دارم فکر می کنم با این همه اتفاق افتاده و نیافتاده ، با این همه کار کرده و نکرده ، با این همه فحش خورده و نخورده ، با این همه رودست های خورده و نخورده ، با این همه از پشت خنجر ها خوردن و نخوردن ، با این همه طرد شدن ها و نشدن ها ، با این همه افسردگی و خوشی کاذب ، این بهونه های کوچیک هستند که معمولا به داد ما آدمها می رسند ...
بهونه های کوچیکی که ما رو به هم می رسونه و نمی رسونه ، بهونه های کوچیکی که ما رو به این زندگی امیدوار می کنه و نمی کنه ! بهونه ای مثل صبح رو با تلفن یه دوست از خواب بیدار شدن ، شب سرد رو پای پیاده تا دم خونه ی یه دوست رفتن و نگاه کردن به پنجره ای که دیگه پشتش هیچی نیست جز خاطرات قدیمی و در عین حال تازه ای که خنجر به ته قلبت فرو می کنه ، بهونه ای مثل نوشتن ، بهونه ای مثل تکیه گاه شدن برای گریه های های های از سر دلتنگی به غریبه ی آشنا ، بهونه ای مثل نو شدن برای دوباره زندگی کردن ، بهونه ای مثل دعا کردن از ته قلب برای یه نفر دیگه که سالم باشه ، سر حال باشه ، امتحانهای دانشگاهش رو با نمره عالی پاس کنه و دوستهاش زیاد خنجر به قلبش نزنند و ...
این بهونه های کوچیک هستند که ما رو به این نکبتی "زندگی" می چسبونه . نمی دونم چرا ولی دارم دعا می کنم گل نرگس افسرده ی من که این روزها همه ی بهونه هاش رو داره پشت سر هم از دست میده و روز به روز غمگین تر و غمگین تر میشه ، بدونه که تو زمستونه که همه گل نرگس رو دوست دارند . تو سرماست که نرگس ها سرحال می مونند . تو اوج تاریکی شبهای سرده که پیرمرد گل فروش ، تو ترافیک خیابون ، هر قدر هم از تو دور باشه ، ولی از تشعشع نرگس سفید تو دستش هست که ما رو بی اختیار یاد یه هزاری سبز و سه شاخه گل نرگس میندازه .
نرگس قشنگم !... تموم این زمستون رو به خاطر تو و گریه های شبونه ات پشت اون تلفن عمومی سر حیابون انقلاب دوست دارم .
نرگس قشنگم !... تموم این زمستون رو به خاطر تو و بهونه های اندازه ی قلب کوچیک و مهربونت دوست دارم .