تبليغاتX
پاييــــزان
این فقط منم که می دونم ...

می تونی تموم زندگیت رو در حالی بگذرونی که می دونی فردا ؛ همین دیروزهای نیامده است ! می تونی تف بندازی تو صورت سرنوشت ، پشتت رو بکنی به عالم و آدم و برای خود خودت زندگی کنی ، می تونی چشمهات رو به روی هر چی زندگی ، هر چی نشاط کودکی و هر چی خاطرات خوب گم شده تو روزهای نیامده است ، ببندی و  فقط سعی کنی بگذرونی !
می دونم که می تونی تموم روز رو بنشینی یه گوشه و به صفحه یه کتاب ازدلتنگی برآمده زل بزنی و به داستانهای نیامده و نخونده فکر کنی ، می دونم که می تونی انقدر سیگار رو تو دستت نگه داری و به برگریزونهای غمگین خیره بشی که جای سوختگیش نه تنها رو دستت که بلکه رو تموم زندگیت بمونه ...
راستش رو بخواهی می دونم که تموم خاطراتت رو در یه کلمه ، در یه اسم ، در یه ردپای غریب کنار ساحل دلتنگیها جا گذاشتی ...
راستش رو بخواهی می دونم که نگاهت به زندگی شده مثل نگاه ساده ی یه پرنده که از تو لونه تنهاییهاش به این زمین و آسمون ابری و هوای بهاری نگاه می کنه و باز با این حال میدونه که یه جایی تو پاییزان های رفته خودش رو گم کرده !
حالا که چی ؟
آره ! با توام ! تنهای غمگین من ! حالا که چی ؟
یه روزی میاد که به همین روزها هم می خندی ! از اون خنده هایی که همه فکر می کنند مستانه است و فقط ... این فقط منم که می دونم این خنده ها از کجا میاد و چی میشه و چرا حالت نیشخند به خودش داره !

پ.ن: یه روزهایی بود که پر از شعرهای نیامده بودم ! سطرهای ساده ی ساده ! قرار بود همه شون یه کتاب بشه با جلدی با این عکس و با این اسم : بی رنگ تر از طاقت پرنده  ولی نشد ! مثل تمام نشدنهای دیگه ! مثل داستان غریبه که قرار بود تموم بشه و باز هم نشد !

+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 14:51 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: دست نوشته ها

خندیدم ...

لیوان از دستش افتاد رو سرامیک سرد کف آشپزخونه و با صدای بمی از هم پاشید ، تکه های ریز تر جلو چشمش بود و تکه های درشت زیر کابینت تو تاریکی گم شده بود . دستش رو کرد زیر کابینت تا تیکه بزرگ لیوانی که حالا دیگه نمی شد بهش گفت لیوان رو از زیر کابینت در بیاره .
نمی دونست فشارش افتاده یا اعصابش درب و داغون بود که لیوان رو بی هوا انداخت زمین ... مثل مات زده ها نشست روی زمین کنار خرده شیشه های لیوان و تکه بزرگ رو هم از زیر کابینت درآورد .
تا مدتها به اون تکه بزرگ که حالا دیگه رد کوچیکی از خون دستش هم روش بود نگاه می کرد و با نزدیک تر کردنش به رگ دست چپش می خواست قرابت بیشتری بین رگ دست و اون لیوان شکسته به وجود بیاره... ولی نشد ! چه قرابتی بین سیب سرخ و چاقو می تونه وجود داشته باشه ؟هر چقدر لیوان شکسته به رگ دستش نزدیک ترمی شد ، رگ ترسو خودش رو ناپدیدتر می کرد ...
بعد از مدتها به خودش اومد ... چرا باید به خودکشی فکر می کرد ؟
      .... تصویرش تو لیوان شکسته خندید !

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 11:52 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: داستانک

عزیزترین ! دوباره کشفم کن !

