هیچ وقت نمیشه گفت آدمها چطوری هستند . یه روز خوبند و یه روز بد . یه روز مثل یه کتاب یک صفحهای پاره و به درد نخور هستند و روز دیگه ، از تو حرفهاشون یک مثنوی هفتاد من بیرون میاد یا واسه خودشون شاهنامهای میشوند. دوباره آغاز میشوم . از نو ، و باز دوباره ها ،دوباره ها ، دوباره ها ... میگی برات تازگی دارم . هر روز و هر روز . ولی خودم تو این دوباره ها غرقم .میگم دارم بهت عادت می کنم و تو ... می ترسی ! ترس از آینده . ترس از اینکه چطوری باید بهم بگی برای همیشه خداحافظ !
این خداحافظیها از تو چشمهای آدمها میریزه بیرون ! تو از همون اول که با یه نفر همکلام میشی میتونی بفهمی این آدم ، "هست" یا "نیست"! میمونه یا رفتنیه ... ولی گاهی اوقات دلت میخواد خودت رو گول بزنی و بگی تا وقتی "من" بخوام هست . ولی ... آدمهای رفتنی همیشه در حال رفتنند. در حال ذره ، ذره ، ریز، ریز ، گم شدن تو همین خیابونها و یک دفعه ناپدید شدن .
تو با این ناپدید شدنها چه می کنی؟ راستش رو بخواهی من به این گم شدن ها عادت کرده ام . همنطور که به بودنت عادت کرده بودم و نفهمیدی . یا ترسیدی از این حس که به تو پیدا کردم . راستش رو بخواهی وقتی تو هم بهم میگی که میخواهی بمونم و نمی خواهی یکدفعه ناپدید بشم ، خودم هم می ترسم . نه از تو که از خودم . از خودم می ترسم که یک روز پا بزاره رو دلش و یکدفعه به خاطر سرنوشت ، به خاطر هزار و یک دلیل آورده و نیاورده ، به خاطر هزار و یک راه رفته و نرفته بزنه همه چیز رو نابود کنه و برای همیشه بره .
بره چون رفتن جزیی از غریزه انسانه . بره چون در هر صورت برای من در به در، فقط رفتن میمونه و رفتن . ولی با ماندن چه باید کرد ؟ با تو که هستی ؟ با تو که تا انتهای دنیا ، تا انتهای همین رویای شبانه قراره بمونی ؟
باور کن عزیز ، باور کن که اگه پایی برای رفتن باشه ، می خوام با تو قسمتش کنم . کاش میشد با هم فرار میکردیم ... نه از هم .

به زنی تبدیل شده ام که که برای سپردن گیسوهایش به دست باد ، حاضر است تاوان هر گناه زنانه ای را بپردازد .
این روزها زیاد به خاطرات فکر میکنم . به روزهای رفته ، به روزهای نیامده ... به کارهای کرده و کارهایی که هنوز تو لیست انتظار دلواپسیهام منتظرند ! چرا نباید دلم از این روزگار بگیره ؟ چرا نباید حسرت یه خداحافظی رو دلم بمونه ؟ میدونی چیه مرد تنها ؟ گاهی اوقات حسرت یه خداحافظی ساده هم به دل آدم میمونه...
یعنی به چی فکر میکنی ؟ یعنی اصلا چطوری فکر میکنی ؟ میای ... روبروی آیینه تمام قد دلواپسیهام میشینی ، یه نگاه از سر دلتنگی به نداشتههام میندازی و بعد ...
گاهی اوقات حسرت یه خداحافظی ساده هم به دل آدم میمونه . همیشه فکر میکردم خداحافظیها نشونهی یه آغاز جدیده . یه اتفاق نو که ممکنه اوایل بد باشه ولی در هر صورت خوبه ... ولی حالا که بعد از چند سال دوباره دیدمت و به خاطر تمام خوبیهات ازت تشکر کردم و بعد از یه جدایی بیخداحافظی ، اینبار باهات خداحافظی کردم ، میبینم اصلا هم این اتفاق خوب نیست . وقتی خداحافظی میکنی ولی دلت پر از سلامهای همیشه است ، وقتی خداحافظی میکنی ولی نگاهت هنوز به روزهای گذشته و سلامهای بیدریغه ، وقتی خداحافظی میکنی و باز با این حال ....
