لیوان از دستش افتاد رو سرامیک سرد کف آشپزخونه و با صدای بمی از هم پاشید ، تکه های ریز تر جلو چشمش بود و تکه های درشت زیر کابینت تو تاریکی گم شده بود . دستش رو کرد زیر کابینت تا تیکه بزرگ لیوانی که حالا دیگه نمی شد بهش گفت لیوان رو از زیر کابینت در بیاره .
نمی دونست فشارش افتاده یا اعصابش درب و داغون بود که لیوان رو بی هوا انداخت زمین ... مثل مات زده ها نشست روی زمین کنار خرده شیشه های لیوان و تکه بزرگ رو هم از زیر کابینت درآورد .
تا مدتها به اون تکه بزرگ که حالا دیگه رد کوچیکی از خون دستش هم روش بود نگاه می کرد و با نزدیک تر کردنش به رگ دست چپش می خواست قرابت بیشتری بین رگ دست و اون لیوان شکسته به وجود بیاره... ولی نشد ! چه قرابتی بین سیب سرخ و چاقو می تونه وجود داشته باشه ؟هر چقدر لیوان شکسته به رگ دستش نزدیک ترمی شد ، رگ ترسو خودش رو ناپدیدتر می کرد ...
بعد از مدتها به خودش اومد ... چرا باید به خودکشی فکر می کرد ؟
.... تصویرش تو لیوان شکسته خندید !
می دونی چیه آدم برفی عزیز ؟ من و تو فرق زیادی با هم نداریم . میدونی ؟ هر دومون در هر حال باید اون خنده ی مسخره و اون لبخند احمقانه رو تا آخر عمر روی صورت داشته باشیم .
هر دو باید تا آخر عمرمون با نگرانی نگاه طلوع و غروب آفتابی بکنیم که یه روز هست و یه روز دیگه ... میدونی ؟همه چیز بستگی به این شانس لعنتی داره عزیز من ...
تو ، یه روز توی کانادایی ، با بچه هایی که زیاد هم علاقه ای به برف بازی توی سرمای استخون خورد کن تورنتو ندارند و به خاطر اینکه گفته باشند ما هم به بارش این همه برف از آسمون خدا ، واکنش نشون میدیم ، دستی به سر و صورتت کشیده اند ، شاید هم یه روز بعد از سی سال توی شهری مثل تهران که معمولا برف به خودش نمی بینه درست میشی و شاید به خاطر اینکه این بچه ها برف بازی تو روزهای سرد رو زیاد تجربه نکرده اند ، مجبور باشی فقط برای چند ثانیه لبخند بزنی و بعد به گلوله ای تبدیل بشی که قراره تو سر یکی از همین بچه ها بخوره و یا تبدیل به یه فحش ناموسی بد بشی برای بچه ی بعدی !
شاید هم اون گلوله های برف تو حیاط خونه ی من پایین بیایند و من توی یه روز سرد که سرما تموم وجودم رو پر کرده ، از روی دلتنگی برای یه آدمی که باید می بوده و برام آدم برفی درست می کرده و حالا سالهاست که دیگه نیست ، میرم تو حیاطی که همسایه ها از پشت پنجره های خونه شون منو با اون چشمهای هیزشون دید می زنند و حس می کنم خدا شدم و می تونم کسی رو خلق کنم که همدمم بشه .
ولی میدونی چیه آدم برفی ؟
خدا هم مثل من اشتباه می کرد . ما آدمها کی براش همدم خوبی بودیم که تو با اون عمر کوتاهت بخواهی برای من باشی ؟ تو فقط بلدی بخندی . تو فقط بلدی لبخند بزنی و دستهات رو که دو تا چوب خشک شده از درخت کاج حیاط خونه هستند ، به اطراف باز کنی تا شاید یکی این حس بهش دست بده که می تونه تو آغوش باز تو جا بگیره ولی من باید چکار کنم ؟ یه شال گردن صورتی داشتم که انداختم دور گردنت و یه کلاه قرمز زمان بچگی که حالا روی سر توست ... به جای دکمه های پیراهن سفیدت که حالا خیلی هم چرک و کثیف شده ، سنگ گذاشتم و داشتم فکر می کردم کاش می شد به جای دلت هم یه سنگ درشت بذارم که هیچ وقت به این دنیا و آدمهاش دل نبندی .... ولی راستش رو بخواهی این دل آدمها نیست که راهی میشه برای آزار دادن همدیگه ، این چشمهاست که آدمها رو دیوونه ی همدیگه می کنه . ولی تو ...چشمهات هم .... اون هم از سنگه و رد لبخندی تو صورتت که نیشت رو تا بناگوش برای خندیدن به سرنوشت باز می کنه .
راستی تو هم به سرنوشت اعتقاد داری ؟ من که همین حالا هم به این لعنتی خیلی اعتقاد دارم . آخه همین سرنوشته که منو تا اینجا و تا ساختن یه آدم برفی برای روزهای سرد زمستونی کشونده . حالا بیا هی ناخن به صورت سرنوشت بکش که کاش آب شده بودی و این همه غم و غصه ی مردم رو با چشمهای سنگیت نمی دیدی و به خاطرشون غصه نمی خوردی و در عین حال مجبور نبودی با این همه درد ،به صورت همون سرنوشت و آدمها لبخند بزنی .
