تبليغاتX
پاييــــزان
فقط نگاه می کنم

فکر می‌کنم یه جورایی پر‌رو شدم! میشینم یه گوشه و وقتی داری کار می‌کنی یا خیره شدی به صفحه کامپیوتر یا نشستی یه گوشه روی صندلی و داری سیگار می‌کشی ، نگاهت می‌کنم ... راستش رو بخواهی از این همه دیدن و تماشا کردن سیر هم نمیشم .
می‌دونم ، میگن گناهه ! نباید خیره بشی تو صورت مرد نامحرم ! ولی درست مثل زمانی که خیره می‌شدم به صورت مادر و برای مدتهای زیاد نگاهش می‌کردم ، یا وقتی شادی (آبجی کوچیکه) مریض بود و همه فکر می‌کردند داره می‌میره ! و من فقط تو بیمارستان نگاهش می‌کردم ، درست مثل زمانی که فرهاد داشت وسایلش رو از خونه جمع می کرد بره و من فقط نگاهش می‌کردم تا هیچ وقت چهره‌های نازنین‌شون رو از یاد نبرم ، انگار می‌خوام تک تک خط‌های صورتت ، تمامت چشمهات رو از بر کنم !
میشینم یه گوشه و فقط نگاهت می کنم ... دیگه شرم نمی‌کنم . وقتی خیره به چشمهام میشی ، لپهام گل نمیندازه و از روی خجالت سرم رو پایین نمیندازم ... می دونم پر رو شدم!
ولی اگه خوب نگاه کنی می‌بینی هیچ تضمینی برای هیچی وجود نداره . آدمها میان و میرن ، میان و میرن ، میان و میرن ... چه تضمینی وجود داره که همیشه بتونم ببینمت ؟ چه تضمینی وجود داره که همیشه از اون نگاه مهربون پر باشم ؟
می‌ترسم عزیزترین ! می‌ترسم ! می‌ترسم نگاهت کنم و باز هم تو روزهای نبودنت خالی از این نگاهها باشم . می‌ترسم یه روزی تو همین روزهای بی‌کسی و تکرارهای دوباره چشم باز کنم و ببینم که منظره جلوی چشمهام ، خواب معصومانه تو نیست ...
می‌ترسم و پر رو شده‌ام ! میشینم یه گوشه و فقط نگاهت می‌کنم ! 

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 12:54 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

شراب ناب شیراز

عموی مامانم شیرازی ، استاد درست کردن شراب ناب شیراز بود ! یک سال قبل از فوتش یه شراب برای مامانم آورد که هیچ کدوم بهش لب نزدیم ! اون یکسال رو به اضافه سه سال بعدش بکنی ، میشه چهار سال . چهار ساله که با وجود اینکه هر روز و هر روز خونه ما به خاطر فرهاد شده بود پلیس بازار ! هیچ بنی بشری نتونست از ته کمد لباسی من پیداش کنه و حالا چند روزه که جلوی چشمم تو خونه روی میز آشپزخونه داره بهم چشمک می زنه !
روز تولد تو بود مرد تنها ! من هم که مثل همیشه روزگار تنها تپیده بودم ته مبل و داشتم یه فیلم عشقولانه هندی می دیدم به اسم "دیوداس" . پسره عاشق یه دختر میشه و به خاطر اینکه به عشقش نمی رسه میزنه به عرق خوری و بد مستی و آخرش هم می میره . 
یاد این آهنگ داریوش افتادم : خوشا مردن ، خوشا از عاشقی مردن !
یه جورایی خیلی خسته ام . کاش می شد دلم رو بزنم به دریا و بخورمش ! چرا همیشه باید جلوی خودمون رو بگیریم و نگیم مستی و راستی !
از این واژه مستی و راستی خوشم میاد ... اگه مست بودم زنگ می زدم به مرد تنها و بهش می گفتم که یه زمانی چقدر عاشقش بودم ! اگه مست بودم می نشستم پای تلفن و به تک تک آدمهایی که تا به حال باهاشون درست و حسابی حرف نزدم ، حرف می زدم . آهای رفیق فابریک ! دوستت دارم ! آهای نامرد نارفیق ! ازت بدم میاد . آهای زندگی ! خسته ام خسته !
آهنگ ابی رو گذاشتم تو ضبط و دارم به شراب ناب شیرازی فکر می کنم که بهم جرات داد بهت بگم دوستت دارم و با این حال هنوز دست نخورده روی میز آشپزخونه باقی مونده ...

اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم
ولی در عشق تو دریایی از دل کم میارم
اگر چه روبرویی مثل آیینه با من
ولی چشمهام بسم نیست برای سیر دیدن
نه یک دل نه هزار دل همه دل های عالم
همه دلها رو می خوام که عاشق تو باشم
تویی عاشق تر از عشق ، تویی شعر مجسم
تو باغ قصه از تو سحر گل کرده شبنم
تو چشمهات باغ مخمل شراب ناب شیراز
هزار می خونه آواز ، هزار و یک شب راز
می خوام تو رو ببینم ، نه یک بار نه ده بار به تعداد نفسهام
برای دیدن تو ، نه یک چشم ، نه ده چشم ، همه چشمهارو می خوام

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 15:54 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

مرد تنها ! تولدت مبارک !

نمی‌دونم چرا ، ولی اعتقاد دارم همیشه این تردیدهای ما هستند که راه‌های باز جلوی رومون رو می‌بندند . یعنی گاهی اوقات باور نداریم خوشبختی هم می‌تونه به خونه‌ی ما سرک بکشه .
راستش رو بخواهی خوشبختی رو درست تو اوج خوشبختی باور نمی‌کنیم و بعد ... زمانی میرسه که تاوان این باور نکردن‌ها و باور نشدن‌ها رو پس می‌دهیم ...
تردید ها ، تردیدها ، این تردیدهای همیشگی زندگی رو از من ربود عزیزترین !
هی گفتم و نوشتم : تنهاترین ! مرد تنها ! مرد تنها !
ولی راستش رو بخواهی، از همون اول هم می‌دونستم که تو هیج وقت تنها نبودی .
میدونی چیه مرد ... مرد صبور ؟ تنهایی مال منه ، مال ما آدمهای همیشه در حال گذر این روزگار ، مال ما همیشه درگیر و دار تردیدها ...
مرد تنها ! تو از همون اول هم تنها نبودی ولی من می‌دونستم که روزی بالاخره این تنهاییست که ما رو برای یکبار دیگه ، فقط برای یکبار دیگه و این بار با لحنی غم انگیزتر از بارهای پیش به هم می‌رسونه ...
من اینجا تک درخت دور افتاده ای از جنگل آرزوها بودم و تو ... تو هیج وقت تنهانبودی عزیزترین ...
من ، درختی که سالهاست با ریشه های خودش هم در جنگه و تو ... چه غریبانه از من پریدی، پرنده‌ی رفتنی!
شاید به همین خاطره که سعی می‌کردم تو روزمرگی‌های عمیق خودم فرو بروم و از تو رد بشم ...
شاید به همین خاطره که سعی می‌کردم ... بگذریم از این همه حرف و حدیث بی سرانجام!
یه روزی تو همین روزها که روز تولد تو بود ، روی هدیه تولدت برات نوشتم : از طرف دوستت ، بعد دیدم ما دوست نبودیم ، احساس من به تو چیزی فراتر از دوستی بود ولی شرم داشتم از به کار بردن کلمه عشق ! پس نوشتم : از طرف : مادرت ، خواهرت ، پدرت ، بچه ات ، دختر خاله و دایی و عمه و عمو ... همه را نوشتم و ندونستم که چه زود معنی این همه فامیل‌شدنهای بی رویه و  این همه جبران بی‌کسی را می‌فهمم ...
یه روزی تو همین روزها که روز تولد تو خواهد بود  ، روی هدیه تولدت می نویسم : از طرف ...
حالا می فهمم که اون "همه کس" گذشته خیلی زود به "هیچ کس" امروز تبدیل شد !
حالا من امروز "هیچ کس" هستم ! یک هیچ ، یک هیچ به اندازه تمام نداشته‌هایت !
مرد تنها ! تولدت مبارک ... تولدی که تو یکی از همین روزهای ترانه و تردید بود ؛ تردیدی که من رو از تو و کل دنیا جدا کرده ...
مرد تنها ! تولدت مبارک ... از طرف کسی که حالا دیگه هیچ کس نیست !

+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 15:26 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

عزیزترین ! دوباره کشفم کن !