نرو ! خواهش می کنم این بار نرو ....
با این حال دلت می خواد بارها وبارها بلند بلند داد بزنی :" عزیز تنها ! عزیز شبهای پر ز دلتنگیام ! از اینجا نرو ، از من نرو " این دیگه چه خداحافظیای میشه ؟
حالا اینبار بعد از هجرتهای دوباره و دوباره ، شونههات رو بالا میندازی ، دوباره تنها میشی و تو کوچه باغ تنهاییهات شعرهای بی کسیرو هی زمزمه می کنی و زمزمه می کنی...
ولي... بايد گذشت عزيز! بايد گذشت و رفت.
بیمقدمه،بيانتظار،بيدلواپسي،بيترديد،بيخداحافظي...
می تونی تموم زندگیت رو در حالی بگذرونی که می دونی فردا ؛ همین دیروزهای نیامده است ! می تونی تف بندازی تو صورت سرنوشت ، پشتت رو بکنی به عالم و آدم و برای خود خودت زندگی کنی ، می تونی چشمهات رو به روی هر چی زندگی ، هر چی نشاط کودکی و هر چی خاطرات خوب گم شده تو روزهای نیامده است ، ببندی و فقط سعی کنی بگذرونی !
می دونم که می تونی تموم روز رو بنشینی یه گوشه و به صفحه یه کتاب ازدلتنگی برآمده زل بزنی و به داستانهای نیامده و نخونده فکر کنی ، می دونم که می تونی انقدر سیگار رو تو دستت نگه داری و به برگریزونهای غمگین خیره بشی که جای سوختگیش نه تنها رو دستت که بلکه رو تموم زندگیت بمونه ...
راستش رو بخواهی می دونم که تموم خاطراتت رو در یه کلمه ، در یه اسم ، در یه ردپای غریب کنار ساحل دلتنگیها جا گذاشتی ...
راستش رو بخواهی می دونم که نگاهت به زندگی شده مثل نگاه ساده ی یه پرنده که از تو لونه تنهاییهاش به این زمین و آسمون ابری و هوای بهاری نگاه می کنه و باز با این حال میدونه که یه جایی تو پاییزان های رفته خودش رو گم کرده !
حالا که چی ؟
آره ! با توام ! تنهای غمگین من ! حالا که چی ؟
یه روزی میاد که به همین روزها هم می خندی ! از اون خنده هایی که همه فکر می کنند مستانه است و فقط ... این فقط منم که می دونم این خنده ها از کجا میاد و چی میشه و چرا حالت نیشخند به خودش داره !
پ.ن: یه روزهایی بود که پر از شعرهای نیامده بودم ! سطرهای ساده ی ساده ! قرار بود همه شون یه کتاب بشه با جلدی با این عکس و با این اسم : بی رنگ تر از طاقت پرنده ولی نشد ! مثل تمام نشدنهای دیگه ! مثل داستان غریبه که قرار بود تموم بشه و باز هم نشد !
گاهی اوقات چقدر گفتن و نوشتن از تو سخت میشه . گاهی اوقات چقدر همه چیز این زندگی سخت میشه ! به نظرت با چه جمله ای ، با چه عبارتی ، اصلا با چه کلامی باید از تویی که نیستی و همیشه هستی ، هستی و هیچ وقت نیستی ، گفت و نوشت . گفت و نوشت . گفت و نوشت ...
این روزهای انفرادی همیشگی پر از یادهای تنهایی توست . مرد تنها! گاهی اوقات دلم برای نبودن ها و همیشه بودن هایت هم تنگ می شود . گاهی اوقات دلم تا آسمون یه ناکجا آباد تنهایی پر میکشه ، فقط برای اینکه یادش بره ، یعنی سعی کنه که یادش بره یه روزی عاشق تو بوده و اسیر .... و حالا ... میدونی چیه ؟ گاهی اوقات از این همه آزادی دلم میگیره ! از خودش بپرسی ، میگه می تونم به هر جایی که می خوام برم ، به هر کسی که می خوام سر بزنم و به خونه هر از دست رفته ای سرک بکشم تا ببینم هنوز هم دلش به هوای من میزنه یا نه ، ولی ... گاهی اوقات این دل هم از این همه آزادی دلش می گیره ...