بچه های ساختمون از دیدن تو با اون شکم گنده که توش هیچی نیست ، جز یه قطعه سنگ به جای دلت ،خوشحال شده اند . اومدند تو حیاطی که تا حالا فقط من داشتم بین درخت های کاجش دنبال یه آدم سفید پوش برای درد و دل می گشتم و حالا اون آدم تنها که قرار بود روبروم بنشینه و با اون خنده ی زورکی ،شریک یه لیوان چای داغ و دو تا دونه شیرینی مربایی باشه ، داره به بچه هایی نگاه می کنه و لبخند می زنه که همین امروز به اون فکر می کنند و فردا ممکنه با چکمه هاشون ، ازش میهمان نوازی کنند ....
نه آدم بدی بود و نه بی حوصله و شلخته ولی شد دیگه ! بعضی ها بد عاشق میشن خلاصه ! دیشب اومده بود دم خونه تا ازم یه کتاب قرض بگیره . رفتم نشستم تو ماشینش ، تا وارد شدم بوی کالباس و غذای مونده زد تو دماغم ! زیر پام رو که نگاه کردم پر از آشغال بود ! از پوست موز ، ته خورده ی سیب و پاکت سیگار بگیر تا انواع و اقسام کاغذهای ساندویچ و پوست بستنی و چیپس ! خندیدم ! ... فهمید ... دستش رو از روی شرم جلوی چشمهام گرفت و گفت : ببخشید دیگه ! اصلا حوصله ندارم ! باید ماشین رو تمیز کنم !
گفتم : کاری نداره بریزشون دور !
گفت : نه ! کار می بره باید جارو بکشم ، برم کارواش .
گفتم : بعله ! این که حق مسلم ماشین شماست ! ولی چرا اینقدر رو شیشه خرابکاری کردند ؟
خنده ای کرد و گفت : کفتر و کلاغند دیگه ! گفتم که ! باید برم کارواش !
نگاهی بهش کردم و گفتم : خودت هم باید بری کارواش ! البته نه اینکه کثیف باشی ها ! باید مغزت رو شست و شو بدهند ! آخه دختر هم اینقدر بی سلیقه ! این پاکت سیگار چیه ؟
- هیچی ! ندید بگیری ، کتاب رو هم بدی ، من رفتم !
- چی شده ؟ نمی خوای حرف بزنی ؟
- نه ! حرفی نمونده ! این همه آدم هستند که در طول روز خواسته و نا خواسته میان گوشِت رو کر می کنند از بس حرف می زنند ! بیا دو دقیقه هم که شده یه آدم رو بی حرف و کلام ببین خانوم روانشناس !
- آخه بعضی ها اگه حرف نزنند و این همه غم و غصه و رو نریزند بیرون ، خودشون رو داغون می کنند . ساندویچ می خورند و سیگار می کشند و با آدمهایی می گردند که هیچ سنخیتی باهاشون ندارند و صندلی عقب ماشینشون هم پر از کتاب و کاغذ پاره های به درد نخوره . به تیپشون هم نمی رسند . آرایش هم نمی کنند . تازه ! خفه خون هم می گیرند ! می ترسم بعد از یه مدت جنازه شون رو دم در محل کارشون پیدا کنند که تا دست کردند در ماشین رو باز کنند ، در جا خشکشون زده و مُردند !
- خوب ! منظور ؟
- هیچی ! می خوای بگی دردت چیه یا نه ؟
- آره ! میگم : هیچیم نیست ! کار خوبی دارم ، زندگی خوبی دارم . خانواده ام خوبند چون اصلا کاری به کارم ندارند ، همیشه گرسنه ام و کسی هم که می گفته دوستم داره ، با اولین ناز کردن من رفته زن گرفته ! البته از این آخری اصلا ناراحت نیستم چون جدیدا فهمیدم کارشون به طلاق کشیده ! اصلا نگرانی ای هم ندارم . بالاخره این زندگی هم باید بگذره دیگه ! اگه می خوای تو دفترت در مورد این مرض جدید یادداشت کنی ، بنویس علائم اینه : حوصله نداره ! کار می کنه ولی نمی کنه ! می خنده ولی نمی خنده ! هدف داره ولی نداره ! خسته است ولی نمی خواد استراحت کنه ! یه جورایی آدمیه که خوشی زده زیر دلش !
- یادداشت می کنم : نام مرض جدید ما اینه : ترکیدن از خوشی ! یا پوزخند زدن به زندگی ! یا ... تو بگو چی ؟
روزهای عجیبی را پشت سر گذاشته ام . پسر ؛ چندان جوون اهل ایمان و مومنی نبود راستش را بخواهی زندگی درست و حسابی ای هم نداشت . اگه اینجا ایران نبود و گفتن این چیزها یه جورایی خلاف دین و مصالح جامعه نبود ، خیلی راحت میشد گفت که یه دائم الخمر بود ! من زیاد به این مسایل خرده نمی گیرم . هر کسی در مقابل مشکلاتی که بهش هجوم میاره یه عکس العملی نشون میده و بعضی ها واقعا تحمل این همه سختی زندگی رو ندارند . یکسالی بود که می دونست بیماری که بهش مبتلا شده ، داره اونو کم کم از پا در میاره ولی در مقابل مرگ و بیماری هم رویه خودش را عوض نکرد و سعی کرد همونطور که تا به حال زندگی می کرده ، ادامه بده . نمی دونم . راستش را بخواهی عکس العملهای ما در مقابل شنیدن خبر مرگ یا حتی احتمال نازکی از مرگ خودمون هم متفاوته ...
