه ها از همون آب شدنش هم احساس شادی کنند ، اما تا آخرین نگاهی که می تونست به این زمین داشته باشه ، خندید !
نه آدم بدی بود و نه بی حوصله و شلخته ولی شد دیگه ! بعضی ها بد عاشق میشن خلاصه ! دیشب اومده بود دم خونه تا ازم یه کتاب قرض بگیره . رفتم نشستم تو ماشینش ، تا وارد شدم بوی کالباس و غذای مونده زد تو دماغم ! زیر پام رو که نگاه کردم پر از آشغال بود ! از پوست موز ، ته خورده ی سیب و پاکت سیگار بگیر تا انواع و اقسام کاغذهای ساندویچ و پوست بستنی و چیپس ! خندیدم ! ... فهمید ... دستش رو از روی شرم جلوی چشمهام گرفت و گفت : ببخشید دیگه ! اصلا حوصله ندارم ! باید ماشین رو تمیز کنم !
گفتم : کاری نداره بریزشون دور !
گفت : نه ! کار می بره باید جارو بکشم ، برم کارواش .
گفتم : بعله ! این که حق مسلم ماشین شماست ! ولی چرا اینقدر رو شیشه خرابکاری کردند ؟
خنده ای کرد و گفت : کفتر و کلاغند دیگه ! گفتم که ! باید برم کارواش !
نگاهی بهش کردم و گفتم : خودت هم باید بری کارواش ! البته نه اینکه کثیف باشی ها ! باید مغزت رو شست و شو بدهند ! آخه دختر هم اینقدر بی سلیقه ! این پاکت سیگار چیه ؟
- هیچی ! ندید بگیری ، کتاب رو هم بدی ، من رفتم !
- چی شده ؟ نمی خوای حرف بزنی ؟
- نه ! حرفی نمونده ! این همه آدم هستند که در طول روز خواسته و نا خواسته میان گوشِت رو کر می کنند از بس حرف می زنند ! بیا دو دقیقه هم که شده یه آدم رو بی حرف و کلام ببین خانوم روانشناس !
- آخه بعضی ها اگه حرف نزنند و این همه غم و غصه و رو نریزند بیرون ، خودشون رو داغون می کنند . ساندویچ می خورند و سیگار می کشند و با آدمهایی می گردند که هیچ سنخیتی باهاشون ندارند و صندلی عقب ماشینشون هم پر از کتاب و کاغذ پاره های به درد نخوره . به تیپشون هم نمی رسند . آرایش هم نمی کنند . تازه ! خفه خون هم می گیرند ! می ترسم بعد از یه مدت جنازه شون رو دم در محل کارشون پیدا کنند که تا دست کردند در ماشین رو باز کنند ، در جا خشکشون زده و مُردند !
- خوب ! منظور ؟
- هیچی ! می خوای بگی دردت چیه یا نه ؟
- آره ! میگم : هیچیم نیست ! کار خوبی دارم ، زندگی خوبی دارم . خانواده ام خوبند چون اصلا کاری به کارم ندارند ، همیشه گرسنه ام و کسی هم که می گفته دوستم داره ، با اولین ناز کردن من رفته زن گرفته ! البته از این آخری اصلا ناراحت نیستم چون جدیدا فهمیدم کارشون به طلاق کشیده ! اصلا نگرانی ای هم ندارم . بالاخره این زندگی هم باید بگذره دیگه ! اگه می خوای تو دفترت در مورد این مرض جدید یادداشت کنی ، بنویس علائم اینه : حوصله نداره ! کار می کنه ولی نمی کنه ! می خنده ولی نمی خنده ! هدف داره ولی نداره ! خسته است ولی نمی خواد استراحت کنه ! یه جورایی آدمیه که خوشی زده زیر دلش !
- یادداشت می کنم : نام مرض جدید ما اینه : ترکیدن از خوشی ! یا پوزخند زدن به زندگی ! یا ... تو بگو چی ؟