هی با خودش حرف میزنه ، هی با من قدم میزنه دور حوض بزرگ پارک لاله انگار بخواد حرص منو در بیاره دنبال سیگار می گرده ، بعد که خرید ،سیگار رو از لای این انگشت در میاره و میده لای انگشت بعدی ، هر از گاهی یه پک عمیق بهش می زنه و دستش رو می کشه به سرش و موهای مشکیش ... پیش خودم میگم کدوم احمقی میگه فاصله ها حریف خاطره ها نمی شوند ؟!نه عزیز ! بیخود به خودت امیدواری نده ! اگه تصمیمت رو گرفتی ، بگو گور باباش ! فراموشی رو برای همین آفریده اند بعد هم یه تصمیم گنده بگیر ! مثل تصمیم کبری ...
- آخه چرا اصرار داری که از اول بهت فکر کنم ؟ برای تو جدا شدن آسونه ؟ چرا اینقدر به این مشت باز شده جلوی چشمهام اشاره می کنی ؟
- خیلی چیزها یک شبه از بین میره ... یاد می گیری چطوری با خاطراتت زندگی کنی ... اصلا قرار نیست جدا بشیم ، قراره دوباره فکر کنی ... زندگی کردن با خاطرات مثل این می‌مونه که آدم زودتر از موعد پیر شده باشه . درست مثل من ! سخته ، ولی همینه دیگه ... میشه ... آسون نیست آدم دلش رو بکشه ، خودش رو خفه کنه ، ولی میشه ... اگه بخواهی ...
ته سیگار پرپر شده رو پرت میکنه یه گوشه ای و دوباره یواشکی دستم رو می گیره ... انگار نه انگار که ژست قهر بودن گرفته بوده به خودش ... می خواد حواسش رو به مسئله دیگه ای بده ، بیخود و بیخود دوباره میاد سراغ من ...
- سی ثانیه بهت وقت میدم که بهم بگی دوستم داری ... می خندم ، آخه زور زورکی دنبال چی هستی ؟ میگم :
- قابل نداره ! اگه مشکلت حل میشه و آرامش می گیری تا ابد مال توام ، تو فکر کن من یه ماهی کوچیک و تنهام که دچار آبی بیکران آب شده ، ولی اگه باز هم به یه نقطه کور ، به یه جای کشف نشده تو زندگیم رسیدی ، گله نکنی که چرا اینطوری هستی ها ! نگی چرا بهم نگفتی که دوستم داری ؟ 
- نمی دونم ! خودت به این وضعیت چی میگی ؟ اصلا چرا باید وجود داشته باشه ؟
- چون همیشه هینطور بوده . به این وضعیت، من میگم : روبرو شدن با یه آدم پیچیده که نمی تونی مثل دخترهای دیگه خیلی راحت پیروزی فتح دلش رو جشن بگیری ، روبرو شدن با آدمی که هر چقدر هم که سادگیش و به قول تو احمق بودنش تو چشم میزنه ، باز هم داره بدون اینکه به کسی ضربه بزنه زندگی می کنه ... حالا دستش تو زندگی برای تو رو شده ... ولی تو به این وضعیت احتمالا میگی روبرو شدن با یه دیوونه که با آدمهای خیالی و داستانهای خیالی تر زندگی می کنه ! حالا این دیوونه می دونه که می تونه بدون تو زندگی کنه ولی نمی دونه که تو میتونی بدون اون زندگی کنی یا نه ... بگذریم از این موضوع مسخره ... کی بدون اون یه نفر دیگه نتونسته زندگی کنه و مرده که من و تو دومیش باشیم ؟ اصلا ....
عزیزترین ! دوباره کشفم کن ! تا به حال فکر نمی کردی شهرزاد قصه گو ، قصه‌ی هزار و دوم رو هم تو مشتش داشته باشه ، ولی حالا می بینی که داره ... حالا وقت تصمیم گرفتن توست که همین حالا بکشیش یا امشب رو هم با یه قصه دیگه سر کنی ...

پ.ن: وقتی میگی آرامش ، تموم زندگیمو به هم میریزی عزیزترین ! چرا باید از چیزی که هیچ وقت نداشتم ، حرف بزنم ؟ بعد از سالها وقتی دو تا قرص خورده بودم و با تو ، دور حوض بزرگ پارک لاله نشسته بودم و زل زده بودم به آبی زلال ، در یک آن ، یک لحظه ، یک نفس حس کردم که آرامش دارم ، حس کردم که دلم می خواد تا آخر عمر همونجوری اونجا باقی بمونم ...

+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 14:39 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

به دنبال رد پای بهار نارنج

عید واسه همه به جز یه آدم تنها ، مزه عید میده ! ولی برای من مزه یه نوع اجبار میده . اجباریعنی حکمی که خودم برای خودم بریدم ! می خواستم برگردم و همه چیز رو از اول شروع کنم ولی نشد دیگه ! به همین راحتی ! نشد ! این " نشد " ها تو زندگی همه هست و برای من که .... ای بابا ول کن ! بی خیال ! مگه من با باقی مردم چه فرقی دارم ؟ تنها فرق من اینه که هیچ وقت فکر نکردم ! فقط عمل کردم . اونهم عمل بر اساس چیزی که دلم بهم می گفت ! ماشین رو فروختم و هر جور بود فرهاد - دادای قدیم خودم و غریبه امروز - رو قاچاقی از مرز رد کردم ! وقتی رسید پیش مامان و آبجی کوچیکه ، خیالم راحت شد که بالاخره بعد از یکسال تونستم کاری رو که براش اومده بودم ایران ، انجام بدم ولی خان دایی دستور فرموده بودند که من هم باید برگردم ! گفته بود هر چی لات بازی در آوردی و تنها زندگی کردی بسه دیگه ! دوباره باید زندگی با " خانواده " رو تجربه کنم ! مثل باقی روزهای تطمیع شدن با یه حرف گنده ، با یه تهمت ناروا یا با یه حرف زشت ، تلفن و سکه و پول عیدی و همه چیز رو جمع و جور کردم تا برم سر خونه و زندگی مامان و خان دایی ولی ...
هه ! این بار هم سرنوشت دست تنهایی رو به طرفم رو کرد تا با فشار دادنش به همون انفرادی خودم برگردم ! ویزا بهم ندادند و با وجود اینکه از نظر همه رفته بودم ، نرفتم و موندم ! درست روز عید فهمیدم که موندنی شدم و داد و بیدادهای دایی و مامان هم افاقه نکرد ! ماشین یکی از دوستهام رو که برای عید رفته بود دبی قرض گرفتم و راه افتادم !
همیشه دلم می خواست یه مطلب راجع به ارتباط روح آدمها با حرکت یا بهتر بگم دویدن و رها شدن و حتی رانندگی کردن و بریدن وپریدن و برای همیشه رفتن بنویسم ولی نمی شد ! وقتی بعد از مدتها نشستم تو ماشین و پام رو گذاشتم رو پدال گاز و یکسره تا شمال رفتم و دوباره رسیدم به اون موج سرکش عظیم ، فهمیدم که روح من خیلی عصیانگر تر از این حرفهاست که بشه با یه کلام بد یا یه وعده سر خرمن رامش کرد ! هرچی بیشتر گاز میدادم و بیشتر تو این پیچ و خم زندگی و جاده با سرعت بالای 100 تا می رفتم و صدای بوق باقی ماشین ها رو در می آوردم ، تموم حرفهای زشت و خاطرات زشت ترانگار با باد می خوردند به ماشین و پنجه می کشیدند به شیشه و قیافه زشتشون رو به رخم می کشیدند و با هر جیغ عقده خالی کن من، می ترسیدند و فرار می کردند! دوباره رسیدم به اون موج عظیم سرکش و باز هم تازه روحم اونجا ، کنار دریا و اون موجهای کوچیک بود که فهمید داره کم کم بزرگ میشه !
دلم آروم گرفت و روحم عصیانگر تر از همیشه شد ! حالا که این روزهای برای همیشه انفرادی رو می گذرونم و می گذرونم به این فکر می کنم که آزادی دیگه چه معنی ای می تونه داشته باشه ؟ فکر می کنم تنهایی خودش یه نوع آزادیه ... آزادی از دست باقی مردم !
 روانشناسی که قبل از عید رفته بودم سراغش ، میگفت : تو خطرناک شدی مهتاب ! یه مردم گریز درست و حسابی ! اگه فیلم هالیوودی بود ، می گفتم این مهتاب می تونه آدم هم بکشه ! خندیدم و گفتم : نیاز به آدم کشی نیست ، من دلم رو سالها پیش کشتم ... این دیگه واسه همیشه بسه ! حالا تنها دارم با یه روح عصیانگر زندگی می کنم و حالا بعد از طی کردن تموم جاده هایی که می تونست باشه ، رسیده ام به شیراز و دارم دنبال رد پای بوی بهار نارنج می گردم ... گاهی اوقات فکر می کنم ایران برای من خلاصه شده تو چالوس و نور و محمود آباد و شیراز ! باید بهار نارنج ها رو ول کنم و به ماجرا جوییهای تازه ای برسم ! بعد از تعطیلات قراره برام یه وام جور شه تا یه ماشین نو بخرم ... بهار نارنج عزیز ! دوستت دارم . درست مثل روح عصیانگرم که هیج کس هنوز نتونسته بشناستش ! بهار نارنج عزیز ! اگه خاطرات کهنه نبود شاید تمام ایران سرای من می شد اما خاطرات خوب نمی گذارند که من از تو جدا شم ! بهار نارنجم ! عیدت مبارک !

+ نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 17:28 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

خوان اول ...

" برنگرد ، حتی برای لحظه ای هم به پشت سرت نگاه نکن ... حتی چشمهای اسبت را هم از اطراف بپوشان تا نتواند به پشت سرش بنگرد ."
مامان می خوابید بین من و شادی . شبهایی که حوصله داشت و فکر می کرد ناراحتی های طول روز ، من و شادی رو خسته کرده باشه ، میومد می خوابید بینمون و در حالیکه سعی می کرد هم به من نگاه کنه و هم دست تو موهای شادی کنه ، قصه شاه و پریون را برامون تعریف می کرد :
در تموم شهر، دو دختر زیبا وجود داشت . یکی نارنج و دیگری ترنج ! نارنج مثل شادی بود و ترنج مثل تو بود مهتاب ! نارنج با اولین پسر پادشاه ازدواج کرد و هفت شبانه روز تو شهرشون جشن گرفتند ... شب عروسی نارنج ، جادوگر که از ازدواج نارنج ناراحت شده بود ، ترنج رو جادو کرد و ترنج از همون شب توی یه نارنج رسیده رو درخت طلسم شد و رفت تو نارنج !
پسر کوچیکه ی پادشاه که ترنج رو دوست داشت ، از همه‌ی شهر سراغ ترنج رو گرفت . ولی کسی از ترنج خبر نداشت . تا اینکه مادر ترنج وقتی داشت تو حیاط خونه شون راه می رفت ، فهمید از یکی از نارنجها ، صدای آواز غمگینی میاد ، به پوسته ی نارنج دستی کشید و از پشت همون پوسته ی ضخیم نارنج فهمید که دخترش تو نارنج اسیر شده ...
تموم مردهای شهر جمع شدند تا نارنج رو از درخت بکنند ولی نشد ... پسر پادشاه هم سر رسید ولی دلش نیومد نارنج را از درخت بکنه . پیرزنی به میون جمع رسید و گفت : این طلسمه . برای بیرون آوردن ترنج ، باید عاشق ترین مرد راهی سرزمین بی بازگشت بشه ...
مردهای زیادی آماده ی سفر شدند ، ولی هیچ کدوم عاشق نبودند ، کسی که به نارنج دست نزده بود ، عاشق ترین بود و به خاطر همین پسر پادشاه راهی سفر شد . سفری که مثل سفر رستم ، هفت خوان داشت .
- مامان ! خوان چیه ؟
- خوان ؟ خوان هم خود زندگیه مهتاب ! یه مرحله از زندگیه . مرحله ای که ممکنه سخت باشه ولی میگذره ...
- مثل این خوان که ما الان توش هستیم ؟
- آره ! مثل همین خوان !
- اولین خوان چی بود ؟
پسر پادشاه در اولین خوان می بایست از جاده ترس عبور می کرد . جاده تاریک و وحشتناکی که پر از صدای گرگ و روباه و حیوانات درنده بود . پیرزن بهش گفت " برنگرد ، حتی برای لحظه ای هم به پشت سرت نگاه نکن ... حتی چشمهای اسبت را هم از اطراف بپوشان تا نتواند به پشت سرش نگاه کند ."
چرا این همه ترسناک بوده ؟
هر جاده ای جاهای تاریک و ترسناک داره ، هر زندگی ای زمانهای تنهایی و تاریکی و ترس داره . فقط باید به گذشته ات نگاه نکنی . دیدن تاریکی هولناک و درد گذشته، آدم رو غرق در تاریکی می کنه ....
حالا می فهمم چرا با وجود اینکه من از شادی بزرگتر بودم ، ولی من ترنج بودم و شادی نارنج ...
" برنگرد ، حتی برای لحظه ای هم به پشت سرت نگاه نکن ... حتی چشمهای اسبت را هم از اطراف بپوشان تا نتواند به پشت سرش بنگرد ."

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 15:23 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

کتک می خوریم ! ...

فکر کنم وقتی قصد کنی برای وب گردها داستان بگی و قصه تعریف کنی ، خودت هم یه جورایی ... یعنی خودت که نه ! کارهات و زندگیت هم خودش یه شاهنامه میشه ! شب یلدای پارسال را یادته برات تعریف کردم ؟ عید غدیر امسال هم واسه خودش شد یه داستان : " آقا جون ! منو یادت نره جون مادرت" ...
 قصد کرده بودم به هوای تموم عید های غدیر دیگه برم مشهد . البته هیچ نذری در کار نیست ! من اهل نذر و نیاز و حاجت داشتن نیستم .  همینجوری واسه دوست داشتنه که میرم مشهد یا روز عید غدیر انقدر خوشحالم که خوشحالی از سر و ریختم میباره ! هیچکی این حالت را باورش نمیشه ولی بذار یه نفر هم به خاطر دلش بره امام رضا نه به خاطر حاجتش ! ....
خلاصه انقدر مردم عزیز ایران حاجتمند هستند، از قید بلیط هواپیما و قطار گذشته بودم! به اتوبوس هم نرسیدم ! تو روزنامه نشسته بودم و قصد داشتم با لابی یکی از بچه ها تو لیست پرواز مشهد یه صندلی مثل صندلی آخر اتوبوس دم یخچال ! واسه خودم پیدا کنم . هیچ جا یه صندلی پیدا نشد ! بچه ها هم گیر داده بودند سادات خانوم عیدی عیدی ! یه جعبه شیرینی نذر بچه های روزنامه کردم و با تلفن یه رفیق فابریک از خبرگزاری موج ، یه تعداد آبمیوه هم نذر بچه های موج که جشن گرفته بودند که اگه اولی جواب داد ، شب جمعه بپرم و اگه دومین نذرم گرفت ، جمعه صبح ! شب جمعه بلیط گیرم نیومد ، چون بچه های موج اکثرا منو نمی شناسند ، زیاد اعتباری به اون نذر نکردم و قصد داشتم جدی جدی با ماشین خودم برم مشهد !... شب جمعه بود . یه کوله پشتی وسیله از تو خونه برداشتم و عصبانی ِ عصبانی از اینکه بلیط گیرم نیومده بود ، کوله را انداختم صندوق عقب ماشین و راهی جاده امام رضا شدم ! هنوز به پل بسیج هم نرسیده ، ماشین جوش آورد و از جاش تکون نخورد ! باز هم خدا به دادم رسید و یه آقایی اومد جلو و نگاهی به ماشین انداخت و گفت فن ماشین کار نمی کنه باید برگردی و ماشین رو بدی تعمیر .
چقدر درب و داغون بودم ! تا صبح نشسته بودم رو مبل جلوی تلویزیون و داشتم گریه می کردم . یاد آخرین باری افتاده بودم که با خانواده یا بهتر بگم با مامان و آبجی و داداش و خان دایی رفتیم مشهد ، روزتولد امام علی بود . حرم اینقدر شلوغ بود که من فقط تونستم تو حیاط بایستم ... هر وقت می خواستم برم جلو تا حداقل تو حرم را ببینم، کلی کتک می خوردم و تا چشم باز می کردم می دیدم دوباره تو حیاطم ... دلم گرفت ... دلم گرفته بود و با اون کتک ها ، بغضم هم ترکید . دم اذان صبح  نشستم رو زمین ، روبروی گنبد طلایی و بلند بلند گریه کردم ... برای اذان صبح رفتم تو حرم و با وجود اینکه همچنان کتک می خوردم انقدر آقا رو به جدش علی قسم دادم که یکدفعه جلوی روم راهی باز شد و تا خواستم بجنبم ، خانمی از پشت سر هولم داد و با صورت رفتم تو ضریح ! نمی دونستم چی می خواستم و چی می بایست می گفتم . فقط از اینکه حس می کردم اینطوری طلبیده شدم ، خوشحال بودم ! انگار تو اوج ناامیدی یکی بهت بگه من هنوز فراموشت نکردم !
... با همین فکر و خیالها شب جمعه هم صبح شد و من که خیال نداشتم بی خیال امام رضا و گنبد طلا بشم ، بلند شدم با همون کوله پشتی راهی فرودگاه شدم . انقدر نشستم و نشستم تا اینکه آقا یه نفر رو به خاطر من دیپورت کرد ! تازه می فهمم وقتی میگن نا امیدی بدترین گناهه یعنی چی ! دوباره رفتم امام رضا ! دوباره کتک خوردم و دوباره با صورت رفتم تو ضریح و دوباره .... باز هم هیچ حاجتی نداشتم ! رفته بودم عید تبریکی بگم ... 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 9:12 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

گاهی دوباره ها هم دیر می شوند ...