تنها تصویری که از این پسر تو محل به یادم مونده بود ، این بود که هر سال تو ایام محرم عادت داشت به زور فرمون چهارچرخه اکو و باند هیات محل را تودست خودش بگیره و این طرف و اونطرف ببره .
یه بار دم خونه دیدمش . بی اختیار بهش گفتم حسین آقا ! چرا نمیری تو هیات زنجیر بزنی ؟ این گاری رو اینطرف و اونطرف بردن هم شد کار ؟
نشسته بود روی پله و داشت با حسرت نگاه تکیهی محل و پرهای رنگی روی علم می کرد . گفت : یه چیزی بگم بهم نمی خندی ؟ نمی دونم چرا این جرات را به خودم دادم که با وجود اینکه همه ی محل می دونند من تنها زندگی می کنم ، بنشینم کنارش روی پله و باهاش حرف بزنم . نشستم و گفتم : چرا باید بخندم ؟
گفت : همه ی محل منو می شناسند . شاید نخواهند من حتی اینجا هم بشینم . نمی تونم برم تو هیات ولی نذر دارم برای خِرکش کردن این گاری ... نذر کردم تو همین ایام بمیرم . نمی دونم چرا ولی اینطوری به نظرم بهتره ...
بیشتر از اینکه خنده ام گرفته باشه ، از ناراحتی عصبانی شدم . بلند شدم ایستادم و گفتم : نا امیدی بد ترین گناهه ...
شب تاسوعا و عاشورای امسال هم به خاطر اینکه تموم مجتمع ما تو پارکینگ جمع شده بودند و مردها تو هیات بودند و زنها غذا درست می کردند ، به سیب زمینی پوست کندن و برنج پاک کردن و سبزی تفت دادن و آش هم زدن گذشت ... مادر حسین خیلی بی تابی می کرد و من با دیدن این بی تابیها بیشتر ناراحت می شدم . امسال هم جز به این مرد ، به هیچ چیز دیگه ای نتونستم فکر کنم . فکر کنم تموم آدمهای این ساختمون به جای ذکر حاجت های خودشون موقع هم زدن آش ، برای حسین دعا کردند . شب عاشورا هیات که به خونه برگشت ، توی کوچه با چند تا از دخترهای دیگه به استقبال رفتیم ، حسین پشت چهار چرخه ی هیات ایستاده بود و به جای اینکه قدم از قدم برداره ، هی زانو می زد و با دستمالی دماغشو پاک می کرد . تو کوچه درست نرسیده به در خونه یکدفعه زانو زد و دیگه بلند نشد . مردها که ریختند دورش ، از دستمال خونی کنارش فهمیدند که سرطان خون ، امونش رو برید ...
روز عاشورا ، تو بهشت زهرا ، محشری به پا شد . حسین حاجتش رو گرفته بود و تموم هیات های عزاداری محل به جای اینکه تو محل عزاداری کنند ، تو بهشت زهرا سر خاک حسین عزاداری می کردند . تا به حال یک همچین تشییع جنازه ای ندیده بودم ...
خیلی با خودم کلنجار رفتم که در موردش بنویسم یا نه . ولی دیدم حسین آدم خوبی بود . اگه آدم خوبی نبود، آقا امام حسین حاجتش رو اینطوری نمی داد . روزهای عجیبی را پشت سر گذاشته ام و علت سکوتم بیشتر همین اتفاقاته ...
- میزی برای کار ؛
کاری برای تخت ؛
تختی برای جان ؛
جانی برای مرگ ؛
مرگی برای یاد ؛
یادی برای سنگ ؛
این بود زندگی ؟
- نه ! این نبود زندگی !
زندگی نوشیدن قهوه تلخ عشق تو در کنار شومینه گرم خاطرات هزاره های دور بود ...
- من ؛ غریبه دیروز ،
آشنای امروز
و فراموش شدهی فردا ...
پس به آشنایی امروز می نگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی .
- نه ! فراموشی شیوه رندانه من نیست !
من می نشینم روبروی شومینه گرم ، تا خاطره روزهای با تو بودنم در قامت زندهی تو دوباره جان تازه بگیرد ...
- می ترسم
می ترسم از روزی که بخواهم و نیابم
می ترسم از روزی که یادها خاطره شده باشند و خاطرات کتابی در صندوقچهی گوشه ای از خانه .
از آن روز هراس دارم ...
- نه ! کتاب ها حقیقت های همیشه زنده اند و خانه ... عشق
و عشق ... سرفصل تمامت زندگی !
نقطه . تمام .
- یاد کودکیها ، دیکتهی مدرسه و خانم معلم به خیر ... نقطه سر خط ...
- نه ! من پای همان تخته فهمیدم ...
سیاه یعنی من ... سفید یعنی تو ...
می دانی "همیشه عاشق" یعنی چه ؟
یعنی "همیشه بازنده"
فرض ... تو یک عاشق و من ... همیشه عاشق !
- به هر که دوست داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر ...
اگر تو یک همیشه عاشق ...
