تبليغاتX
پاييــــزان
آدم برفی ...

می دونی چیه آدم برفی عزیز ؟ من و تو فرق زیادی با هم نداریم . میدونی ؟ هر دومون در هر حال باید اون خنده ی مسخره و اون لبخند احمقانه رو تا آخر عمر روی صورت داشته باشیم .
هر دو باید تا آخر عمرمون با نگرانی نگاه طلوع و غروب آفتابی بکنیم که یه روز هست و یه روز دیگه ... میدونی ؟همه چیز بستگی به این شانس لعنتی داره عزیز من ...
تو ، یه روز توی کانادایی ، با بچه هایی که زیاد هم علاقه ای به برف بازی توی سرمای استخون خورد کن تورنتو ندارند و به خاطر اینکه گفته باشند ما هم به بارش این همه برف از آسمون خدا ، واکنش نشون میدیم ، دستی به سر و صورتت کشیده اند ، شاید هم یه روز بعد از سی سال توی شهری مثل تهران که معمولا برف به خودش نمی بینه درست میشی و شاید به خاطر اینکه این بچه ها برف بازی تو روزهای سرد رو زیاد تجربه نکرده اند ، مجبور باشی فقط برای چند ثانیه لبخند بزنی و بعد به گلوله ای تبدیل بشی که قراره تو سر یکی از همین بچه ها بخوره و یا تبدیل به یه فحش ناموسی بد بشی برای بچه ی بعدی !
شاید هم اون گلوله های برف تو حیاط خونه ی من پایین بیایند و من توی یه روز سرد که سرما تموم وجودم رو پر کرده ، از روی دلتنگی برای یه آدمی که باید می بوده و برام آدم برفی درست می کرده و حالا سالهاست که دیگه نیست ، میرم تو حیاطی که همسایه ها از پشت پنجره های خونه شون منو با اون چشمهای هیزشون دید می زنند و حس می کنم خدا شدم و می تونم کسی رو خلق کنم که همدمم بشه .
ولی میدونی چیه آدم برفی ؟
خدا هم مثل من اشتباه می کرد . ما آدمها کی براش همدم خوبی بودیم که تو با اون عمر کوتاهت بخواهی برای من باشی ؟ تو فقط بلدی بخندی . تو فقط بلدی لبخند بزنی و دستهات رو که دو تا چوب خشک شده از درخت کاج حیاط خونه هستند ، به اطراف باز کنی تا شاید یکی این حس بهش دست بده که می تونه تو آغوش باز تو جا بگیره  ولی من باید چکار کنم ؟ یه شال گردن صورتی داشتم که انداختم دور گردنت و یه کلاه قرمز زمان بچگی که حالا روی سر توست ... به جای دکمه های پیراهن سفیدت که حالا خیلی هم چرک و کثیف شده ، سنگ گذاشتم و داشتم فکر می کردم کاش می شد به جای دلت هم یه سنگ درشت بذارم که هیچ وقت به این دنیا و آدمهاش دل نبندی .... ولی راستش رو بخواهی این دل آدمها نیست که راهی میشه برای آزار دادن همدیگه ، این چشمهاست که آدمها رو دیوونه ی همدیگه می کنه . ولی تو ...چشمهات هم .... اون هم از سنگه و رد لبخندی تو صورتت که نیشت رو تا بناگوش برای خندیدن به سرنوشت باز می کنه .
راستی تو هم به سرنوشت اعتقاد داری ؟ من که همین حالا هم به این لعنتی خیلی اعتقاد دارم . آخه همین سرنوشته که منو تا اینجا و تا ساختن یه آدم برفی برای روزهای سرد زمستونی کشونده . حالا بیا  هی ناخن به صورت سرنوشت بکش که کاش آب شده بودی و این همه غم و غصه ی مردم رو با چشمهای سنگیت نمی دیدی و به خاطرشون غصه نمی خوردی و در عین حال مجبور نبودی با این همه درد ،به صورت همون سرنوشت و آدمها لبخند بزنی .
بچه های ساختمون از دیدن تو با اون شکم گنده که توش هیچی نیست ، جز یه قطعه سنگ به جای دلت ،خوشحال شده اند . اومدند تو حیاطی که تا حالا فقط من داشتم بین درخت های کاجش دنبال یه آدم سفید پوش برای درد و دل می گشتم و حالا اون آدم تنها که قرار بود روبروم بنشینه و با اون خنده ی زورکی ،شریک یه لیوان چای داغ و دو تا دونه شیرینی مربایی باشه ، داره به بچه هایی نگاه می کنه و لبخند می زنه که همین امروز به اون فکر می کنند و فردا ممکنه با چکمه هاشون ، ازش میهمان نوازی کنند ....

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 12:20 توسط مهتاب السادات حسینی / | موضوع: داستانک