گفتی شاید بهتر باشه دوباره از نو شروع کنیم ، از ابتدای ابتدا ...
باید چه می کردم ؟همیشه این منم که تسلیم میشم ،همیشه این تویی که دنبال دوباره ها می گردی ...
روز دهم دی بود . دقیقا یادمه ! تو رفته بودی دم دکه ی روزنامه فروشی و نگاهت به نگاه پیرزنی که بعد از چهار ، پنج روز از زیر آوار زلزله بم زنده بیرون اومده بود ، خیره شده بود. اومدم طرفت و گفتم : دوستش داری ؟
خندیدی ! آره ... دستم رو گرفتی و گفتی : ما بم رو دوباره می سازیم . مگه نه ؟
نگاهم شرمگین شد . روزنامه را برداشتم و دستت دادم ... گفتم : آره !
با خودم گفتم یعنی میشه ؟ ازت جدا شدم و وقتی برگشتم رفتنت رو تماشا کنم ، دلم گواهی بد داد !
با خودم دوباره از نو شروع کردم ... تازه از سرویس حوادث و انواع و اقسام حوادثش ، یکدفعه به سمت سیاسی پرتاب شده بودم ! اولین روزی که بی حوصله از دعواهای سیاسی ، با هم و شونه به شونه ی هم تو خیابون ولی عصر راه رفتیم و در مورد کار حرف زدیم هم گذشت و همچنان گذشته ها گذشت ... من نگاهم رو به راهی بود که هنوز نرفته بودیم و تو نگاهت ، به سمت من گم شده بود ...
- مهتاب ! چقدر تا اینجا راه اومدیم ؟
- نمی دونم . زیاد ...
- به تعداد قدمهایی که روی این زمین برداشتیم ،دوستت دارم ...
اصلا انتظارش رو نداشتم . ما سالهای سال بود که با هم بودیم و همکار و بعضی وقتها سنگ صبور هم ولی هیچ وقت صحبتی از عشق به میون نیومده بود . با تعجب نگاهت کردم و دلم هورری ریخت .
- خندیدی و گفتی : البته می دونی که من وقتی تو خیابون راه میرم ، اصلا رو زمین نیستم ، تو هوام ! آخه من یه فرشته ام !
دلم گرفت ! کاش میدونستی که داشتم همون موقع دنبال تعداد قدمهام می گشتم ! مثل حالا که گاهی اوقات به هوای همون حرف ، خیابون ولی عصر را با قدمهام می شمرم تا بدونم اون روز چقدر دوستم داشتی ...
میدونی چیه مرد تنها ؟ خوشحالم که بازسازی بم رو به من و تو نسپردند !

بی ربط : یه رفیق فابریک میگه :

تو کيستي ؟
همجنسي از تبار باران ؟ يا همنفسي از همين آواره هاي اين شهر بزرگ دود و نان حلال ؟
تو را مي شناسم .
آري تو را مي شناسم . شبي خسته ، از همين کوچه مي گذشتي ...
يادم هست ؛  باران مي آمد و من که مثل هر شب رؤياها ، تنها به ديدار کوچهء بن بست دلم آمده بودم تو را ديدم .
خسته مي رفتي و من ...
من نگاهت مي کردم .
باور کن به سادگي نگاه يک پرنده که از بالاي آسمان به اين زمين و انسانهايش نگريسته باشد... فقط نگاهت مي کردم .
من مثل هميشه بي چتر ....
بي سرپناه ....
مثل تمام پرنده هاي اين شهر بي پرنده ، آواره .....
می رفتم .... مي رفتم تا آنسوي ديوار ، آنسوي همين کوچه پيچک پوش ، آنسوي خاطرات کودکي ، مي رفتم تا آنسوي حضور تو ....
مي رفتم تا سراغ از نشاني تازه تو بگيرم ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 12:25 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

آنچه در یادش نمانده ، یاد ماست ...

خانجون عادت داشت می رفت تو حیاط ، کنار در یه صندلی می گذاشت و از لای در به بیرون نگاه می کرد ! حوصله اش سر می رفت دیگه ! برای بعضی از مردمی که عادت دارند تا در هر خونه ای رو باز می بینند ، نگاهی به داخل حیاط می اندازند ، دیدن چشمهای سیاه یه پیرزن با چادر مشکی که داره یواشکی به خیابون نگاه میندازه ، شاید براشون یادآور فضولی یه پیرزن برای دید زدن بیرون خونه باشه ولی این کار برای من معنی "انتظار" داشت . 
دارم فکر می کنم خانجون اون روزها تو حیاطی که به خیابون منتهی می شد ، دنبال چی می گشت ؟ خودش می گفت منتظرم ببینم فرهاد کِی میاد خونه ! می گفتم : خانجون اصلا منتظر من نیستی ها ! جواب می داد : فرهاد پسره ، اگه کسی تو خونه منتظرش نباشه ، ممکنه که دیگه برنگرده ! می گفتم : میدونی که رفته سر کار ، شب میاد دیگه ... می گفت : فرهاد مثل "اِسمال جنی" می مونه همین الان تو حیاط بود ، تا اومدم با این پا از پله ها پایین بیام ، دیدم رفته ! ...
دادا ! کِی می اومدی خونه و می رفتی که من خبر نداشتم ؟ تو مهربونی هم دست هر چی دختر دلسوز رو از پشت بسته بودی . وقتی به خانجون می گفتم چرا اینقدر فرهاد رو دوست داری ، می گفت : پسره دیگه ! اون واسه مادرش و مادر بزرگش می مونه ! روزی چند بار میاد خونه و برای من میره خرید و قربون صدقه ام میره ...
آ...خ ! من از هیچی خبر نداشتم . من دنبال خودم ، کار خودم، عشق خودم و زندگی خودم بودم . هیچ وقت با خانواده زندگی نکرده بودم . وقتی یاد اون روزها می افتم دلم بیشتر از پیش برات تنگ میشه ولی اگه اینقدر مهربون بودی و یار غار مامان و خانجون ، چرا این روزها که تو شهر نارنج و ترنج و حافظی یادی از این دلتنگ نمی کنی ؟

باربط : ظاهرا فریدون مشیری هم مثل من یه برادر تو شیراز داشته :

باز هم تو در دريا ديگري
شاعر شيراز رويا پروري
لاله و نيلوفرش شعرآفرين
و آن گل نارنج و ناز نازنين
ديده ام افسون سرو ناز را
باغهاي پر گل شيراز را
بوي گل هرگز نسازد پيرتان
آه از آن خار دامنگيرتان
يک برادر دارم از جان خوبتر
هر چه محبوب است از آن محبوبتر
جان ما با يکديگر پيوند داشت
هر دومان را عشق در يک بند داشت
چند سالي هست در شهر شماست
آنچه دريادش نمانده ياد ماست ...

+ نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 13:56 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

دردهایی بدتر از مُردن ...