من یک همیشه دوستدار ...
- بله ! همیشه در مقابل عشق کم آورده ام ! هیس !
نقطهی من تمام و تو ... یک همیشه ناتمام ...
" ما عاشقان این بادیه بر این باوریم در پایان هر جمله ای سه نقطهی ناتمام نهاده ایم . یعنی ... یکی بی بهانه عاشق است ، یکی آلوده به آوای نور ... و من که مانده ام چه کنم با این همه نقطهی ناتمام "...
...
...
- باشد! همان که تو گویی عزیز دل ...
- باشد ! همان که تو گویی عزیز دل ... من تمام و تو ... نا تمام ....
- تو ناتمام و من در پی تو ...
برای مهتاب ، از طرف ایلیا و خاطره ... تو کافه سیاه و سفید ... جایی که ماشروم برگر و دلستر یخ خوردیم توی یه شب برفی ، جایی که آخرش هم نفهمیدیم کدوم یکی از ما عاشق تره و جایی که نوشتن رو دوباره به یادمون آورد و نوشتن یعنی ... تو !
میایستم جلوی آینه . اتفاق خاصی نیفتاده ، هنوز هم همون آدم هستم . موهای سیاه ، چشمهای سیاه ... چشمهایی که هیچ وقت جرات نمی کنم تا تهش رو بخونم . فکر کن یه چهره که همیشه تو قاب خنده های بلند مستانه می تونی تصورش کنی، ولی اگه بخواهی تا ته نگاهش بری ، جز سیاهی هیچی نصیبت نمیشه . به خاطر همینه که هیچکی نمی تونه تا ته چشمهام بره و ظفرمندانه ، پیروزی فتح دلم رو جشن بگیره !
همیشه همینطور بوده . وقتی از هم خداحافظی می کردیم ، درست هر هفته ، شب های جمعه که قرار همیشگیمون بود ، من تو راه از دلتنگیهای قدیمیم می خوندم و تو... توی راه تا خونه ات ، برام نامه ی اس ام اسی یا همون پیغامک حالا را می فرستادی که ناراحتم مهتاب ! ناراحت ... چرا هر وقت منو می بینی اینقدر غمگینی ؟
ببین مرد تنها ! تو هم نتونستی تا ته چشمهام بری و پیروزی رسیدن به ته دلم رو برای خودت جشن بگیری !
جشنی در کار نیست عزیز شبهای پر ز دلتنگی ام ! رسیدن به دل من یعنی رسیدن به تمامت زندگی ! رنج را میگم ... همین همسایه ی نزدیک روزهای بی تو بودنم . می بینی ؟ حتی وقت بودنت هم دلتنگی روزها و ساعتهای نبودنت دوره ام می کنند ! غم من ، سیاهی ته چشمهام به خاطر همین دوره شدنهاست ! آ..خ که چقدر هستی و نیستی !
درست هر هفته ، شبهای جمعه که قرار همیشگیمون بود ، من دچار همون غم همیشگی از دست رفتن آهسته و غمگین تو می شدم و تو ... دچار خنده های به ظاهر مستانه ی من !
- دچار یعنی ؟
- یعنی عاشق !
- چرا گرفته دلت ؟ مثل آنکه تنهایی !
- چقدر هم تنها !
- وفکر کن که چه ...
- که چه ؟
- که چه عمیق است غم ناشی از یک عشق زلال و نازک !
با ربط : حمید مصدق میگه :
وای ، باران
باران ؛
شیشهی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
یکی از دوستهام رو که پدر و مادرش مسافرت ماه عسلانه تشریف داشتند ، برده بودم دکتر تا دندون عقلش را بکشه ! برعکس من که میرم می شینم رو صندلی درمونگاه دندون و میگم : "دُکی جون ! بکش همه رو خیرش رو ببینی !" این دوستم انقدر ناز و قمیش اومد که دو تا آمپول بی حسی تبدیل به چهار تا آمپول شد و بعدش هم که اومد تو ماشین نشست و رفتیم خونه شون تا سوپ و شیر داغ میل بفرمایند ، انقدر گریه می کرد و ناز می اومد که به حال خودم گریه ام گرفت . از این فرصت که نمی تونست حرف بزنه و فقط آروم آروم می نالید ، استفاده کردم و در حالیکه نامجو داشت تو ضبط ماشین داد می زد و می گفت : گفتا منم ترنجم ! که اندر جهان نگنجم ! گفتم به از ترنجی ! لیکن به دست ناااااااااااااااااایی ! گفتا تو از کجایی ؟ که آشفته می نمایی ؟ اهاهاهاهاهای گفتم منم غریبی از شهر آشنایی ! ...
