<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پاييــــزان</title>
<link>http://paeezan-m.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 Jul 2008 09:24:11 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فقط نگاه می کنم</title>
<link>http://paeezan-m.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;فکر می‌کنم یه جورایی پر‌رو شدم! میشینم یه گوشه و وقتی داری کار می‌کنی یا خیره شدی به صفحه کامپیوتر یا نشستی یه گوشه روی صندلی و داری سیگار می‌کشی ، نگاهت می‌کنم ... راستش رو بخواهی از این همه دیدن و تماشا کردن سیر هم نمیشم . &lt;BR&gt;می‌دونم ، میگن گناهه ! نباید خیره بشی تو صورت مرد نامحرم ! ولی درست مثل زمانی که خیره می‌شدم به صورت مادر و برای مدتهای زیاد نگاهش می‌کردم ، یا وقتی شادی (آبجی کوچیکه) مریض بود و همه فکر می‌کردند داره می‌میره ! و من فقط تو بیمارستان نگاهش می‌کردم ، درست مثل زمانی که فرهاد داشت وسایلش رو از خونه جمع می کرد بره و من فقط نگاهش می‌کردم تا هیچ وقت چهره‌های نازنین‌شون رو از یاد نبرم ، انگار می‌خوام تک تک خط‌های صورتت ، تمامت چشمهات رو از بر کنم ! &lt;BR&gt;میشینم یه گوشه و فقط نگاهت می کنم ... دیگه شرم نمی‌کنم . وقتی خیره به چشمهام میشی ، لپهام گل نمیندازه و از روی خجالت سرم رو پایین نمیندازم ... می دونم پر رو شدم! &lt;BR&gt;ولی اگه خوب نگاه کنی می‌بینی هیچ تضمینی برای هیچی وجود نداره . آدمها میان و میرن ، میان و میرن ، میان و میرن ... چه تضمینی وجود داره که همیشه بتونم ببینمت ؟ چه تضمینی وجود داره که همیشه از اون نگاه مهربون پر باشم ؟ &lt;BR&gt;می‌ترسم عزیزترین ! می‌ترسم ! می‌ترسم نگاهت کنم و باز هم تو روزهای نبودنت خالی از این نگاهها باشم . می‌ترسم یه روزی تو همین روزهای بی‌کسی و تکرارهای دوباره چشم باز کنم و ببینم که منظره جلوی چشمهام ، خواب معصومانه تو نیست ... &lt;BR&gt;می‌ترسم و پر رو شده‌ام ! میشینم یه گوشه و فقط نگاهت می‌کنم !  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 09:24:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeezan-m&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>paeezan-m</dc:creator>
<guid>http://paeezan-m.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرار </title>
<link>http://paeezan-m.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هیچ وقت نمیشه گفت آدمها چطوری هستند . یه روز خوبند و یه روز بد . یه روز مثل یه کتاب یک صفحه‌ای پاره و به درد نخور هستند و روز دیگه ، از تو حرفهاشون یک مثنوی هفتاد من بیرون میاد یا واسه خودشون شاهنامه‌ای می‌شوند. دوباره آغاز می‌شوم . از نو ، و باز دوباره ها ،دوباره ها ، دوباره ها ... میگی برات تازگی دارم . هر روز و هر روز . ولی خودم تو این دوباره ها غرقم .میگم دارم بهت عادت می کنم و تو ... می ترسی ! ترس از آینده . ترس از اینکه چطوری باید بهم بگی برای همیشه خداحافظ ! &lt;BR&gt;این خداحافظی‌ها از تو چشم‌های آدمها می‌ریزه بیرون ! تو از همون اول که با یه نفر همکلام میشی می‌تونی بفهمی این آدم ، &quot;هست&quot; یا &quot;نیست&quot;! می‌مونه یا رفتنیه ... ولی گاهی اوقات دلت می‌خواد خودت رو گول بزنی و بگی تا وقتی &quot;من&quot; بخوام هست . ولی ... آدمهای رفتنی همیشه در حال رفتنند. در حال ذره ، ذره ، ریز، ریز ، گم شدن تو همین خیابون‌ها و یک دفعه ناپدید شدن . &lt;BR&gt;تو با این ناپدید شدن‌ها چه می کنی؟ راستش رو بخواهی من به این گم شدن ها عادت کرده ام . همنطور که به بودنت عادت کرده بودم و نفهمیدی . یا ترسیدی از این حس که به تو پیدا کردم . راستش رو بخواهی وقتی تو هم بهم میگی که می‌خواهی بمونم و نمی خواهی یکدفعه ناپدید بشم ، خودم هم می ترسم . نه از تو که از خودم . از خودم می ترسم که یک روز پا بزاره رو دلش و یکدفعه به خاطر سرنوشت ، به خاطر هزار و یک دلیل آورده و نیاورده ، به خاطر هزار و یک راه رفته و نرفته بزنه همه چیز رو نابود کنه و برای همیشه بره . &lt;BR&gt;بره چون رفتن جزیی از غریزه انسانه . بره چون در هر صورت برای من در به در، فقط رفتن می‌مونه و رفتن . ولی با ماندن چه باید کرد ؟ با تو که هستی ؟ با تو که تا انتهای دنیا ، تا انتهای همین رویای شبانه قراره بمونی ؟ &lt;BR&gt;باور کن عزیز ، باور کن که اگه پایی برای رفتن باشه ، می خوام با تو قسمتش کنم . کاش می‌شد با هم فرار می‌کردیم ... نه از هم .&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 07:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeezan-m&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>paeezan-m</dc:creator>
<guid>http://paeezan-m.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شراب ناب شیراز</title>
<link>http://paeezan-m.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG height=193 alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.hindisong.com/Movie/devdas/devdas_2_5262002.jpg&quot; width=299 align=left vspace=5 border=0&gt;عموی مامانم شیرازی ، استاد درست کردن شراب ناب شیراز بود ! یک سال قبل از فوتش یه شراب برای مامانم آورد که هیچ کدوم بهش لب نزدیم ! اون یکسال رو به اضافه سه سال بعدش بکنی ، میشه چهار سال . چهار ساله که با وجود اینکه هر روز و هر روز خونه ما به خاطر فرهاد شده بود پلیس بازار ! هیچ بنی بشری نتونست از ته کمد لباسی من پیداش کنه و حالا چند روزه که جلوی چشمم تو خونه روی میز آشپزخونه داره بهم چشمک می زنه ! &lt;BR&gt;روز تولد تو بود مرد تنها ! من هم که مثل همیشه روزگار تنها تپیده بودم ته مبل و داشتم یه فیلم عشقولانه هندی می دیدم به اسم &quot;دیوداس&quot; . پسره عاشق یه دختر میشه و به خاطر اینکه به عشقش نمی رسه میزنه به عرق خوری و بد مستی و آخرش هم می میره .  &lt;BR&gt;یاد این آهنگ داریوش افتادم : خوشا مردن ، خوشا از عاشقی مردن !&lt;BR&gt;یه جورایی خیلی خسته ام . کاش می شد دلم رو بزنم به دریا و بخورمش ! چرا همیشه باید جلوی خودمون رو بگیریم و نگیم مستی و راستی ! &lt;BR&gt;از این واژه مستی و راستی خوشم میاد ... اگه مست بودم زنگ می زدم به مرد تنها و بهش می گفتم که یه زمانی چقدر عاشقش بودم ! اگه مست بودم می نشستم پای تلفن و به تک تک آدمهایی که تا به حال باهاشون درست و حسابی حرف نزدم ، حرف می زدم . آهای رفیق فابریک ! دوستت دارم ! آهای نامرد نارفیق ! ازت بدم میاد . آهای زندگی ! خسته ام خسته ! &lt;BR&gt;آهنگ ابی رو گذاشتم تو ضبط و دارم به شراب ناب شیرازی فکر می کنم که بهم جرات داد بهت بگم دوستت دارم و با این حال هنوز دست نخورده روی میز آشپزخونه باقی مونده ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم &lt;BR&gt;ولی در عشق تو دریایی از دل کم میارم &lt;BR&gt;اگر چه روبرویی مثل آیینه با من &lt;BR&gt;ولی چشمهام بسم نیست برای سیر دیدن &lt;BR&gt;نه یک دل نه هزار دل همه دل های عالم &lt;BR&gt;همه دلها رو می خوام که عاشق تو باشم &lt;BR&gt;تویی عاشق تر از عشق ، تویی شعر مجسم &lt;BR&gt;تو باغ قصه از تو سحر گل کرده شبنم &lt;BR&gt;تو چشمهات باغ مخمل شراب ناب شیراز &lt;BR&gt;هزار می خونه آواز ، هزار و یک شب راز &lt;BR&gt;می خوام تو رو ببینم ، نه یک بار نه ده بار به تعداد نفسهام &lt;BR&gt;برای دیدن تو ، نه یک چشم ، نه ده چشم ، همه چشمهارو می خوام &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Jun 2008 12:24:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeezan-m&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>paeezan-m</dc:creator>