گاهی اوقات بعضی از دردها بدتر از درد مُردن یه آدمه . میدونی چیه دادا ؟ هیچ وقت تصویر خوبی از کسی که اسیر چیزی غیر از عشق شده ، در جامعه ما وجود نداشته . خودم هم تا قبل از اینکه تو به این مرض مبتلا بشی ، تصور مثبتی از کسانی مثل تو نداشتم. ولی این روزها وقتی دارم برای تو می نویسم، می تونم حس کنم این وبگردها که میان اینجا و این نوشته ها را می بینند چطوری از طرز نوشته های من که فقط کم مونده تو رو به عنوان یه قهرمان ملی معرفی کنم ، تعجب می کنند ! گاهی اوقات هم فکر می کنند که تو مُردی که من اینهمه از تو می نویسم . چی بگم ؟ خوب من هم آدمم دیگه ! دلم برات تنگ میشه . حتی برای بداخلاقیهات ، حتی برای بعضی از خاطرات بدی که ازخودت برام به جا گذاشتی ! آدمهایی مثل من که دیگه هیچ کسی را برای از دست دادن ندارند، با خاطراتشون زندگی می کنند و اون خاطره های بد و خوبِ با تو بودن هم که برای من قهرمان زندگیم بودی و یه همیشه عاشق ، شده تموم چیزی که می تونم این روزها با دوره کردنش ، زندگیمو بگذرونم . این چند روزه یاد روزی هستم که پلیسها ریختند تو خونه و تو رو با خودشون بردند . من تازه یک هفته بود که برگشته بودم ایران . انقدر این اتفاق یکدفعه ای و ناغافل پیش اومد که هیچ درک درستی از موضوع نداشتم . فقط تو بند و بساطت دنبال سند خونه می گشتم و وقتی که پیداش کردم ، با همون حال زار راه افتادم سمت کلانتری. گواهینامه ام را تازه نگرفته بودم ولی اینقدر اعصابم خورد بود که نمی تونستم رانندگی کنم . پراید پیزوری خودت رو که باهاش گاهی اوقات برای پول درآوردن مسافر کشی می کردی ، از تو پارکینگ برداشتم و با سند خونه و وکالت نامه ای که از مامان برای فروشش داشتی ، آوردم کلانتری . گفتند حداقل یک شب را باید تو کلانتری بمونی . فرداش که درب و داغون اومدی خونه ، اول به روی خودت نیاوردی ولی بعد که داشتی بند و بساطت رو جمع می کردی که بری ، فهمیدم می خواهی تنهام بذاری . راستش را بخواهی من فقط به خودم فکر می کردم و اینکه دلم می خواست با تو زندگی کنم یا حداقلش اینکه حس کنم سایه ی یه مردی هنوز بالای سرمه ولی سرنوشت تو چیز دیگه ای بود . تا روز دادگاه دربدر خونه ی دوستهات بودی و وقتی که فهمیدی برات دو سال حبس بریدند ، بالاخره یاد من افتادی و اومدی خونه . یادته چطوری گریه می کردم ؟ تازه خبر رو شنیده بودم . تا از در اومدی تو و منو با اون حال دیدی که تو سه کنج اتاقت جلوی وسایلت نشسته بودم و گریه می کردم ، خنده ات گرفت . گفتی : نمُردم که ! چته ؟
نمی تونستم حرف بزنم . چرا دروغ ؟ اون موقع هم فقط به فکر خودم بودم که چطوری می تونم دوریت رو تحمل کنم . همیشه وقتی می بینم کسی جلوی روم داره چمدون سفر می بنده دلم می گیره ... حتما مُردن که آدمها رو از هم جدا نمی کنه ! این چمدون بستن ها است که منو لِه می کنه ... دارم فکر می کنم کاش اگه قرار بود این بلاها رو سر خودت بیاری ، حداقل عاشق نمی شدی . اگه عاشق نبودی ، اگه اصلا نمی فهمیدی عشق چیه ، عاشق کیه و چطوری یه آدم می تونه خودش را پای یه عشق قربونی کنه ، خیالم راحت تر بود . می گفتم حقته که زجر بکشی ولی ... وقتی حرف عشق وسط میاد ، داغون میشم به جون دادا !

بی ربط : فریدون مشیری میگه :

در ساغر ما گل شرابي نشکفت
در اين شب تيره ماهتابي نشکفت
گفتم به ستاره خانه صبح کجاست
افسوس که بر لبش جوابي نشکفت

+ نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعت 12:21 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

شب یلدا اصلا شب نیست !

بعضی از شبها هستند که به راستی شب نیستند ، بعضی از بدیها هستند که به راستی بدی نیستند ... شب یلدا هم از اون شبهایی است که اصلا شب نیست ! یعنی به اون معنای تاریکی و سیاهی که صفت هر شب هست ، نیست . شب یلدای من هم از همون روز ازل تا حالا از اون شبهای مثل روز روشن بوده ! حتی پارسال که نزدیک بود تموم شب را تا صبح تو بازداشتگاه کلانتری سر کنم !
پارسال اولین سالی بود که یلدا رو تنها بودم . نمی تونستم تو خونه بند شم . خیلی ناراحت بودم . با ماشین زدم بیرون و رفتم تو خیابونها و پارک ها نگاه خانواده هایی می کردم که اومده بودند یلدا رو تو طبیعت در کنند ! رفتم با یه عده شون دور آتیش ایستادم و با یه عده ی دیگه حرف می زدم . راستش را بخواهی فقط تو ایران هست که می تونی تک و تنها از در خونه بیرون بری و بتونی بیرون خونه یه همدم برای خودت پیدا کنی یا یه خونواده ! همین گرم و صمیمی بودن مردم هم منو تک و تنها تو این کشور نگه داشته . خلاصه بعد از کلی چرخ زدن و این طرف و اونطرف رفتن و صحبت کردن با آدمهای تنها و در جمع ! داشتم تو خیابون می رفتم و تو حال خودم بودم که دیدم یه پیرمرد اومد وسط خیابون و تا زدم رو ترمز نقش زمین شد . داشتم از ترس می مُردم . دستم رو چسبونده بودم به فرمون و جرات تکون خوردن نداشتم . مردم ریختند دور پیرمرد و انداختنش تو ماشین و مردی هم منو انداخت طرف صندلی سمت راست ماشین و خودش نشست پشت فرمون و ما رو رسوند بیمارستان . تو بیمارستان مثل این مات زده ها دنبال برانکاد پیرمرد می دویدم و اصلا نمی دونستم باید چکار کنم ! بیمارستان امام خمینی پر از تصادفی بود و هر طرف رو که نگاه می کردی یه نفر با چند تا همراه مشغول نالیدن بود . پیرمرد از هوش رفته بود و با اینکه اصلا حس نکردم ، ماشین بهش خورده باشه ، نمی تونستم تصور کنم من با ماشین بهش زدم . نشستم روی صندلی و دکترها ریختند کنار تخت پیرمرد . یکی از دکترها که جوونتر از بقیه بود اومد طرفم و خواست ازم سوال بپرسه ولی نمی دونستم دنبال چی می گرده ! اصلا نمی فهمیدم تو چه حالی هستم ! با سیلی که به صورتم زد به خودم اومدم و بی اختیار سرم رو گذاشتم رو شونه اش و های های گریه کردم ! مرد بیچاره می خواست جلوی همکارهاش منو از خودش جدا کنه که نتونست ! به زور خودش رو از من جدا کرد و رفت ! با یه لیوان آب قند برگشت و گفت : خوبی ؟ فقط نگاهش کردم ! حلقه اش را از دسشتش درآورد و انداخت تو آب و گفت : بخور ! تا خواستم اولین جرعه آب رو بخورم تا به قول پرستارها ترسم بریزه ، پلیس بیمارستان اومد و گفت : راننده ی پراید مشکی کی بوده ؟
جدی جدی بردنم تو کلانتری و یه مامور هم ماشین رو آورد . توی راه فقط گریه می کردم . مامور دلش به حالم سوخت و گفت : اگه بخواهی می تونی زنگ بزنی کسی بیاد . گفتم : تنهام ، کسی رو ندارم . نگران شد و گفت : سند هم نداری ؟ گفتم : چرا دارم فقط باید برم خونه بیارم. نمیشه ؟ نفس عمیقی کشید و گفت : بریم خونه . رفتیم خونه و من سند رو برداشتم و رفتیم کلانتری . افسر نگهبان می گفت اگه این سند رو نیاورده بودی تا تعیین تکلیف مصدوم باید همینجا می موندی !
خلاصه سند را گذاشتم تو کلانتری و رفتم بیمارستان . پیرمرد هنوز به هوش نیامده بود . رفتم نشستم بالای سرش و نگاهش کردم . چقدر شبیه آقاجون بود ! همونجا نشستم و با وجود اینکه دکترها و پرستارهای اورژانس هندونه خریده بودند و کلی میوه و آجیل  و می خواستند شب یلدا را جشن بگیرند و اون دکتر جوون که نزدیک بود حلقه اش را هم توی اون آب قند بخورم ! ازم خواست برم با اونها بشینم ، نرفتم و تا صبح بالای سر پیرمرد فقط حمد شفا می خوندم ! صبح پیرمرد به هوش اومد و من که تازه بعد از نماز صبح خوابیده بودم ، به هوش نیامدم ! بنده خدا فقط ترسیده بود و هیچیش نشده بود ! تا منو دید که با اون حال زار تا صبح بالای سرش نشستم ، ازم خواست بریم کلانتری و سریع رضایت داد  و من با سند برگشتم خونه !
دیشب یا شب یلدای امسال به هوای پارسال رفتم بیمارستان و آجیل و میوه هم با خودم بردم ! پرستارها و دکترهایی که هنوز تو بیمارستان بودند منو شناختند و اون دکتر جوون که امسال تازه پدر هم شده بود ، تو اورژانس بود و کلی شب یلدا رو جشن گرفتیم ! واقعا بعضی از شبها اصلا شب نیست !

+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 11:32 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

یه کاری بکن که دیگه نخندم !