با لحن نوحه گفتم : گریه نکن دوست جون ! خبر نداری ! وقتی برای اولین بار رفتم دندون عقلم رو بکشم ، نمی دونستم جای خالیش اینقدر اذیتم می کرد ! نمی دونستم من به این دندون که تموم زندگیم ، تموم عشقم و تموم هستی ام بود ، اینقدر وابسته ام ! دوست جون ! تو میدونی ! تو دیگه حالا می دونی که برای ما بی عقلهای روزگار ،همین دندون عقل هم به خاطر اسمی که داره تموم زندگیه ! نمی دونی وقتی که رفتم دندونم رو تک و تنهایی بکشم ، چقدر حالم بد بود ، فشارم افتاده بود ، ولی برای ناز کردن کسی نبود ! رنگ وروم پریده بود ولی کسی نبود ! رفتم با جرات خوابیدم رو صندلی و تا چشم باز کردم ، دیدم عزیزم رو انداختند سطل آشغال ، تموم عقلم ، تموم زندگیم ، تموم دار و ندارم از این دنیای دیوونهی دیوونه را انداختند دور ! هنوز ماشین نداشتم ، حال هم نداشتم که راه برم، رفتم توی پارک کنار دندون پزشکی و روی یه صندلی نشستم تا خون دندونم بند بیاد ، بعد دست و صورتم رو شستم و رفتم خونه ، تو خونه هیچکی نبود، نه شیرداغی ، نه سوپ داغی ، تا شب فقط نوشابه می خوردم و باد گلو می زدم و قاه قاه به روزگار و این دندون عقل بی صاحب مونده می خندیدم !
برگشتم نگاهش کردم ، با علامت دست نشونم داد که کنار خیابون نگه دارم ، نگه داشتم و از ماشین پرید بیرون و تموم زندگیش رو بالا آورد ! دارم تجسم می کنم که چطوری روی من ، تموم زندگیم و تموم دار و ندارم و محسن نامجو و تموم دندونهایی که فقط اسم عقل رو یدک می کشند ، بالا آورده !
بی ربط :نامجوی عزیز میگه :
اینکه زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی ،
اینکه لنگ در هوایی ، صبحونه ات شده سیگار و چایی ...
ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت ، کی با ما راه میایی جون مادرت !
یه مجموعه داستان نوشته بودم از ماجراهای عشق های خنده داری که بعضی از دوستهام داشتند . انقدر این چند روزه داستانهام تلخ بوده که فکر می کنم خسته شده باشی . این داستان اول را می نویسم فقط محض خنده و اینکه بدونی چقدر بعضی از عشق ها خنده داره . میدونی ؟ به نظرم عشق خودش باید بیاد و هیچ وقت نره و اگر خواست بره ، هیچ نیرویی توان مقابله با این رفتن را نخواهد داشت اما خیلی از ماها فکر می کنیم که برای رسیدن به عشقمون ، هر هدفی ، وسیله را توجیه می کنه !
دختر ، هم زیبا بود و هم خیلی باهوش . تو کار موفق بود و تو درس موفق تر ! ولی وقتی به عشق می رسید ، اندازه ی یه دختر بچه ی 14 ساله بیشتر حالیش نبود ! نمی دونم با این اوضاع چطوری تونسته بود ، پسری رو دنبال خودش بکشونه . عاشق شده بود ، حسابی عاشق شده بود و این عشق داشت کم کم روی کار و درسش هم تاثیر می گذاشت و از طرف دیگه مثل خوره افتاده بود به جون زندگی پسره ! گفتم عشق باید خودش بیاد چرا اینقدر داری دست و پا میزنی ؟ خندید و گفت : عشق این روزها خودش نمیاد باید به زور بیاریش !
پسره کم کم داشت خسته می شد از بس این دوست ما چسبیده بود بهش . داشت کم کم ازش دور می شد . یه روز دیر تر از وقت ،تو روزنامه موند و بعد که خواست بره بیرون ، دنبال قرآن می گشت . دنبال قرآن می گشت و حسابی کلافه بود و عصبی و خودش رو هم تا می تونست خوشگل کرده بود ! از تو کشوی میزم قرآن رو درآوردم و بهش دادم . از تو کیفش یه شیشه شربت سن ایچ درآورد و گذاشت جلوش و همونطور که قرآن می خوند ، به آب هم فوت می کرد . نگاهش کردم . شده بود مثل این رمالها و آدمهای خرافه پرستی که هی دور وبرشون رو از شیش چهت فوت می کنند ! گفتم داری چکار می کنی ؟ گفت : جایی خوندم اگه این سوره رو به شربت شیرین فوت کنی و بدی طرفت بخوره ، حسابی عاشقت میشه !
مُرده بودم از خنده ! نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت : حالا تو باور نکن ! وقتی با کارت عروسی اومدم می فهمی !
رفت و فردا سراغ اون شربت رو ازش گرفتم . مُرده بود از خنده ! گفت : سر قرار نیومد ! انقدر تو پارک منتطر ایستادم که نگو ! ولی نیومد . هر چی به موبایلش زنگ زدم هم برنداشت یکی از بچه های دانشگاه رو دیدم که اومده بود تو پارک داشت قدم می زد . ادامه داد : بارها تو دانشگاه بهم گیر داده بود برای دوستی ولی من تحویلش نمی گرفتم . اونروز از لج اینکه عشقم سر قرار نیومده بود ، وقتی تو پارک این همکلاسی ام را دیدم و ازم دعوت کرد که باهاش قدم بزنم ، من هم قبول کردم و توی راه پسره یکدفعه فشارش افتاد. از سر ناچاری شربت رو از تو کیفم درآوردم و بهش دادم و تا تهش رو خورد !
دیگه یکی باید من از رو زمین جمعم می کرد ازبس خندیده بودم ! گفتم : خوب ! چی شد ؟
خنده ای کرد و گفت : هیچی ! شب موقع برگشتن ازم خواستگاری کرد !