خنده داره مگه نه ؟ همه دنبال یه ذره هوای آزاد ، بهونه ی یه نفس تو هوای رهایی مطلق هستند و من هر روز بیشتر از روز قبل دلم می خواد اسیر تو باشم . میدونی چیه ؟ گاهی اوقات از این همه آزادی بی دلیل ، از این همه پراکندگی بی بهانه دلم می گیره . حالا گیریم این روزها ، روزهای عید و شادی و آزادی باشه ... اصلا چه فرقی می کنه ؟ مهم اینه که تو این روزهای انفرادی همیشگی جای یه چیزی تو این دل آباد خراب شده خالیه .... جای یه چیزی ... نه ! یه نگاهی که سالهاست رو پهنه ساحل دیوونگیهام جا خوش کرده و منواز این روزگار و روزگار رو از این منِ تنها می ترسونه !
مرد تنها ! سال نو مبارک ! همیشه اولین کار بعد از لحظه سال تحویل ،گرفتن شماره تو بود و امسال ... باز هم مثل تموم سالهای بی تو بودنم ، غریبه ها سال نو رو بهم تبریک گفتند و تو ... نبودی !
یه روزی میاد ، دلت واسه همین روزهای بی بهونه هم تنگ میشه !
یه روزی میاد ، دلت تنگ میشه واسه هر چی دادو دعواهای عاشقونه و بهونه های الکی برای دعوا کردنه !
یه روزی میاد ، دلت واسه همین شهر پر خاطره ، دلت واسه همین دیوارهایی که پنجه به تنهاییهاشون کشیدی ، تنگ میشه .
یه روزی میاد ، دلت می خواد داد بزنی و نمی تونی ! دلت می خواد بری یه پاییزان تمام عیار رو ببینی و به خودت ببالی که هنوز هم دلت بهاریه ، ولی نمیشه ! یعنی دیگه اصلا تو انتظار بهارهای دوباره و عیدانه های بی بهانه نمی مونی ! می مونی چه کنی با این همه سنت از یاد رفته ! با این همه سفره های بی هفت سین و با این همه سبزه های تنهای همیشگی !
شاید به همین خاطره که این روزهای نو شدن های بی دلیل منو بیشتر از قبل یاد پاییزانهای همیشگی میندازه ...چون دلم می خواد تو این روزهای عاشقی بی دلیل ! همینطوری روبروت بنشینم و حس نگاه ناتمامی رو تجربه کنم که می تونه تا ته دلت بره ولی نمی تونم !
فکر کن اگه روز تولدت فقط به این فکر باشی که چقدر کادو گیرت میاد یا چند نفر بهت تولدت رو تبریک میگن ، چه روز تولد گند و مسخره ای می تونی داشته باشی ! در هر صورت تو خواسته یا مثل من ناخواسته به این دنیا وارد شدی و این گناه هیچکی نبوده ! روز تولد فلسفه خاص خودش رو داره ، سالگرد مرگ عزیزان آدم هم همینطور . همینطور مراسم های دیگه مثل سالگرد عروسی و سالگرد نامزدی و حتی این ولنتاین لعنتی!