<guid>http://paeezan-m.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرد تنها ! تولدت مبارک !</title>
<link>http://paeezan-m.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نمی‌دونم چرا ، ولی اعتقاد دارم همیشه این تردیدهای ما هستند که راه‌های باز جلوی رومون رو می‌بندند . یعنی گاهی اوقات باور نداریم خوشبختی هم می‌تونه به خونه‌ی ما سرک بکشه . &lt;BR&gt;راستش رو بخواهی خوشبختی رو درست تو اوج خوشبختی باور نمی‌کنیم و بعد ... زمانی میرسه که تاوان این باور نکردن‌ها و باور نشدن‌ها رو پس می‌دهیم ...&lt;BR&gt;تردید ها ، تردیدها ، این تردیدهای همیشگی زندگی رو از من ربود عزیزترین ! &lt;BR&gt;هی گفتم و نوشتم : تنهاترین ! مرد تنها ! مرد تنها ! &lt;BR&gt;ولی راستش رو بخواهی، از همون اول هم می‌دونستم که تو هیج وقت تنها نبودی .&lt;BR&gt;میدونی چیه مرد ... مرد صبور ؟ تنهایی مال منه ، مال ما آدمهای همیشه در حال گذر این روزگار ، مال ما همیشه درگیر و دار تردیدها ... &lt;BR&gt;مرد تنها ! تو از همون اول هم تنها نبودی ولی من می‌دونستم که روزی بالاخره این تنهاییست که ما رو برای یکبار دیگه ، فقط برای یکبار دیگه و این بار با لحنی غم انگیزتر از بارهای پیش به هم می‌رسونه ...&lt;BR&gt;من اینجا تک درخت دور افتاده ای از جنگل آرزوها بودم و تو ... تو هیج وقت تنهانبودی عزیزترین ... &lt;BR&gt;من ، درختی که سالهاست با ریشه های خودش هم در جنگه و تو ... چه غریبانه از من پریدی، پرنده‌ی رفتنی!&lt;BR&gt;شاید به همین خاطره که سعی می‌کردم تو روزمرگی‌های عمیق خودم فرو بروم و از تو رد بشم ... &lt;BR&gt;شاید به همین خاطره که سعی می‌کردم ... بگذریم از این همه حرف و حدیث بی سرانجام! &lt;BR&gt;یه روزی تو همین روزها که روز تولد تو بود ، روی هدیه تولدت برات نوشتم : از طرف دوستت ، بعد دیدم ما دوست نبودیم ، احساس من به تو چیزی فراتر از دوستی بود ولی شرم داشتم از به کار بردن کلمه عشق ! پس نوشتم : از طرف : مادرت ، خواهرت ، پدرت ، بچه ات ، دختر خاله و دایی و عمه و عمو ... همه را نوشتم و ندونستم که چه زود معنی این همه فامیل‌شدنهای بی رویه و  این همه جبران بی‌کسی را می‌فهمم ...&lt;BR&gt;یه روزی تو همین روزها که روز تولد تو خواهد بود  ، روی هدیه تولدت می نویسم : از طرف ...&lt;BR&gt;حالا می فهمم که اون &quot;همه کس&quot; گذشته خیلی زود به &quot;هیچ کس&quot; امروز تبدیل شد ! &lt;BR&gt;حالا من امروز &quot;هیچ کس&quot; هستم ! یک هیچ ، یک هیچ به اندازه تمام نداشته‌هایت ! &lt;BR&gt;مرد تنها ! تولدت مبارک ... تولدی که تو یکی از همین روزهای ترانه و تردید بود ؛ تردیدی که من رو از تو و کل دنیا جدا کرده ...&lt;BR&gt;مرد تنها ! تولدت مبارک ... از طرف کسی که حالا دیگه هیچ کس نیست ! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 11:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeezan-m&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>paeezan-m</dc:creator>
<guid>http://paeezan-m.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاوان می دهیم !</title>
<link>http://paeezan-m.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.kargah.com/rasouli/01.jpg&quot; align=absMiddle vspace=5 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#000066 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;به زنی تبدیل شده ام که که برای سپردن گیسوهایش به دست باد ، حاضر است تاوان هر گناه زنانه ای را بپردازد .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 12:13:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeezan-m&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>paeezan-m</dc:creator>
