می تونی تموم زندگیت رو در حالی بگذرونی که می دونی فردا ؛ همین دیروزهای نیامده است ! می تونی تف بندازی تو صورت سرنوشت ، پشتت رو بکنی به عالم و آدم و برای خود خودت زندگی کنی ، می تونی چشمهات رو به روی هر چی زندگی ، هر چی نشاط کودکی و هر چی خاطرات خوب گم شده تو روزهای نیامده است ، ببندی و فقط سعی کنی بگذرونی !
می دونم که می تونی تموم روز رو بنشینی یه گوشه و به صفحه یه کتاب ازدلتنگی برآمده زل بزنی و به داستانهای نیامده و نخونده فکر کنی ، می دونم که می تونی انقدر سیگار رو تو دستت نگه داری و به برگریزونهای غمگین خیره بشی که جای سوختگیش نه تنها رو دستت که بلکه رو تموم زندگیت بمونه ...
راستش رو بخواهی می دونم که تموم خاطراتت رو در یه کلمه ، در یه اسم ، در یه ردپای غریب کنار ساحل دلتنگیها جا گذاشتی ...
راستش رو بخواهی می دونم که نگاهت به زندگی شده مثل نگاه ساده ی یه پرنده که از تو لونه تنهاییهاش به این زمین و آسمون ابری و هوای بهاری نگاه می کنه و باز با این حال میدونه که یه جایی تو پاییزان های رفته خودش رو گم کرده !
حالا که چی ؟
آره ! با توام ! تنهای غمگین من ! حالا که چی ؟
یه روزی میاد که به همین روزها هم می خندی ! از اون خنده هایی که همه فکر می کنند مستانه است و فقط ... این فقط منم که می دونم این خنده ها از کجا میاد و چی میشه و چرا حالت نیشخند به خودش داره !
پ.ن: یه روزهایی بود که پر از شعرهای نیامده بودم ! سطرهای ساده ی ساده ! قرار بود همه شون یه کتاب بشه با جلدی با این عکس و با این اسم : بی رنگ تر از طاقت پرنده ولی نشد ! مثل تمام نشدنهای دیگه ! مثل داستان غریبه که قرار بود تموم بشه و باز هم نشد !