نمی دونم چرا وقتی به تو میرسم که داداشمی و یه زمانی تنها امیدم برای زنده موندن وزندگی کردن ، نمی تونم تو رو با سوم شخص توصیف کنم . این نوشته ها که قراره مردم بخونن و اینترنت گرد ها ، شده یه جور نامه نویسی برای تو . برای کسی که خیلی دوستش داشتم ، هیچ وقت نامه ی عاشقونه ننوشتم ولی برای تو ... اون اوایل انقدر از اینکه تنها مونده بودم ، نا امید و افسرده بودم که رفتم پیش مشاور . وقتی از تو ، مامان ، بابا و دایی و حتی آقاجون و خانجون براش گفتم ، ابروهاش رو بالا انداخت ، آهی کشید و گفت : حالا تو می خواهی چکار کنی ؟ گفتم : دارم زندگی می کنم . برنامه ای برای آینده ندارم ولی دارم سعی می کنم گلیمم رو از آب بیرون بکشم . گفت : یعنی چی ؟ گفتم : یعنی اینکه برگشتم سر کارم تو روزنامه و کارم رو هم دوست دارم ، درآمدم هم بد نیست ، دوستهای خوبی هم دارم . هیچکی هم از این ماجراها هیچی نمی دونه و من اینقدر می خندم که به هر کسی هم که بخواهم بگم این داستان ، زندگی منه ، هیچکی باورش نمیشه !
خنده ای کرد و گفت : اما خودت چی فکر می کنی ؟
باز هم بلند بلند خندیدم و گفتم : دارم سعی می کنم اصلا فکر نکنم !
گفت : توقع داری من چه کمکی بهت بکنم ؟
گفتم : نمی دونم معمولا چه کارهایی انجام میدید ؟
گفت : برای تو هیچی ! تو خودت راهت رو پیدا کردی . کارت بهترین چیزیه که داری . امید داری ، زندگی می کنی و داری گذشته ها رو به گذشته می سپاری پس من باید برای تو چکار کنم ؟
- یه کاری بکن که دیگه نخندم !

با ربط : خودم میگم :

خنده هایم را تو دوره کن !
دیگر نایی برای گریستن از گذشته و خندیدن به آینده ندارم !
خنده هایم را تو دوره کن !
نمره ی من صفر است ؛
از اول تا انتها...
از اول تا انتهای دنیا !
از اول تا انتهای کلاسی که به پایان کودکی ختم می شود  !

+ نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت 16:59 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

آره ... باید تنهایی بکِشم

تورنتو جای خوبی بود ولی نه برای اینکه خودتو اسیر زندگی کسانی ببینی که توقع داشتند مثل یه دختر خوب تو خونه بشینی ! سنتی بودن دایی ، سنتی بودن مردهای خونواده‌ی ما انقدر بود که نگذارند به عنوان یه دختر توی دیار غریب بری دانشگاه یا خدای ناکرده بری سر کار . ولی توقع داشتی من چکار می‌کردم ؟ یادته می‌خندیدی ؟ میگفتی : "مهتاب اول خبرنگاره ، بعد آدمه و بعد شاید بشه گفت که می‌تونه دختر هم باشه !" پوسیدم تو اون زندون خان دایی ! شادی با وجود اینکه از من کوچیکتر بود ولی خوب تونسته بود بزنه به عالم بی خیالی ! خوب کسی با اون روحیه چی کم داشت ؟ دوست پسرهای ایرونیش تبدیل شده بودند به دوست پسرهای کانادایی - ایرونی ! کاری به عشق و احوالات رمانتیک نداشت ! فقط دوست داشت پسرها رو بتیغه ! لباس مد روز می‌پوشید و بدون اینکه اجازه بده پسری حتی بهش دست بزنه ،انقدر ناز و ادا میومد که پسر بیچاره می خواست براش بمیره ! انقدر از اینکه روزهای اول نمی‌تونست با پسرهای اونجا انگلیسی صحبت کنه ، ناراحت بود که نگو! به همین خاطر خیلی زود زبانش قوی شد ! دایی هم مونده بود، مامان می‌گفت تو که اینقدر استعداد داری چرا ایران درس نمی‌خوندی ؟ می‌گفت آب و هوای اینجا بهم ساخته ! ولی آب و هوای سرد تورنتو یا به قول شادی تهرانتو ! به من نمی‌ساخت ...
بارها بهت زنگ زدم و تو گوشی رو برنداشتی . بارها هم زنگ زدم و انقدر تو حال خودت بودی که نمی‌فهمیدی اصلا چی میگم ! دایی می‌گفت : ما رو بگو وکالت خونه رو به کی دادیم تا بفروشتش ! مامان می‌گفت : نکنه خونه رو بفروشه و خرج رفیق و اون مواد لعنتی کنه ؟ من فقط حرص می‌خوردم که همه باورشون شده بود تو دیگه هیچ وقت نمی‌تونی به زندگی سالم برگردی . بیشتر فکر خونه بودند تا تویی که داشتی روز به روز این ور دنیا خودت رو بیشتر و بیشتر گم می‌کردی ، خودت رو بیشتر و بیشتر داغون می‌کردی ...
در هر صورت برگشتم . پای تلفن بهت گفتم می‌خوام برگردم ولی تو می‌گفتی اگه برگردی باید تنهایی بکشی . می‌دونستم . فکر می‌کردی هیچی حالیم نیست و دارم به هوای عشقی که تو ایران جا گذاشته بودم ،بر می‌گردم . بارها بهم متلک انداخته بودی ولی من روم نمی‌شد باهات حرف بزنم . تو فکر کن مسخره بازی بود ولی من میگم ۵ سال اختلاف سنی تو با من کار خودش رو کرد . تو سال اسب (57) و من سال سگ (61) . گیریم طالع بینی مون می‌گفت ما خواهر و برادر خوبی برای هم هستیم . چه فایده که تو نمی‌خواستی باشی ؟ چه فایده که برای درد و دل کردن درباره گرفتار شدنم به یه عشق نازک تو رو نداشتم ؟
وقتی برگشتم ایران ، خونه سرجاش و هنوز به نام مامان بود . یاد مامان و اون نگرانیهاش افتادم ! "من" به جای مامان از روی تو شرمنده شدم ولی وقتی پا توی خونه گذاشتم دیدم که هیچی از اون خونه‌ی خوب به جا نمونده . فقط یه تلویزیون جا مونده بود و یه ماهواره برای اینکه شبها دو تایی بشینیم ، فیلم فارسی ببینیم و بخندیم !
گفتی : یعنی تو برای همین برگشتی ایران ؟
گفتم : نه ! برای تو برگشتم . اومدم نجاتت بدم دادا !
- که چی بشه ؟
- که سالم بشی . که زندگی کنی ...
- اونهایی که باید میذاشتند زندگی کنیم ، نذاشتند . اون دیوث عوضی ...
- هیس ! اون عوضی (بابا!) انقدر ارزش نداره که بخواهی جلوی یه خانوم فحش بد بدی ...
- هه ! گور باباش ! ولی ارزش داره که بری تو خودت ؟ ببینی آینده ات خراب شده ؟ فکر کنم ارزش این رو داره که ببینی دختری که دوستش داشتی بهت پشت میکنه ، چون مادر و پدرش گفتند این پسره زندگی درست و حسابی ای نداره ! ارزش اینها رو داره ؟
- نه ارزش اینها رو هم نداره . ولی تو ...
- میدونی چیه مهتاب ؟ تفاوت من با تو اینه که تو میگی " من برای خودم چکار می‌تونم بکنم که از این وضعیت خلاص بشم ؟ " و من میگم :" دیگران چرا با من چنین کردند ؟ اگر بد کردند ، چرا جبران نمی‌کنند ، چرا کسی برای من کاری نمی‌کنه ؟" به خاطر همینه که تو خوبی ... تو خیلی خوبی . حیفته که به پای من بسوزی . می‌بینی ؟ تو خونه ای دارم زندگی می‌کنم که دیگه هیچی توش نمونده ! مهتاب ! تا من هم تموم نشدم ، از اینجا برو ...
- کجا برم ؟
- مگه بهت نگفتم اگه برگردی باید تنهایی بکشی ؟
- آره باید تنهایی بکشم ! ...

بی ربط : هیوا مسیح میگه :

از اینجا به بعد
که تو چترت را نو می کنی
من از راههای پراز چتر رفته برمی گردم
ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دید
... از اینجا به بعد
دنیا زیر قدم هایم تمام می شود ...

+ نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 9:0 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

حس غریبی داره تماشای رفتن ... آدم رو پیر می‌کنه به مولا !

