هی با خودش حرف میزنه ، هی با من قدم میزنه دور حوض بزرگ پارک لاله انگار بخواد حرص منو در بیاره دنبال سیگار می گرده ، بعد که خرید ،سیگار رو از لای این انگشت در میاره و میده لای انگشت بعدی ، هر از گاهی یه پک عمیق بهش می زنه و دستش رو می کشه به سرش و موهای مشکیش ... پیش خودم میگم کدوم احمقی میگه فاصله ها حریف خاطره ها نمی شوند ؟!نه عزیز ! بیخود به خودت امیدواری نده ! اگه تصمیمت رو گرفتی ، بگو گور باباش ! فراموشی رو برای همین آفریده اند بعد هم یه تصمیم گنده بگیر ! مثل تصمیم کبری ...
- آخه چرا اصرار داری که از اول بهت فکر کنم ؟ برای تو جدا شدن آسونه ؟ چرا اینقدر به این مشت باز شده جلوی چشمهام اشاره می کنی ؟
- خیلی چیزها یک شبه از بین میره ... یاد می گیری چطوری با خاطراتت زندگی کنی ... اصلا قرار نیست جدا بشیم ، قراره دوباره فکر کنی ... زندگی کردن با خاطرات مثل این میمونه که آدم زودتر از موعد پیر شده باشه . درست مثل من ! سخته ، ولی همینه دیگه ... میشه ... آسون نیست آدم دلش رو بکشه ، خودش رو خفه کنه ، ولی میشه ... اگه بخواهی ...
ته سیگار پرپر شده رو پرت میکنه یه گوشه ای و دوباره یواشکی دستم رو می گیره ... انگار نه انگار که ژست قهر بودن گرفته بوده به خودش ... می خواد حواسش رو به مسئله دیگه ای بده ، بیخود و بیخود دوباره میاد سراغ من ...
- سی ثانیه بهت وقت میدم که بهم بگی دوستم داری ... می خندم ، آخه زور زورکی دنبال چی هستی ؟ میگم :
- قابل نداره ! اگه مشکلت حل میشه و آرامش می گیری تا ابد مال توام ، تو فکر کن من یه ماهی کوچیک و تنهام که دچار آبی بیکران آب شده ، ولی اگه باز هم به یه نقطه کور ، به یه جای کشف نشده تو زندگیم رسیدی ، گله نکنی که چرا اینطوری هستی ها ! نگی چرا بهم نگفتی که دوستم داری ؟
- نمی دونم ! خودت به این وضعیت چی میگی ؟ اصلا چرا باید وجود داشته باشه ؟
- چون همیشه هینطور بوده . به این وضعیت، من میگم : روبرو شدن با یه آدم پیچیده که نمی تونی مثل دخترهای دیگه خیلی راحت پیروزی فتح دلش رو جشن بگیری ، روبرو شدن با آدمی که هر چقدر هم که سادگیش و به قول تو احمق بودنش تو چشم میزنه ، باز هم داره بدون اینکه به کسی ضربه بزنه زندگی می کنه ... حالا دستش تو زندگی برای تو رو شده ... ولی تو به این وضعیت احتمالا میگی روبرو شدن با یه دیوونه که با آدمهای خیالی و داستانهای خیالی تر زندگی می کنه ! حالا این دیوونه می دونه که می تونه بدون تو زندگی کنه ولی نمی دونه که تو میتونی بدون اون زندگی کنی یا نه ... بگذریم از این موضوع مسخره ... کی بدون اون یه نفر دیگه نتونسته زندگی کنه و مرده که من و تو دومیش باشیم ؟ اصلا ....
عزیزترین ! دوباره کشفم کن ! تا به حال فکر نمی کردی شهرزاد قصه گو ، قصهی هزار و دوم رو هم تو مشتش داشته باشه ، ولی حالا می بینی که داره ... حالا وقت تصمیم گرفتن توست که همین حالا بکشیش یا امشب رو هم با یه قصه دیگه سر کنی ...
پ.ن: وقتی میگی آرامش ، تموم زندگیمو به هم میریزی عزیزترین ! چرا باید از چیزی که هیچ وقت نداشتم ، حرف بزنم ؟ بعد از سالها وقتی دو تا قرص خورده بودم و با تو ، دور حوض بزرگ پارک لاله نشسته بودم و زل زده بودم به آبی زلال ، در یک آن ، یک لحظه ، یک نفس حس کردم که آرامش دارم ، حس کردم که دلم می خواد تا آخر عمر همونجوری اونجا باقی بمونم ...