در هر صورت از این روز ولنتاین اجنبی لعنتی بدم میاد ! چون در هر صورت با متوقع بودن همراه شده ! اگه کسی که دوستش داری ، روز تولدت رو به یاد نیاره یا سالگرد عروسیتون رو ، چه فکری می کنی ؟ من که میگم گور باباش ! حتما دوستم نداره ! البته کمی تا قسمتی ابری دلخور هم میشم ولی این ولنتاین لعنتی توقع زیادی ایجاد می کنه ! حتما باید کادو بخری یا کادو بگیری تا خیالت راحت شه ! اونهم حتما کاکائو و عروسک ؟
اولین سالی که فهمیدم تو ایران هم ولنتاینی وجود داره ، خیلی خوشحال بودم ! یه روز برای کسانی که یواشکی همدیگه رو دوست دارند !... بهش زنگ زدم، کلی قرار گذاشتیم برای روز ولنتاین ! پنجشنبه بود . ساعت 4 میدون ونک ! یه بسته کاکائو هم خریده بودم . رفتم ایستادم تو میدون و گروه گروه دختر و پسر بودند که گل و کادو به دست از کنارم رد می شدند ! هر چی ایستادم نیومد ! به تلفنش که زنگ زدم دیدم سر کار توی یه جلسه است ! ساعت 4 شد ساعت 8 و هنوز تو جلسه بود و من تنهایی تا میدون تجریش رو پیاده رفته بودم و حالا دیگه موقع برگشتن دم پارک ملت بودم ! یه پیرمرد با یه کیسه گونی بزرگ از کنارم رد شد و گفت : خانوم عروسک نمی خوای ؟
چرا دروغ ؟ تو اون 4 ساعته اینقدر راه رفته بودم که دیگه از دستش ناراحت نبودم ! بی خیال شده بودم ! گفتم : دست خودش که نیست ، گیر کرده دیگه ! توی راه تا خونه تموم کاکائو ها رو خوردم و از پیرمرد هم یه مار دراز خریدم ! حالا تقریبا میشه گفت که حدود پنج سالی هست که تو خونه ، روی تلویزیون چمباتمه زده و داره سعی می کنه با اون چشمهای هیزش هیپنوتیزمم کنه !
دارم به این فکر می کنم که دوست داشتن روز و ماه و سال و تاریخ خاص نداره . میتونی هر روزت رو ولنتاین بگیری ولی بعضی روزها بهونه است . نمی تونی بگی اگه طرفت روز تولدت رو به یاد نیاورد و یا بدتر از اون بهت تبریک گفت ولی با یه شاخه گل ناقابل این روز رو برات به یاد موندنی نکرد ، هنوز هم دوستت داره ... سالگردها هم همینه یا این ولنتاین لعنتی !
دارم فکر می کنم با این همه اتفاق افتاده و نیافتاده ، با این همه کار کرده و نکرده ، با این همه فحش خورده و نخورده ، با این همه رودست های خورده و نخورده ، با این همه از پشت خنجر ها خوردن و نخوردن ، با این همه طرد شدن ها و نشدن ها ، با این همه افسردگی و خوشی کاذب ، این بهونه های کوچیک هستند که معمولا به داد ما آدمها می رسند ...
بهونه های کوچیکی که ما رو به هم می رسونه و نمی رسونه ، بهونه های کوچیکی که ما رو به این زندگی امیدوار می کنه و نمی کنه ! بهونه ای مثل صبح رو با تلفن یه دوست از خواب بیدار شدن ، شب سرد رو پای پیاده تا دم خونه ی یه دوست رفتن و نگاه کردن به پنجره ای که دیگه پشتش هیچی نیست جز خاطرات قدیمی و در عین حال تازه ای که خنجر به ته قلبت فرو می کنه ، بهونه ای مثل نوشتن ، بهونه ای مثل تکیه گاه شدن برای گریه های های های از سر دلتنگی به غریبه ی آشنا ، بهونه ای مثل نو شدن برای دوباره زندگی کردن ، بهونه ای مثل دعا کردن از ته قلب برای یه نفر دیگه که سالم باشه ، سر حال باشه ، امتحانهای دانشگاهش رو با نمره عالی پاس کنه و دوستهاش زیاد خنجر به قلبش نزنند و ...
این بهونه های کوچیک هستند که ما رو به این نکبتی "زندگی" می چسبونه . نمی دونم چرا ولی دارم دعا می کنم گل نرگس افسرده ی من که این روزها همه ی بهونه هاش رو داره پشت سر هم از دست میده و روز به روز غمگین تر و غمگین تر میشه ، بدونه که تو زمستونه که همه گل نرگس رو دوست دارند . تو سرماست که نرگس ها سرحال می مونند . تو اوج تاریکی شبهای سرده که پیرمرد گل فروش ، تو ترافیک خیابون ، هر قدر هم از تو دور باشه ، ولی از تشعشع نرگس سفید تو دستش هست که ما رو بی اختیار یاد یه هزاری سبز و سه شاخه گل نرگس میندازه .