بی ربط : ه.ا.سایه میگه :
به خوابی دیدمش غمگین نشسته
گرفته در بغل چنگی گسسته
من این چنگ حزین را می شناسم
دریغا عشق من ، عشق شکسته !
زنی رو دیدم که خودش رو جلوی صندوق بیمارستان جا گذاشت ! بعد از اون مشاجره ای که بین او و صندوقدار بیمارستان سر پول رخ داد، زن رفت و با این حال من هنوز میدیدمش که روی زمین جلوی صندوق بیمارستان نشسته و داره گریه می کنه ...
مردی رو دیدم که خودش رو کنار جوی آب خیابون ولیعصر که داشت برگهای پاییزی خزانزده را با خودش میبرد ، جا گذاشت. خیره شده بود به برگهایی که دست سرنوشت اونها رو به سوی ابدیت میبرد و سیگارش انقدر تو دستهاش موند تا رسید به پوست و گوشتش و اون رو در یک آن به مرز جهنم رسوند ... مرد حواسش نبود و داشت به روزهای رفته ، به برگهای ریخته شده ، به سیگارهای تموم شده و دستهای سوخته نگاه میکرد . او مدتها بود که از خیابون ولی عصر رفته بود ولی ... رفته بود و خودش رو کنار جوی آب جا گذاشته بود .
بچه های خیابانیای که خودشون رو تو دستهای من و تو و سکه های 50 تومانی و اسکناسهای 100 تومانی جا میگذارند ، عابران پیاده ای که خودشون رو تو پیچ و تاب کمر پسر کوچیکی که با نوای تار و تنبک برادر بزرگش می رقصید جا میگذارند و یا اتوبوسی که با لبریز شدن از آدمهای خسته ، خودش را هنوز توی ایستگاه برای رسیدن زنی که بهش نرسیده بود، جا گذاشته ...
به این نتیجه رسیدهام که این فقط دیوونه ها نیستند که خودشون رو توی یه دنیای دیگه جا می گذارند . این فقط عابرهای خسته نیستند که خودشون رو یه جای این روزگار جا میگذارند . این فقط بانوی سرخپوش نیست که خودش رو ، یعنی تموم تنهایی ، آرزو ، خاطرات و رویاهاش رو تو میدون فردوسی جا گذاشت ... منهم خودم رو جایی جا گذاشتم . من خودم رو تو سیاهی چشمهای تو جا گذاشتم ،من خودم رو روی تپهای که بالاترین جای شهر بود ، بالای اون تخته سنگی که برای هر دومون جا نداشت و به زور خودمون رو روش چپوندیم ، جا گذاشتم . درست همونجایی که گفتی : مهتاب ! قشنگ ترین لبخند ماه به این دیوونه ی تنها ! دیگه هیچ وقت ازت نمی گذرم، دیگه هیچ وقت تنهات نمیگذارم ...
خودم رو روی اون تخته سنگی که می شد از روش تموم شهر را زیر پای خودت و خودم حس کنم ، خودم رو توی اون نگاه ، خودم رو توی اون حرفی که زدی و انگار نزدی ! جا گذاشتم ....
با ربط : پائولو کوئیلو در کتاب کوه پنجم میگه :
زن که به این نبی در حال فرار از دیار خویش پناه داده بود ، با نگرانی از او سوال کرد ؟ " آیا خداوند تودر کلمه و کلام محو خواهد شد ؟" ایلیای نبی پاسخ گفت : " در کلمه و کلام استمرار می یابد ولی هر کس در مقابل هر آنچه می نویسد مسئول نوشته خود خواهد بود . " آن زن از آستین جامه اش لوحه ای گلی بیرون آورد که بر روی آن کلمه ای نقش شده بود . ایلیا پرسید : معنی آن چیست ؟ زن جواب داد: کلمه عشق است . ایلیا لوحه را گرفت ولی جرات نکرد بپرسد که چرا آن را به او داده است . روی این تکه گل رس چند خط نقش شده که عبارت بود از : " چرا ستارگان بر آسمان آویخته اند ؟ " " چرا انسانها بر زمین پای دوخته اند ؟ " خواست لوحه را به زن باز پس دهد که او نگرفت و گفت : " من این را برای تو نوشته ام . این کلام منقوش بر لوحه ای که در دست داری ، پر رمز و راز است . هیچ کس قادر نیست مکنونات قلب زنی را بشناسد . حتی انبیا که با خدا محشورند." ایلیا در حالیکه لوحه را در زیر ردای خود جای می داد گفت : " من از مفهوم این کلمه آگاهم برای مقابله با آن شب و روز با خود جنگیدم . زیرا اگر نمی دانستم که در قلب یک زن چه می گذرد ، می دانم چه به روزگار یک مرد می آورد . قبل از اینکه تو کلمه عشق را بر لوحه گلی کتابت کنی ، آنرا با نگاهت در قلبم نوشته بودی ." هر دو نفر ساکت شدند .ایلیا دستش را دراز کرد ، زن آنرا گرفت وتا زمانی که خورشید در پشت کوه پنجم پنهان شد ، آنها به همان حال باقی ماندند .
