عید واسه همه به جز یه آدم تنها ، مزه عید میده ! ولی برای من مزه یه نوع اجبار میده . اجباریعنی حکمی که خودم برای خودم بریدم ! می خواستم برگردم و همه چیز رو از اول شروع کنم ولی نشد دیگه ! به همین راحتی ! نشد ! این " نشد " ها تو زندگی همه هست و برای من که .... ای بابا ول کن ! بی خیال ! مگه من با باقی مردم چه فرقی دارم ؟ تنها فرق من اینه که هیچ وقت فکر نکردم ! فقط عمل کردم . اونهم عمل بر اساس چیزی که دلم بهم می گفت ! ماشین رو فروختم و هر جور بود فرهاد - دادای قدیم خودم و غریبه امروز - رو قاچاقی از مرز رد کردم ! وقتی رسید پیش مامان و آبجی کوچیکه ، خیالم راحت شد که بالاخره بعد از یکسال تونستم کاری رو که براش اومده بودم ایران ، انجام بدم ولی خان دایی دستور فرموده بودند که من هم باید برگردم ! گفته بود هر چی لات بازی در آوردی و تنها زندگی کردی بسه دیگه ! دوباره باید زندگی با " خانواده " رو تجربه کنم ! مثل باقی روزهای تطمیع شدن با یه حرف گنده ، با یه تهمت ناروا یا با یه حرف زشت ، تلفن و سکه و پول عیدی و همه چیز رو جمع و جور کردم تا برم سر خونه و زندگی مامان و خان دایی ولی ...
هه ! این بار هم سرنوشت دست تنهایی رو به طرفم رو کرد تا با فشار دادنش به همون انفرادی خودم برگردم ! ویزا بهم ندادند و با وجود اینکه از نظر همه رفته بودم ، نرفتم و موندم ! درست روز عید فهمیدم که موندنی شدم و داد و بیدادهای دایی و مامان هم افاقه نکرد ! ماشین یکی از دوستهام رو که برای عید رفته بود دبی قرض گرفتم و راه افتادم !
همیشه دلم می خواست یه مطلب راجع به ارتباط روح آدمها با حرکت یا بهتر بگم دویدن و رها شدن و حتی رانندگی کردن و بریدن وپریدن و برای همیشه رفتن بنویسم ولی نمی شد ! وقتی بعد از مدتها نشستم تو ماشین و پام رو گذاشتم رو پدال گاز و یکسره تا شمال رفتم و دوباره رسیدم به اون موج سرکش عظیم ، فهمیدم که روح من خیلی عصیانگر تر از این حرفهاست که بشه با یه کلام بد یا یه وعده سر خرمن رامش کرد ! هرچی بیشتر گاز میدادم و بیشتر تو این پیچ و خم زندگی و جاده با سرعت بالای 100 تا می رفتم و صدای بوق باقی ماشین ها رو در می آوردم ، تموم حرفهای زشت و خاطرات زشت ترانگار با باد می خوردند به ماشین و پنجه می کشیدند به شیشه و قیافه زشتشون رو به رخم می کشیدند و با هر جیغ عقده خالی کن من، می ترسیدند و فرار می کردند! دوباره رسیدم به اون موج عظیم سرکش و باز هم تازه روحم اونجا ، کنار دریا و اون موجهای کوچیک بود که فهمید داره کم کم بزرگ میشه !
دلم آروم گرفت و روحم عصیانگر تر از همیشه شد ! حالا که این روزهای برای همیشه انفرادی رو می گذرونم و می گذرونم به این فکر می کنم که آزادی دیگه چه معنی ای می تونه داشته باشه ؟ فکر می کنم تنهایی خودش یه نوع آزادیه ... آزادی از دست باقی مردم !
روانشناسی که قبل از عید رفته بودم سراغش ، میگفت : تو خطرناک شدی مهتاب ! یه مردم گریز درست و حسابی ! اگه فیلم هالیوودی بود ، می گفتم این مهتاب می تونه آدم هم بکشه ! خندیدم و گفتم : نیاز به آدم کشی نیست ، من دلم رو سالها پیش کشتم ... این دیگه واسه همیشه بسه ! حالا تنها دارم با یه روح عصیانگر زندگی می کنم و حالا بعد از طی کردن تموم جاده هایی که می تونست باشه ، رسیده ام به شیراز و دارم دنبال رد پای بوی بهار نارنج می گردم ... گاهی اوقات فکر می کنم ایران برای من خلاصه شده تو چالوس و نور و محمود آباد و شیراز ! باید بهار نارنج ها رو ول کنم و به ماجرا جوییهای تازه ای برسم ! بعد از تعطیلات قراره برام یه وام جور شه تا یه ماشین نو بخرم ... بهار نارنج عزیز ! دوستت دارم . درست مثل روح عصیانگرم که هیج کس هنوز نتونسته بشناستش ! بهار نارنج عزیز ! اگه خاطرات کهنه نبود شاید تمام ایران سرای من می شد اما خاطرات خوب نمی گذارند که من از تو جدا شم ! بهار نارنجم ! عیدت مبارک !