نرگس قشنگم !... تموم این زمستون رو به خاطر تو و گریه های شبونه ات پشت اون تلفن عمومی سر حیابون انقلاب دوست دارم .
نرگس قشنگم !... تموم این زمستون رو به خاطر تو و بهونه های اندازه ی قلب کوچیک و مهربونت دوست دارم .
زمستون تو ادبیات معمولا با تاریکی و سیاهی و شب و سرما و ظلم و بیداد تصور شده . زمستونهایی که به هر حال جاشون رو به بهار سر سبز و نماد خوبی می دهند . داشتم کتاب یا بهتر بگم یه جزوه می خوندم در مورد آیین هایی که ایرانیان باستان در فصول سرد سال داشتند . حس روانشناسانه ام گل کرده و به جای اینکه درسهای دانشگاه رو بخونم تا ترم اول فوق لیسانس ، آبروم نره ، دارم به نتایج فلسفی و روانشناسانه ی این آداب و رسوم فکر می کنم . به این نتیجه رسیده ام که همیشه وقتی مشکلات و بدبختیها و تاریکی ها تو زندگی های مردم زیاد میشه نباید زیاد به این مسئله فکر کرد که چطوری باید اونها رو از شر این مشکلات نجات داد ، بلکه باید به این فکر کرد که چطوری میشه به اونها امید داد که زمستون بالاخره تموم میشه ! و یا در بعضی مواقع بهشون گفت که مطمئن باشند ، زمستون تموم میشه و روسیاهیش واسه زغال می مونه ! اگه اهل خوندن کتابهای موفقیت و از این دست کتابها باشی ، با یه نگاه کلی تو کتابهات می فهمی که در واقع تموم این کتابها می خواهند همین را بگویند . از یه جملهی ساده شروع می کنند که "میم" مشکلات را بردارید تا به شکلات تبدیل شوند و به راههای دیگه ای می رسند که" تو همانی هستی که می اندیشی" !
ولی من تا به حال هیچ جمله ای رو قشنگ تر از جمله ی کتاب کیمیاگر ندیده ام که پائولو کوئیلو میگه : تاریک ترین ساعات شب ، دقیقا قبل از طلوع آفتابه .... هر وقت مشکلاتت زیاد میشوند و فکر می کنی به انتها رسیدی ، مطمئن باش قراره به زودی دری به روت باز بشه که خودت انتظارش رو نداری ، هیچ ، شاید در برخی از مواقع نتونی تصورش رو هم بکنی .فقط باید بدونی و به نظر من باید ایمان داشته باشی که این طلوع اتفاق می افته و این بهار در راهه ....
باربط: خودم میگم :
آدم برفی میدونست با اولین اشعه هایی که آفتاب نثار جسمش میکنه ، باید با بچه ها وداع کنه و برای همیشه بمیره ، آب بشه تا بچه ها از همون آب شدنش هم احساس شادی کنند ، اما تا آخرین نگاهی که می تونست به این زمین داشته باشه ، خندید !