نمی‌دونم چرا‌، ‌ولی انگار سرنوشت من این بوده که همیشه شاهد رفتنها باشم‌! شبی که بابا از خونه رفت دیدمش که با ساک دستی بزرگی‌، ‌تموم دار و ندارمون رو بدون اینکه خودمون بفهمیم بُرد‌. شبی که آقاجون تو اتاق سی سی یوی بیمارستان رفت‌، ‌دیدم که تخت آبی رنگش رو با اون ملحفه‌ی سفید رنگ که روی رفته‌ها می‌اندازند‌، ‌چطوری راهی سردخونه کردند‌. وقتی خانجون نفس‌های آخرش رو کشید با همون بوسه ای که روی پیشونی سردش گذاشتم‌، ‌دیدم که داره از همه‌ی بچه‌هاش خداحافظی می‌کنه و به من هم میگه " گرگ‌زاده ی عزیز‌! خداحافظ‌... " چرا گرگ‌زاده ؟ خانجون بعد از رفتن بابا‌، ‌به مامان می‌گفت نباید بچه‌ها رو قبول می‌کردی‌،‌گرگ زاده عاقبت گرگ  شود‌!... بگذریم‌...
وقتی خان دایی از ایران می‌رفت‌، ‌و بعد از اینکه آستین مانتوم را چسبید و گفت : مادر و آبجیتو به تو می‌سپارم‌، ‌به فرهاد اعتباری نیست‌... دیدم که پله‌های آسانسور به سمت راههای ترقی رو چطوری دو تا یکی می‌کرد تا از قافله‌ی رفته‌ها عقب نمونه‌...
هه‌! داشتم می‌نوشتم هیچ کدوم از این رفتنها برام اهمیتی نداشته که دیدم خیلی دروغه‌. اگر اهمیتی نداشت پس چرا داری ازش می‌نویسی ؟ اصلا به همین خاطر بوده که وقتی خودم دارم فرار می‌کنم و یا حتی می‌خوام برای همیشه برم‌، ‌هیچ وقت اجازه نمیدم هیچ شاهدی برای رفتنهام وجود داشته باشه‌. درست مثل روزی که داشتم مامان و آبجی کوچیکه و دایی رو تو سرزمین یخ و سرما‌، ‌کانادا ول می‌کردم و بر می‌گشتم ایران‌...
شب بود‌. من مدتها بود تصمیم خودم رو گرفته بودم‌. نمی‌خواستم همچنان آویزون زندگی دایی و مامان باشم‌. با ته مونده پولهایی که جمع کرده بودم‌، ‌بلیط خریدم و به شوق تو - فرهاد - همون داداشی که هیچ اعتباری بهش نبود‌، ‌به شوق عشقی که فکر می‌کردم انتظارم رو میکشه و بعد فهمیدم نمی‌کشید‌! برگشتم ایران‌.  بگذریم‌...
در هر صورت وقت برگشتن به ایران و سوار شدن به هواپیمایی که داشت دزدکی منو تا ایران می‌رسوند، نذاشتم هیچ شاهدی برای رفتنم باشه‌. اومدم تا به تو برسم‌. اومدم تا نذارم تو، شاهد رفتنم باشی‌، ‌ولی دیدم که خودم شاهد رفتنت شدم‌!
حس غریبی داره این تماشای رفتن آدمهایی که فکر می‌کنی دوستشون داری‌، ‌فکر می‌کنی دوستت دارند و یا شاید هم فقط داری فکر می‌کنی‌! حس غریبی داره‌. آدم رو پیر می‌کنه به مولا‌! وقتی پلیس ریخت تو خونه و همه جا رو می‌گشت‌، ‌تو رو می‌دیدم که تو سه کنج اتاق با اون دستبند لعنتی نشسته بودی و نگاهم می‌کردی‌. من فقط اشک می‌ریختم و التماسشون می‌کردم که تو معتاد نیستی ولی‌... اونها در هر حال تو رو بردند و من شاهد این رفتن بودم . وقتی نشستی تو ماشین کلانتری و وقتی ماشین راه افتاد ، از شیشه‌ی پشتی ماشین هنوز نگاهم می‌کردی که چطوری دارم تو خودم می‌شکنم‌. البته این آخرین رفتنت نبود ، تو سالهاست که در حال رفتنی ... بگذریم ، از این هم بگذریم‌... رفتن‌، ‌رفتنه دیگه‌! گیریم یکی در رفت‌، ‌یکی مُرد‌، ‌یکی پرواز کرد و یکی دیگه اسیر شد‌...

بی ربط : سید علی صالحی میگه :

همين است و جز اين هرگز نبوده است :
جهان
پيرتر از آن است
که بگويم دوستت می‌دارم،
من اين راز را به گور خواهم برد.
مهم نيست!
صبح‌ها گريه می‌کند کودکِ همسايه
به جای خودش،
ظهرها گريه می‌کند کودکِ همسايه
به جای من،
و شب‌ها
همچنان گريه می‌کند کودکِ همسايه
به جای همه.
حق با اوست
همه‌ی ما بی‌جهت به جهان آمده‌ايم.
جهان
پيرتر از آن است
که اين همه حرف،
که اين همه حديث!

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 18:8 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

"بابا" تنها یک کلمه برای ادا کردن نبود ...

من نه سالم بود . البته یک سال زودتر رفته بودم مدرسه . یکسال زودتر از باقی بچه ها بزرگ شده بودم ! درست  وقتی که مشاور دبستانمون منو از صف کلاس سوم بیرون می کشید و بین زنگ علوم و ریاضی ، تو حیاط راجع به زندگی و بعضی از مشکلات کوچیک زندگی مثل جدا شدن پدر و مادرم از هم حرف می زد (!)، من تو این فکر بودم که چرا باید جوابی برای سوالاتش داشته باشم؟ اصلا چرا بابا اومد مدرسه و به بهونه ی کج شدن النگوهام ، اونها رو از دستم در آورد و رفت ؟ چرا باید انتخاب کنم که با کدومشون می خوام زندگی کنم ؟ اصلا چه فرقی می کرد که انتخاب من کی باشه ؟ در هر صورت به وجود اومدن اون شرایط تقصیر من نبود ...
 من فقط می دیدم که هر از گاهی یه زن با صورت پر چاله چوله و به قول مامان آبله رو ، با موهای زردی که کاکل کرده بود و رژ لب صورتی پررنگ ، میومد دم خونه و مادر وقتی می خواست از پشت آیفون بهش فحش بده که گورتو گم کن ، زنیکه خراب ِ .... ، بغض می کرد.
من فقط یکبار دیدم که مادر رفته بود تو کشوهای میز توالتش را می گشت و دید طلاهاش نیست . رفت تو کمد و دنبال سکه هایی که داشت گشت و دید که همه رو مَردش دزدیده و رفته ! ازم پرسید النگوهای تو چی شده و من باز هم جوابی برای این سوالاتش نداشتم .اصلا چه فرقی می کرد که انتخاب من چی باشه ؟ پدرم منو انتخاب نکرده بود و من اصلا نمی دونستم کسانی که قراره حتی از هم طلاق هم نگیرند ، چرا سر بچه ها دعوا می کنند ؟ شش سال تموم دادگاه رفتنهای این زن و مرد به نتیجه ای نرسید و هنوز هم قانونا زن و شوهرند ! حالا گیریم که حدود 17 - 18ساله که اصلا همدیگه رو ندیده اند ! دیگه چه فرقی می کرد ؟ دیگه هم تو دبستان انگشت نما شده بودم که "این دخترعادی نیست !" "بچه طلاقه" و هم تو راهنمایی ... ولی چیز غیر عادی ای وجود نداشت . داشتم زندگی می کردم . همونطور که پدر با اون زنی که موهاش رو زرد کرده بود ، فرار کرد و رفت و ما رو بی خیال شد ، من هم بی خیالش شدم . آقاجون و خانجون و خان دایی (داداش بزرگه مامان که ازدواج نکرده ) جاش رو گرفتند . اون هم خیلی درست و حسابی تر !
هیچ چیز غیر عادی ای وجود نداشت . کمبودی هم نبود . یک نفر رفته بود و سه نفر جاش رو برای من و داداش بزرگه و آبجی کوچیکه پر کرده بودند . اما کسی نمی فهمید . مشاورهای مدرسه اعتقاد داشتند من باید یه طوری باشم . یه طوری که باقی آدمها نیستند . یا یه طوری که باقی آدمها هستند و من نیستم ! ولی هر چی بود ، همه چیز عادی بود . نه دلتنگی ، نه ناراحتی ، نه حتی احساس نیاز به مردی که نمی خواست باشه ... انقدر دور و برم شلوغ بود که وقت فکر کردن به این چیزها رو نداشتم ...
وقتی آقاجون مُرد و خانجون هم دو سال بعد تو سالگرد فوت آقاجون رفت و خان دایی هم به خاطر کارهاش و به قول خودش بیزینس، از ایران رفت ، وقتی داداش نتونست تحمل کنه و زد تو عالم هپروت ! وقتی مادر خسته شد و برای فراهم کردن یه زندگی بهتر برای آبجی کوچیکه رفت دنبال خان دایی ، تازه فهمیدم تنها شدم ! تازه فهمیدم که "بابا" تنها یک کلمه برای ادا کردن نبود ! یک آدم بود . آدمی که می بایست می بود و حالا دیگه نبود ! یعنی هیچ وقت نبود !
من فقط یکسال زودتر رفته بودم مدرسه ولی به اندازه ی صد سال زودتر از باقی بچه ها بزرگ شدم ! ...

