تبليغاتX
پاييــــزان
تاوان می دهیم !

به زنی تبدیل شده ام که که برای سپردن گیسوهایش به دست باد ، حاضر است تاوان هر گناه زنانه ای را بپردازد .

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 15:44 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: دست نوشته ها

بی خداحافظی...

این روزها زیاد به خاطرات فکر می‌کنم . به روزهای رفته ، به روزهای نیامده ... به کارهای کرده و کارهایی که هنوز تو لیست انتظار دلواپسی‌هام منتظرند ! چرا نباید دلم از این روزگار بگیره ؟ چرا نباید حسرت یه خداحافظی رو دلم بمونه ؟ می‌دونی چیه مرد تنها ؟ گاهی اوقات حسرت یه خداحافظی ساده هم به دل آدم می‌مونه...

یعنی به چی فکر می‌کنی ؟ یعنی اصلا چطوری فکر می‌کنی ؟ میای ... روبروی آیینه تمام قد دلواپسی‌هام می‌شینی ، یه نگاه از سر دلتنگی به نداشته‌هام میندازی و بعد ...

گاهی اوقات حسرت یه خداحافظی ساده هم به دل آدم می‌مونه . همیشه فکر می‌کردم خداحافظی‌ها نشونه‌ی یه آغاز جدیده . یه اتفاق نو که ممکنه اوایل بد باشه ولی در هر صورت خوبه ... ولی حالا که بعد از چند سال دوباره دیدمت و به خاطر تمام خوبیهات ازت تشکر کردم و بعد از یه جدایی بی‌خداحافظی ، این‌بار باهات خداحافظی کردم ، می‌بینم اصلا هم این اتفاق خوب نیست . وقتی خداحافظی می‌کنی ولی دلت پر از سلامهای همیشه است ، وقتی خداحافظی می‌کنی ولی نگاهت هنوز به روزهای گذشته و سلامهای بی‌دریغه ، وقتی خداحافظی می‌کنی و باز با این حال ....

نرو ! خواهش می کنم این بار نرو ....

با این حال دلت می خواد بارها وبارها بلند بلند داد بزنی :" عزیز تنها ! عزیز شبهای پر ز دلتنگی‌ام ! از اینجا نرو ، از من نرو " این دیگه چه خداحافظی‌ای میشه ؟

حالا این‌بار بعد از هجرت‌های دوباره و دوباره ، شونه‌هات رو بالا میندازی ، دوباره تنها میشی و تو کوچه باغ تنهایی‌هات شعرهای بی کسی‌رو هی زمزمه می کنی و زمزمه می کنی...

ولي... بايد گذشت عزيز‌! بايد گذشت و رفت.

بی‌‌مقدمه‌،‌بي‌انتظار‌،‌بي‌دلواپسي‌،‌بي‌ترديد‌،‌بي‌خداحافظي...

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 17:40 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: دست نوشته ها