حسن فتحی در مصاحبه ای با روزنامه اعتماد گفته بود که گاهی اوقات شخصیتهای داستانهاش رو به روش می ایستند و از نقششون انتقاد می کنند . چند وقته با فرهاد یا شخصیت اصلی داستانم که اسمش رو از اسم داداشم برداشتم دعوام شده . باید آخر داستان بمیره ولی دلش نمی خواد بمیره ! ... دیوونه ام کرده ! تا به حال صد بار آخر داستان رو برای ثمانه فرستادم تا ادیتش کنه و شونصد بار پسش گرفتم ... راستش را بخواهی وقتی داستان می نویسی نمی تونی بگی از کدوم شخصیت داستان بیشتر از بقیه خوشت میاد و یا اینکه از کدوم صحنه ی داستانت بیشتر لذت می بری چون در حقیقت تموم اون شخصیتها به نوعی خودت هستی و یا اطرافیانت که دوستشون داری و یا ازشون متنفری . من از تمام شخصیت های داستانی که دارم می نویسم خوشم میاد حتی از منفیترینشون ولی یه قسمتهایی از داستان را بیشتر از بقیه دوست دارم و اون هم قسمتهای مربوط به شخصیت اصلی داستان و نوشته هاش هست که خیلی دوستش دارم . از تموم نوشته هاش هم یه قسمتی را که مربوط به نوشتن حرفهای نگفته اش شده ، خیلی دوست دارم و هر از گاهی دوباره می خونمشون ، از تو چه پنهون ، دو هفته است تو همین دست نوشته ی فرهاد موندم :
"احسان دوباره اومد تو اتاق. دستش رو روی پیشونیم گذاشته که شده مث یه بخاری برای روزهای سرد و بارونی پاییزان 1358 و من مینویسم و اون داره فکر میکنه. میگه برای کی مینویسی ؟ میگم برای یه فرشته. میخنده... میگه خوش به حالت که فرشته داری. میگم مال من نیست. این بار ناراحت میشه و میگه:" نمیدونم. شاید قسمت اینه که یا فرشته نداشته باشیم یا فقط بتونیم از دور ببینیمشون که مال ما نیستند. " با سر تاییدش میکنم.
میگه چی مینویسی؟ میگم: چیزهایی که نتونستم بگم.
میگه: شاید بهتر باشه چیزهایی که نگفتنی هستند ، همچنان نا گفته باقی بمونند..."
این حرف آخر احسان بدجوری این روزها رو اعصابم راه میره . دارم به این فکر می کنم که چقدر حرف ناگفته داشتم که باید همچنان ناگفته باقی بمونه ... تو چقدر حرف ناگفته تو دلت باقی مونده ؟
با ربط :خودم میگم :
دوباره ها ، دوباره ها ، دوباره ها
تکرار های ساده ی بی نهایت
باز هم صدای تو از آنسوی شب
باز هم سکوت من از ناگفته های درد ...
تو بچگی یه کتاب خوندم به اسم هوشمندان سیارهی اوراک نوشتهی فریبا کلهر . فکر کنم خیلی از همسن و سالهای من هم این کتاب رو خونده باشند . اسم دختری که نقش اصلی این دستان بود یادم نیست ولی یادمه توسط آدم فضاییها دزدیده میشه و از اون بالا به زمین نگاه میکرده . وقتی میپرسه از بین این همه آدم چرا منو انتخاب کردید ؟ میگن چون از بین تموم انسانها تو و چند نفر دیگه تنها کسانی بودید که وقتی ما از این بالا نگاهتون میکردیم ، هاله ای سبز رنگ دور خودتون داشتید که خودتون نمیتونستید ببینید . همه ی مردم چنین هاله ای را دارند ولی مال شما از همه پر رنگ تر بود، چون از همه مهربانتر بودید ! ...
منظورم هاله ی نور و این جورچیزها نیست ! تو علوم مربوط به متا فیزیک و این حرفها هم جدیدا به این نتیجه رسیده اند که همانطور که در ادیان به ما گفته شده ، انسان تنها یک جسد نیست ، روح داره ، یا به قول دانشمندان علوم جدید ، از انرژی تشکیل شده و انرژی است که پس از مرگ انسان ، از بدنش خارج میشه و تازه اون موقع آزاد میشه ! به این نتیجه رسیده ام که این انرژی تنها در ما انسانها نیست و در تمام طبیعت وجود داره . ما تموم مخلوقات ، یعنی روحی که در جسد ما مخلوقات وجود داره ، مثل قطره های جیوه ای که روی یک سطح صیقلی ریخته شده باشند است و دوست داریم به هم برسیم و در هم بیامیزیم . این جسمه که مانع از این کار میشه و به خاطر همینه که وقتی به دریا میرسی - به اون انرژی بزرگ - یا وقتی به شعله ی آتیش نگاه میکنی و خودت رو توش غرق میکنی ، احساس آرامش پیدا میکنی ...