با ربط: سید علی صالحی میگه :

شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم !

+ نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386ساعت 9:47 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

همچنان در جاده ...

همچنان تو جاده چالوس ، جاده‌ی تاریکی ها به سمت نمی دانم کجای شمالی ترین نقطه‌ی ایران می‌رفتم . جاده همون جاده بود؛ همون جاده ای که تا به حال خودم توش رانندگی نکرده بودم ! جاده همون جاده ای بود که می‌بایست باشه ، حتی تو تاریک ترین ساعات یک شب پاییزی که داشت فوج فوج ، پنبه‌ی زده شده‌ی آسمون میریخت رو شیشه و بخاری زپرتی این پراید پیزوری هم از پس اون سرما بر نمی اومد . تعجب کردم . اینقدر تو ماشین سرد بود که می خواستم بفهمم واقعا بیرون از ماشین هم اینقدر هوا سرده ؟ شیشه رو پایین کشیدم ، نزدیکهای سد بودم . از بوی نمی که تو فضا پیچیده بود میشد فهمید . ضبط ماشین همچنان داشت یه آهنگ قدیمی از فریدون فروغی رو پخش می کرد :
وقتی که دستهای باد قفس مرغ گرفتارو شکست ، شوق پروازو نداشت
وقتی که چلچله ها خبر فصل بهارو می دادند ، شوق آوازو نداشت ...
سرعتم دیگه به 40 و 50 رسیده بود .
- دختر ! تو چته ؟ ساعت یک نصفه شب اومدی اینجا که چی ؟ تو این تاریکی دنبال چی اومدی ؟ ای بابا ! واسه اون عوضی که از پشت سر داره نور بالا میزنه بوق بزن که گورشو گم کنه دیگه !
- چی میگی ؟ چه می دونم چرا اینجام . آخه دیگه نمیشه دور زد که ... مه داره شروع میشه . اگه یارو که از جلو میاد نبینتم چی ؟ ببین ! من دیوونه هستم ولی دوست دارم زندگی کنم ها ! این یارو هم ، خودش یه جا رو برای سبقت گیر میاره دیگه ! ببین این جاده چه پیچ و تابی می خوره ... ببین این آهنگ چقدر محزون و قشنگه ... از همین فرصتها استفاده کن دیگه ! دوست داشتی می مُردی و حسرت به دلت می موند که چرا تک و تنها نزدی به جاده ؟ فردا صبح میرسیم به دریا ... دریا ... دریا ...
آهنگ رو عوض کردم . هوشمند عقیلی این بار می خونه : دریا همون دریا بود ، ساحل همون ساحل بود .اوج و فرود دریا مثل گذشته ها بود . اما فقط یاد تو به جای  تو اونجا بود ، به جای تو اونجا بود ...
- هی ! هی ! وایستا نفسم در نمیاد ! فکر کنم رسیدیم به کندوان . همیشه اینجا که می رسیدیم نفس کم می آوردم . یادته ؟ اصلا ببینم ! تو سردت نیست ؟ نمیگی تو این برفی که روی زمین نشسته ، بدون زنجیر چرخ اگه گیر کنی ، فاتحه ات خونده است ؟
- دیگه چه فرقی می کنه ؟ هم سردمه . هم نفسم گرفته . اصلا دستهام به فرمون چسبیده . مثل یه حمله‌ی هیستریک می مونه ! محکم این دایره رو تو دستم گرفتم و اینطرف و اونطرف می پیچونمش . درست مثل افسار زندگی !
- این یارو باز هم داره چراغ میزنه . کور شدم عوضی !
ماشین رو زدم تو خاکی و با اخم نگاهش کردم . از کنارم رد شد ولی نشد ! ایستاد . پنجره‌ی ماشین پایین اومد و مرد میانسال تو ماشین سرش رو آورد جلو تا حرفی بزنه . حتما می خواد متلک بندازه یا یه حرف بد ! چه عیبی داره ! بذار بگه و بره ! شیشه را پایین کشیدم . عصبانی بود . داد زد : خانوم ! شما تنها تو این جاده چکار می کنید ؟ هیچی نگفتم . "خودم هم نمی دونم " جواب خوبی نیست ! گفت : من میرم جلو، پشت سر من بیا . جاده تاریکه و مارپیچ . زیاد ترمز نگیر با دنده‌ی سنگین حرکت کن وگرنه ترمزت می بره ...
ساعت 5 صبح بود که رسیدم چالوس . رسیدیم چالوس ! تو ورودی شهر زدم کنار و زد کنار . پیاده شدم رفتم دم ماشینش و گفتم : مرسی !
... رفت خونه اش و دوباره تنها شدم . رفتم کنار ساحل و با خورده چوبهای خیس نشده ، یه آتیش درست و حسابی برپا کردم . فکر می کردم اگه اینجوری تنها نبودم ، دوست داشتم کی رانندگی تو جاده رو بهم یاد بده ؟ دیگه جواب این سوال برام مهم نیست . اینطوری شگفت انگیز تر ، رویایی تر و رمانتیک تره که خدا یه مرد غریبه را درست توی یه نیمه شب پاییزی برفی ، جلوی راهت قرار بده که جور پدرت رو بکشه !
نشستم و دارم تکرار می کنم :
دریا همون دریا بود ... ساحل همون ساحل بود ...

بی ربط: سید علی صالحی میگه :

پاره‌هيزمِ پير کنارِ شومينه
از کبريتِ سوخته می‌پرسد:
پس کی بهار خواهد شد؟
خارپُشتِ خسته ... خَم شد
رخسار خود را در آب ديد،
و به ياد آورد که نام کوچکش
هرگز گُلِ نرگس نبوده است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 13:48 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی

عشق یعنی نرسیدن ...

گاهی اوقات انسان باید آوارگی رو تجربه کنه . هیوا مسیح میگه : بیابان را برای این آفریده اند که انسان آوارگی را تجربه کند ، رفتن و نرسیدن را و عشق یعنی نرسیدن ....
من عمیقا تحت تاثیر شعر زندگی می کنم و بیشتر از همه شعرهای نو . شاید به همین خاطر باشه که وقتی برای اولین بار از سهراب شنیدم که می گفت : وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت ! تصمیم گرفتم خونه و خونواده را ول کنم و تنها زندگی کنم .
رفتارم عمیقا تحت تاثیر رفتارهایی است که زمان بچگی، آدم بزرگها با من داشتند و یکی از اونها که تاثیر فوق العاده قوی ای در من داشت خیانت بود ! کاری که پدرم با مادرم انجام داد ! و بعد از ده سال زندگی مشترک برای همیشه رفت ...
دیشب داشتم از روزنامه بر می گشتم خونه . توی راه یک خورده به قول سمیه غمسرده بودم ! دلم می خواست فرار کنم و برم .خیانت کنم و برم ! کجا ؟ نمی دونم ! تو ماشین نشسته بودم و فکر می کردم چی می شد این ترافیک نبود و من هم خسته نبودم و یکدفعه می ذاشتم می رفتم ناکجا آباد و خودم را گم میکردم ؟ به فکر خودم خندیدم ! گفتم : چی می تونه تو رو تو این شهر نگه داره ؟ دیدم هیچی نیست ! حتی یه چشم منتظر تو خونه ! خیابون را ول کردم و رفتم تو بزرگراه ، بعد آزادراه ، بعد هم جاده ! نمی دونستم کجا باید برم ! فقط می دونستم باید بزنم برم ! رسیدم به ورودی جاده چالوس ! گفتم : چی می تونه تو رو وادار کنه که نری تو جاده ؟ دیدم نه می ترسم ! نه هول برم داشته و نه کسی منتظرمه ! رفتم تو جاده ... جاده تاریک شد  و زوایای پنهان زندگی من روشن ! هیوا میگه : تاریکی ، که نیکبختی جهان است تقدیم به شما ! با تموم وجود درکش کردم ... رفتم تو جاده و همونطور که حواسم چهار چشمی به جاده و این ماشین زهوار در رفته بود ، تموم حواس اندیشه هام به زندگی و سرنوشت بود . سرم رو از ماشین بیرون بردم و داد زدم : کجاست جاده ای بی انتها برای رفتن ؟
کوه تو اون تاریکی و سرما جوابم داد : کجاست جاده ای بی انتها برای رفتن ؟
هیچ جا خونه‌ی تو نیست مهتاب ! تو زاده شدی تا آواره باشی . بری و نرسی و عشق یعنی نرسیدن !

+ نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت 9:25 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: روزانه های بین راهی