برگهای زرد و قرمز درخت چنار توی حیاط هم با اولین بارون پاییزی مثل بچه هایی که با خوشحالی و شیطنت از یه سرسره پایین می آیند ، ریختند تو حیاط و اجازه دادند رهگذرهای اون خونه ی ساکت ، صدای خش خش شکسته شدنشون رو زیر پای سرنوشت بشنوند ! اما برگهایی هم هستند که زنده زنده ، به گور می روند . اونهایی که هنوز هم که هنوزه شوق دارند برای دیدن حیاط خونه ، دزدکی بالا رفتن از دیوار و پاییدن بچه هایی که با داد و هوار ، تعطیل شدن مدرسه شان را تو کوچه جشن می گیرند ، روی درخت بمونند . برگهایی هم هستند که زنده زنده به گور می روند . اونهایی که هنوز هم که هنوزه مشتاق دیدن لحظه ی تموم شدن نقاشی تو از صورت من هستند .
نشسته بودی روی تختِ تو حیاط، کنار باغچه ای که توش دیگه هیچ حوضی نبود و من هم نشسته بودم روبروت ، روی سیمان کنار باغچه و دستم رو زده بودم به چونه ام تا قشنگ ترین نقاشی را ازم بکشی ...
گفتی : ای بابا ! چقدر وول می خوری ؟ بشین بذار این نقاشی تموم شه دیگه !
برگهای زرد و قرمز پاییزی رو دونه دونه از روی زمین برمیداشتم و جلوی صورتم می گرفتم و با آیینه نگاه خودم می کردم .
- مگه به تو نیستم ؟ داری چکار می کنی ؟
- هیچی ! می خوام ببینم پاییز به صورتم میاد ؟
- تو که نمی تونی یه تصویر خوب تو آینه از خودت ببینی ، ببین من چی می کشم که دارم قیافه ات رو روی این کاغذ بیچاره پیاده می کنم !
- خیلی هم دلت بخواد ! من زشت نیستم ، این برگها تمیز نیستند ... باید شسته بشن .
هوا در هم پیچید و از این همه غوغای صدای بچه مدرسه ایها که فکر می کردند باز شدن در مدرسه یعنی باز شدن در باغ آرزو ها ، صدای بادی که تو گوش چنار خونه می پیچید و صدای پرنده هایی که دنبال یه آشیونه برای روزهای بارونی بودند ، فقط صدای بارون و برگریزون به جا موند . دفترت خیس شد ... درست مثل آبی که روی بوم نقاشی بریزند و تموم رنگها را با خودش بشوره و ببره ، بارون پاییزی ، رویای تو و نقاشی ای که هیچ وقت تموم نشد رو با خودش شست و برد و این بار ...
این بار من بودم که بی رنگِ بی رنگ ، درست مثل همون برگهایی که زنده زنده به گور رفتند ، از تو دفتر نقاشی هات پاک شدم !
بی ربط ۱ : عکس را از بلاگ ثمانه دزدیده ام و به نظرم اون چهره ی زیبا اصلا به پاییز نمیاد ! ...
بی ربط ۲: قیصر میگه :
من سالهای سال مُردم
تا اینكه یك دم زندگی كردم
تو میتوانی
یك ذره
یك مثقال
مثل من بمیری؟
همیشه تسلیم شرایط شده ایم ، همیشه تسلیم عرف ، همیشه تسلیم جامعه ، همیشه تسلیم حرف دیگران شده ایم . من از این give up ها خوشم نمیاد . میگم give up چون واژه ی انگلیسی اش حس بهتری از تسلیم شدن را به من میدهد تا فارسی اش !
...
اصرار عجیبی داشت خوش تیپ کنه از در بیرون بره . حواسش به هیچی نبود ، به ریشی که نزده ، به صورتی که سه بار شسته و مسواکی که همیشه یادش میرفت زده یا نزده ! ولی اصرار عجیبی داشت که خوش تیپ کنه . بلوزهای مارک دار خارجی ، عطر و ادوکلن های 60 ، 70 هزار تومانی و شلوار لی ای که عادت داشت به زور به من بقبولانه که باید اتو بشه ! ولی در هر صورت پیراهن یقه دار با اون همه دکمه ، حرصش رو در میآورد. از بالا شروع میکرد به بستن دکمه ها و وقتی به پایین میرسید ، هه ! یک دکمه کم میاومد ! همیشه یک دکمه کم میاومد . یه جا دکمه ای که با دهن باز آماده ی بلعیدن دکمه ای بود که اصلا وجود نداشت !
- دادا ! بذار من دکمه ها رو ببندم .
- نه ! باید تکلیفم با این دکمه ها معلوم شه .
- خوب دادا ! اصلا دکمه ها رو باز نکن ، مثل تی شرت بپوشش .
- نه ! باید تکلیفم رو با این لعنتی ها معلوم کنم .
دکمه ها رو دوباره از بالا از حلقوم جا دکمه ای که با دهن باز آماده ی بلعیدنشون بود ، کشید بیرون و دوباره بست .
- حالا درست شد !
- چه فایده ؟
- چی چه فایده ؟
- این همه عطر و ادوکلن ... تا بری تو خیابون شروع میکنی به سیگار کشیدن و همه ی اون بوهای خوش روی یقه ی پیراهنت که به دهنت نزدکیتره بالا میارند !
- بذار اینها هم بالا بیارند . قیافه ام چطوریه ؟
- خووب ... مثل تموم روزهای نئشگی دیگه .