هی با خودش حرف میزنه ، هی با من قدم میزنه دور حوض بزرگ پارک لاله انگار بخواد حرص منو در بیاره دنبال سیگار می گرده ، بعد که خرید ،سیگار رو از لای این انگشت در میاره و میده لای انگشت بعدی ، هر از گاهی یه پک عمیق بهش می زنه و دستش رو می کشه به سرش و موهای مشکیش ... پیش خودم میگم کدوم احمقی میگه فاصله ها حریف خاطره ها نمی شوند ؟!نه عزیز ! بیخود به خودت امیدواری نده ! اگه تصمیمت رو گرفتی ، بگو گور باباش ! فراموشی رو برای همین آفریده اند بعد هم یه تصمیم گنده بگیر ! مثل تصمیم کبری ...
- آخه چرا اصرار داری که از اول بهت فکر کنم ؟ برای تو جدا شدن آسونه ؟ چرا اینقدر به این مشت باز شده جلوی چشمهام اشاره می کنی ؟
- خیلی چیزها یک شبه از بین میره ... یاد می گیری چطوری با خاطراتت زندگی کنی ... اصلا قرار نیست جدا بشیم ، قراره دوباره فکر کنی ... زندگی کردن با خاطرات مثل این می‌مونه که آدم زودتر از موعد پیر شده باشه . درست مثل من ! سخته ، ولی همینه دیگه ... میشه ... آسون نیست آدم دلش رو بکشه ، خودش رو خفه کنه ، ولی میشه ... اگه بخواهی ...
ته سیگار پرپر شده رو پرت میکنه یه گوشه ای و دوباره یواشکی دستم رو می گیره ... انگار نه انگار که ژست قهر بودن گرفته بوده به خودش ... می خواد حواسش رو به مسئله دیگه ای بده ، بیخود و بیخود دوباره میاد سراغ من ...
- سی ثانیه بهت وقت میدم که بهم بگی دوستم داری ... می خندم ، آخه زور زورکی دنبال چی هستی ؟ میگم :
- قابل نداره ! اگه مشکلت حل میشه و آرامش می گیری تا ابد مال توام ، تو فکر کن من یه ماهی کوچیک و تنهام که دچار آبی بیکران آب شده ، ولی اگه باز هم به یه نقطه کور ، به یه جای کشف نشده تو زندگیم رسیدی ، گله نکنی که چرا اینطوری هستی ها ! نگی چرا بهم نگفتی که دوستم داری ؟ 
- نمی دونم ! خودت به این وضعیت چی میگی ؟ اصلا چرا باید وجود داشته باشه ؟
- چون همیشه هینطور بوده . به این وضعیت، من میگم : روبرو شدن با یه آدم پیچیده که نمی تونی مثل دخترهای دیگه خیلی راحت پیروزی فتح دلش رو جشن بگیری ، روبرو شدن با آدمی که هر چقدر هم که سادگیش و به قول تو احمق بودنش تو چشم میزنه ، باز هم داره بدون اینکه به کسی ضربه بزنه زندگی می کنه ... حالا دستش تو زندگی برای تو رو شده ... ولی تو به این وضعیت احتمالا میگی روبرو شدن با یه دیوونه که با آدمهای خیالی و داستانهای خیالی تر زندگی می کنه ! حالا این دیوونه می دونه که می تونه بدون تو زندگی کنه ولی نمی دونه که تو میتونی بدون اون زندگی کنی یا نه ... بگذریم از این موضوع مسخره ... کی بدون اون یه نفر دیگه نتونسته زندگی کنه و مرده که من و تو دومیش باشیم ؟ اصلا ....
عزیزترین ! دوباره کشفم کن ! تا به حال فکر نمی کردی شهرزاد قصه گو ، قصه‌ی هزار و دوم رو هم تو مشتش داشته باشه ، ولی حالا می بینی که داره ... حالا وقت تصمیم گرفتن توست که همین حالا بکشیش یا امشب رو هم با یه قصه دیگه سر کنی ...