نشسته بودم روبروی دریا و داشتم یک ذره از اون انرژی عظیم را در درون خودم ذخیره میکردم برای روزهای در پیش رو . دلم میخواست مثل یه قطره ی کوچیک در اون قطره ی بزرگتر ذوب بشم و جزئی از یک کل بشم . دارم فکر میکنم مردن هم همینطوره ؟ یعنی ما به اون انرژی عظیم وصل میشیم و رضایت و آرامش خاطر یعنی همین ؟ کتاب "گفت و گو با خدا" را خوندی ؟ دقیقا همین حرفها زده شده . یا وقتی که میگیم خدا از روح خودش در کالبد انسان دمید یعنی همین . دارم فکر میکنم که این حرف یعنی اینکه خدا خودش را ، تموم انرژی اش را و تموم روحش را تیکه پاره کرده و درون هر کدوم از ما انسانها ریخته ؟ اگر اینطوری باشه ، مثل کاری که محبوبه خانوم معتقدند من با روحم تو داستانهام می کنم ! دیگه هیچ ترسی نباید از خدا داشت جز اینکه ما یک قطره از همون کل بزرگ هستیم که غریزه اصلیمان رسیدن به همون روح بزرگ ، به همون انرژی عظیم است .
شاید به همین خاطر باشه که دیدن دریا ، خیره شدن به شعله ی آتیش و یا غرق شدن در تماشای مهتاب ! برای رسیدن به آرامش خوبه چون بهمون یادآوری میکنه که ما در رسیدنه که آرامش مییابیم ! . چون خودت رو به خودِ خودت ، یعنی خدا میرسونه ...
بی ربط : فروغ میگه :
آنچنان آلوده است عشق غمناکم با بیم زوال ،
که همه زندگیم می لرزد .
چون ترا می نگرم ،
مثل اینست که از پنجره ای تک درختم را ،
سرشار از برگ ، در تب زرد خزان می نگرم .
شاید بیشتر به یک شوخی شباهت داشته باشه اما در هر صورت سوالاتی که از بچگی ، همه مون یه جورایی باهاش درگیر بودیم ، یک روز با برداشته شدن اولین گام به سوی بزرگ شدن ، از یادمون میره .
آدم جماعت ، فراموشکار تر از این حرفهاست که تا آخر عمرش سعی کنه بفهمه اصلا چرا پاش به این دنیا باز شده و تو این چند وقتی که قراره تو این دنیای تنهایی ها و درعین حال شلوغی ها زندگی کنه ، باید دنبال چی باشه !
زندگی اینقدر زیبا ، پیچیده ، حیرت آور و در عین حال تلخ و دردناک و سراسر حادثه و اضطراب است که به ما اجازه نمیده به این مسائل فکر کنیم . شاید به همین خاطر باشه که تو دین ما گفته اند یک ساعت تفکر ، بهتر از چندین و چند هزار سال عبادته ! اما ما وقتی می آییم خیلی ساده به این مسائل فکر کنیم ، غرق در دین و ظواهر و آداب و رسومش میشیم و هیچ کس مثل یه آدم که خودش عقل و شعور داره و می تونه راه درست را از گمراهی ( قد تبین الرشد من الغی ) پیدا کنه . نمی شینیم به خودمون و فلسفهی زندگیمون فکر کنیم - یعنی یه چیزی تو مایه های کاری که دکتر شریعتی تو کتاب گفت و گوهای تنهایی اش انجام داده - در واقع یه جورایی تکلیفمون با خودمون معلوم نیست ! نمی شینیم ببینیم کی هستیم ، چی هستیم ، کجا میریم و اصلا چرا میریم . منظورم آخرت و این حرفها نیست . من همین دنیا را میگم . راستش را بخواهی آدمی هستم که خیلی منطقی به آدمهایی که ترجیح می دهند اصلا نمیرند ، حق میدهم !