- یعنی معلوم نیست ؟
- نه ! عینک آفتابی بزن تا از پف زیر چشمهات نفهمند اسیر یه چیزی غیر از عشق شدی ! ....
... روبروی آینه ایستاده ام . مانتوی سیاه رنگِ بلند ، مثل شنل مشکی اون مرد سیاه پوش که از زیر کلاه بارونیش یک کلهی اسکلتی بیرون میاد ، افتاده رو تنم و کلاه هم داره . یک کلاه داره برای روز مبادایی که بارون میاد . شاید یه روز سرم رو از زیر اون کلاه بیرون آوردم و دیدم که من هم شبیه به یه اسکلت شدم ! دلم هواتو کرده . میخوام دکمه ها رو دو تا یکی ببندم . بذارم دهن باز و آماده ی بلعیدنِ جا دکمه ، همچنان روی مانتوم باز بمونه ...
همیشه تسلیم شرایط شده ایم ، همیشه تسلیم عرف ، همیشه تسلیم جامعه ، همیشه تسلیم حرف دیگران شده ایم . من از این give up ها خوشم نمیاد . میگم give up چون واژه ی انگلیسی اش حس بهتری از تسلیم شدن را به من میدهد تا فارسی اش ! به خاطر همینه که نمیتونم ادای تو رو در بیارم و همیشه جا دکمه ها ، دکمه ها رو میبلعند ...
بی ربط : حسین پناهی میگه :
جا مانده است
چيزي جايي
که هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد کرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد

درب چوبی کوچیک کلبه با صدای خش ضعیفی باز شد و پشت سرم ، خاطرات قدیمی با اولین گامهای تنهاییم به سمت کلبه هجوم آوردند . در رو محکم به رویشان بستم و رفتم سراغ شومینه که خاموش خاموش بود ؛ سرد و تاریک درست مثل جنگلی که پشت سرم بیرون در جا مونده بود ! با جز و وز قطره های الکلی که روی چوبها میسوخت ، شعله ی آبی رنگ کوچیکی درخشیدن گرفت و کم کم اتاق هم تو اون کور سوی زرد رنگ ، جان تازهای گرفت . حالا من بودم و یه شعلهی زرد رنگ تو شومینه و یه ساک دستی که روی زمین افتاده بود و پنجره ای که پشتش ، خاطرات قدیمی با اون چهره های گرفته و نگاههای مضطرب و دلواپس نگاهم میکردند . کتری رو روی اجاق گذاشتم ، پالتوی خیس از بارون را در آوردم و صندلی را کشون کشون تا دم شومینه آوردم . انگار نمیخواست به اون انبار آتیش نزدیک بشه ، آروم آروم روی زمین کشیده میشد و ناله ای میکرد که : از آتیش میترسم . نه ! نه ! نه نزدیک تر از این ! ...
چای که دم کشید و اتاق هم گرم شد ، رفتم روبروی پنجره . چرا هیچ کدوم از این پنجره ها که به پاییز باز میشوند ، پرده ای وهم انگیز و رویایی که با نفسهای هر نسیم، رویاها را با خودشون جارو کنند و ببرند ، ندارند ؟ باید فکری به حال این پنجره های بی پرده ، این پنجره های سراسر آسمان و درخت و پاییزان کنم . پشت پنجره تو بودی . تو برگریزان تنهایی قدم میزدی و هر از گاهی که نگاه پنجره میکردی ، میتونستم رد نگاهت رو تا عمق دلم پی بگیرم ... نگاهت کردم و ناگهان ، مثل روز اول ، دلم لرزید ! ...
حالا دیگه هم با تو قهرم ، هم پنجره و هم جنگل و برگریزان ! میترسم دوباره برگردم و پشت اون پنجرهی بی پردهی رویایی، خودم را ببینم که بی تو، تو باغ پاییز زده ، قدم میزنم ! میترسم دوباره برگردم و پشت اون پنجرهی سرد حقیقت رو ببینم ؛ تویی که حالا رفتی و خاطراتی که دارند به طرف سرزمین نور هجوم میارند !
باید دل رو به دریا زد عزیز ! هیچ وقت نمیشه از هجوم خاطرات پاییزی ، سدی از خونهی تنهاییها ساخت . به خاطر همینه که همیشه خاطرات تلخ، تو هجوم روزهای سرد به سراغت میآیند ...
باید صبور بود عزیز ! گاهی اوقات باید در را باز کرد ، اجازه داد خاطرات روبروی شومینهی گرم بنشینند ، چای داغی بخورند و سعی کنند سر صحبت را با تو باز کنند !
در را باز میکنم . هر خاطره ای به سمتی میدود . بعضی درست روبروی شومینه و بعضی دیگه ، ته اتاق ، تو تاریکی و سرما گم میشوند .میآیی مینشینی روبرویم . وقتی تو هستی ، هیچ خاطرهی تلخی جرات خودنمایی پیدا نمیکند . پالتوی خیس را ازتنت در میآورم و تو دو دستی لیوان چای داغ را در دست میگیری و به صورتت نزدیک میکنی که بخار داغ ، سردی روزهای تنهاییت را در هم بشکند ...
صندلی برای هر دو نفرمون در اتاق نیست ! باز هم منم که خاک نشین میشوم و باز هم تویی که داستان پرداز روزهای دوباره میشوی ...