پ.ن: وقتی میگی آرامش ، تموم زندگیمو به هم میریزی عزیزترین ! چرا باید از چیزی که هیچ وقت نداشتم ، حرف بزنم ؟ بعد از سالها وقتی دو تا قرص خورده بودم و با تو ، دور حوض بزرگ پارک لاله نشسته بودم و زل زده بودم به آبی زلال ، در یک آن ، یک لحظه ، یک نفس حس کردم که آرامش دارم ، حس کردم که دلم می خواد تا آخر عمر همونجوری اونجا باقی بمونم ...

+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 14:39 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

به دنبال رد پای بهار نارنج

عید واسه همه به جز یه آدم تنها ، مزه عید میده ! ولی برای من مزه یه نوع اجبار میده . اجباریعنی حکمی که خودم برای خودم بریدم ! می خواستم برگردم و همه چیز رو از اول شروع کنم ولی نشد دیگه ! به همین راحتی ! نشد ! این " نشد " ها تو زندگی همه هست و برای من که .... ای بابا ول کن ! بی خیال ! مگه من با باقی مردم چه فرقی دارم ؟ تنها فرق من اینه که هیچ وقت فکر نکردم ! فقط عمل کردم . اونهم عمل بر اساس چیزی که دلم بهم می گفت ! ماشین رو فروختم و هر جور بود فرهاد - دادای قدیم خودم و غریبه امروز - رو قاچاقی از مرز رد کردم ! وقتی رسید پیش مامان و آبجی کوچیکه ، خیالم راحت شد که بالاخره بعد از یکسال تونستم کاری رو که براش اومده بودم ایران ، انجام بدم ولی خان دایی دستور فرموده بودند که من هم باید برگردم ! گفته بود هر چی لات بازی در آوردی و تنها زندگی کردی بسه دیگه ! دوباره باید زندگی با " خانواده " رو تجربه کنم ! مثل باقی روزهای تطمیع شدن با یه حرف گنده ، با یه تهمت ناروا یا با یه حرف زشت ، تلفن و سکه و پول عیدی و همه چیز رو جمع و جور کردم تا برم سر خونه و زندگی مامان و خان دایی ولی ...
هه ! این بار هم سرنوشت دست تنهایی رو به طرفم رو کرد تا با فشار دادنش به همون انفرادی خودم برگردم ! ویزا بهم ندادند و با وجود اینکه از نظر همه رفته بودم ، نرفتم و موندم ! درست روز عید فهمیدم که موندنی شدم و داد و بیدادهای دایی و مامان هم افاقه نکرد ! ماشین یکی از دوستهام رو که برای عید رفته بود دبی قرض گرفتم و راه افتادم !
همیشه دلم می خواست یه مطلب راجع به ارتباط روح آدمها با حرکت یا بهتر بگم دویدن و رها شدن و حتی رانندگی کردن و بریدن وپریدن و برای همیشه رفتن بنویسم ولی نمی شد ! وقتی بعد از مدتها نشستم تو ماشین و پام رو گذاشتم رو پدال گاز و یکسره تا شمال رفتم و دوباره رسیدم به اون موج سرکش عظیم ، فهمیدم که روح من خیلی عصیانگر تر از این حرفهاست که بشه با یه کلام بد یا یه وعده سر خرمن رامش کرد ! هرچی بیشتر گاز میدادم و بیشتر تو این پیچ و خم زندگی و جاده با سرعت بالای 100 تا می رفتم و صدای بوق باقی ماشین ها رو در می آوردم ، تموم حرفهای زشت و خاطرات زشت ترانگار با باد می خوردند به ماشین و پنجه می کشیدند به شیشه و قیافه زشتشون رو به رخم می کشیدند و با هر جیغ عقده خالی کن من، می ترسیدند و فرار می کردند! دوباره رسیدم به اون موج عظیم سرکش و باز هم تازه روحم اونجا ، کنار دریا و اون موجهای کوچیک بود که فهمید داره کم کم بزرگ میشه !
دلم آروم گرفت و روحم عصیانگر تر از همیشه شد ! حالا که این روزهای برای همیشه انفرادی رو می گذرونم و می گذرونم به این فکر می کنم که آزادی دیگه چه معنی ای می تونه داشته باشه ؟ فکر می کنم تنهایی خودش یه نوع آزادیه ... آزادی از دست باقی مردم !
 روانشناسی که قبل از عید رفته بودم سراغش ، میگفت : تو خطرناک شدی مهتاب ! یه مردم گریز درست و حسابی ! اگه فیلم هالیوودی بود ، می گفتم این مهتاب می تونه آدم هم بکشه ! خندیدم و گفتم : نیاز به آدم کشی نیست ، من دلم رو سالها پیش کشتم ... این دیگه واسه همیشه بسه ! حالا تنها دارم با یه روح عصیانگر زندگی می کنم و حالا بعد از طی کردن تموم جاده هایی که می تونست باشه ، رسیده ام به شیراز و دارم دنبال رد پای بوی بهار نارنج می گردم ... گاهی اوقات فکر می کنم ایران برای من خلاصه شده تو چالوس و نور و محمود آباد و شیراز ! باید بهار نارنج ها رو ول کنم و به ماجرا جوییهای تازه ای برسم ! بعد از تعطیلات قراره برام یه وام جور شه تا یه ماشین نو بخرم ... بهار نارنج عزیز ! دوستت دارم . درست مثل روح عصیانگرم که هیج کس هنوز نتونسته بشناستش ! بهار نارنج عزیز ! اگه خاطرات کهنه نبود شاید تمام ایران سرای من می شد اما خاطرات خوب نمی گذارند که من از تو جدا شم ! بهار نارنجم ! عیدت مبارک !

+ نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 17:28 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

هنوز هم دلم می خواد اسیرت باشه ...

گاهی اوقات چقدر گفتن و نوشتن از تو سخت میشه . گاهی اوقات چقدر همه چیز این زندگی سخت میشه ! به نظرت  با چه جمله ای ، با چه عبارتی ، اصلا با چه کلامی باید از تویی که نیستی و همیشه هستی ، هستی و هیچ وقت نیستی ، گفت و نوشت . گفت و نوشت . گفت و نوشت ...
این روزهای انفرادی همیشگی پر از یادهای تنهایی توست . مرد تنها! گاهی اوقات دلم برای نبودن ها و همیشه بودن هایت هم تنگ می شود . گاهی اوقات دلم تا آسمون یه ناکجا آباد تنهایی پر میکشه ، فقط برای اینکه یادش بره ، یعنی سعی کنه که یادش بره یه روزی عاشق تو بوده و اسیر .... و حالا ... میدونی چیه ؟ گاهی اوقات از این همه آزادی دلم میگیره ! از خودش بپرسی ، میگه می تونم به هر جایی که می خوام برم ، به هر کسی که می خوام سر بزنم و به خونه هر از دست رفته ای سرک بکشم تا ببینم هنوز هم دلش به هوای من میزنه یا نه ، ولی ... گاهی اوقات این دل هم از این همه آزادی دلش می گیره ...
خنده داره مگه نه ؟ همه دنبال یه ذره هوای آزاد ، بهونه ی یه نفس تو هوای رهایی مطلق هستند و من هر روز بیشتر از روز قبل دلم می خواد اسیر تو باشم . میدونی چیه ؟ گاهی اوقات از این همه آزادی بی دلیل ، از این همه پراکندگی بی بهانه دلم می گیره . حالا گیریم این روزها ، روزهای عید و شادی و آزادی باشه ... اصلا چه فرقی می کنه ؟ مهم اینه که تو این روزهای انفرادی همیشگی جای یه چیزی تو این دل آباد خراب شده خالیه .... جای یه چیزی ... نه ! یه نگاهی که سالهاست رو پهنه ساحل دیوونگیهام جا خوش کرده و منواز این روزگار و روزگار رو از این منِ تنها می ترسونه !

مرد تنها ! سال نو مبارک ! همیشه اولین کار بعد از لحظه سال تحویل ،گرفتن شماره تو بود و امسال ... باز هم مثل تموم سالهای بی تو بودنم ، غریبه ها سال نو رو بهم تبریک گفتند و تو ... نبودی !

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 9:33 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: دست نوشته ها