حدودا 6 ساله بودم که مادربزرگ مادرم فوت کرد . به مادرم گفتم : چرا هیچ کدوم نمیرید شکایت کنید که چرا مادربزرگتون فوت کرده ؟
از اون موقع تا به حال با فکر کردن به چیزهایی مثل این و چیزهای با اهمیت دیگه ای مثل عشق و احساسی که بین تموم ما آدمها ممکنه وجود داشته باشه همش دنبال یه جواب می گردم که چرا ما آدمها فانی هستیم ؟ اگه قراره به هم عشق بورزیم ، چرا می میریم ؟ اگه قراره دنیامون را با هم بسازیم ، چرا می میریم ؟ چرا باید تموم بشیم ؟ چرا ... از این سوالات خوشم میاد ! درسته جوابهای فلسفی زیادی در موردش وجود داره ولی من دنبال جوابهایی می گردم که تو همین دنیا به دردم بخوره نه آخرت ! اگه اینطوری به این مسئله نگاه کنی پاسخ های کمی پیدا می کنی چون همیشه ما آدمها با هر دین و مذهبی هم که بودیم ، به این دنیای دیگه ، به این مدینه ی فاضله اعتقاد داشته ایم ! فقط کافی بوده یه ذره به ته دلمون برسیم ! اما هیج وقت به این دنیا اعتقاد نداشته ایم !
نمی دونم تو قشنگی رو تو چی می بینی ولی من قشنگی رو تو همین سوال می بینم به شرطی که بخواهی با جوابهای دنیایی به طرفش خیز برداری ! خیلی وقتها چیزهایی نوشتم که به درد نمی خورده ولی حالا دارم به این نتیجه میرسم که خیلی چیزهایی را هم نوشتم و خوندم که با وجود اینکه به درد نخور بوده اند ، قشنگ بوده اند ! ( قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال ! )
یه جمله دارم که این روزها زیاد بهش فکر می کنم و خیلی ها هم با من تکرارش می کنند :
زندگی عجیب ترین پدیده ایست که تا به حال باهاش روبرو شده ام !
این جواب من به موضوع انشاء ای بود که معلم کلاس دوم دبیرستانمون بهمون گفته بود ؛ اگر بخواهی برای فرزندت نامه بنویسی و از زندگی بگویی ، چه می نویسی ؟
من همین یک جمله را نوشتم ولی حالا به اندازه ی یک کتاب در موردش حرف دارم !
تا بعد ...
فکر نمیکردم حرفهایی که برای نگفتن و در عین حال نوشتن دارم ، برای نشنیدن و در عین حال خونده شدن هم ارزش داشته باشند ولی ثمانه خانوم اصرار داره که ارزش داره . به خاطر همین این رفیق فابریک ثمانه خانوم ! به اصرار و همیاری خودش ، یک وبلاگ راه انداخته تا این حرفها جایی نوشته بشه. دلم می خواد خودم رو به خوبی معرفی کنم بنابراین جز اینکه بگم حدودا بیست و پنج ساله ام و روزنامه نگارم و سیاسی مینویسم و اهل تهرانم و روزگارم هم بد نیست ، حرف دیگهای ندارم ! حرف زدن از خودم و زندگیم ، برام سخت ترین کاریه که ممکنه وجود داشته باشه . بنابراین در همین حد راضی باشید ! در هر صورت تنها چیزی که میتونم بگم اینه که حرفهای زیادی برای نگفتن و در عین حال نوشتن دارم . داستانهایی از آدمها و زندگیهاشون ، آدمهای همین حوالی ساکت اندیشه هایم !
با دخترکان دیگهی این دیار تفاوت چندانی ندارم به جز اینکه ... به اندازهی تموم آدمهای دنیا ، قصه دارم برای رسیدن به خدا ! زیرا از بچگی حس میکردم که باید داستان زندگی تک تک آدمهایی رو که میشناسم از بر داشته باشم ، برای روزی که خواستم همه رو به عنوان هدیه ای کوچیک به خدا هدیه کنم و بگم : ما آدمهای همین حوالی بهشت که به زمین تبعیدمان کردی ، آدمهای خوبی بودیم برای همنشین شدن با تو ، پس چرا اینقدر تنهایی ؟