<guid>http://paeezan-m.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی خداحافظی...</title>
<link>http://paeezan-m.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 290px; HEIGHT: 278px&quot; height=327 alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://i30.tinypic.com/fngz80.jpg&quot; width=290 align=left vspace=5 border=0&gt;این روزها زیاد به خاطرات فکر می‌کنم . به روزهای رفته ، به روزهای نیامده ... به کارهای کرده و کارهایی که هنوز تو لیست انتظار دلواپسی‌هام منتظرند ! چرا نباید دلم از این روزگار بگیره ؟ چرا نباید حسرت یه خداحافظی رو دلم بمونه ؟ می‌دونی چیه مرد تنها ؟ گاهی اوقات حسرت یه خداحافظی ساده هم به دل آدم می‌مونه...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;یعنی به چی فکر می‌کنی ؟ یعنی اصلا چطوری فکر می‌کنی ؟ میای ... روبروی آیینه تمام قد دلواپسی‌هام می‌شینی ، یه نگاه از سر دلتنگی به نداشته‌هام میندازی و بعد ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;گاهی اوقات حسرت یه خداحافظی ساده هم به دل آدم می‌مونه . همیشه فکر می‌کردم خداحافظی‌ها نشونه‌ی یه آغاز جدیده . یه اتفاق نو که ممکنه اوایل بد باشه ولی در هر صورت خوبه ... ولی حالا که بعد از چند سال دوباره دیدمت و به خاطر تمام خوبیهات ازت تشکر کردم و بعد از یه جدایی بی‌خداحافظی ، این‌بار باهات خداحافظی کردم ، می‌بینم اصلا هم این اتفاق خوب نیست . وقتی خداحافظی می‌کنی ولی دلت پر از سلامهای همیشه است ، وقتی خداحافظی می‌کنی ولی نگاهت هنوز به روزهای گذشته و سلامهای بی‌دریغه ، وقتی خداحافظی می‌کنی و باز با این حال .... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;نرو ! خواهش می کنم این بار نرو .... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;با این حال دلت می خواد بارها وبارها بلند بلند داد بزنی :&quot; عزیز تنها ! عزیز شبهای پر ز دلتنگی‌ام ! از اینجا نرو ، از من نرو &quot; این دیگه چه خداحافظی‌ای میشه ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;حالا این‌بار بعد از هجرت‌های دوباره و دوباره ، شونه‌هات رو بالا میندازی ، دوباره تنها میشی و تو کوچه باغ تنهایی‌هات شعرهای بی کسی‌رو هی زمزمه می کنی و زمزمه می کنی...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ولي... بايد گذشت عزيز‌! بايد گذشت و رفت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بی‌‌مقدمه‌،‌بي‌انتظار‌،‌بي‌دلواپسي‌،‌بي‌ترديد‌،‌بي‌خداحافظي...&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 May 2008 14:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeezan-m&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>paeezan-m</dc:creator>
<guid>http://paeezan-m.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این فقط منم که می دونم ...</title>
<link>http://paeezan-m.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 382px; HEIGHT: 310px&quot; height=497 alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://gallery.photo.net/photo/2533948-md.jpg&quot; width=382 align=left vspace=5 border=0&gt;می تونی تموم زندگیت رو در حالی بگذرونی که می دونی فردا ؛ همین دیروزهای نیامده است ! می تونی تف بندازی تو صورت سرنوشت ، پشتت رو بکنی به عالم و آدم و برای خود خودت زندگی کنی ، می تونی چشمهات رو به روی هر چی زندگی ، هر چی نشاط کودکی و هر چی خاطرات خوب گم شده تو روزهای نیامده است ، ببندی و  فقط سعی کنی بگذرونی ! &lt;BR&gt;می دونم که می تونی تموم روز رو بنشینی یه گوشه و به صفحه یه کتاب ازدلتنگی برآمده زل بزنی و به داستانهای نیامده و نخونده فکر کنی ، می دونم که می تونی انقدر سیگار رو تو دستت نگه داری و به برگریزونهای غمگین خیره بشی که جای سوختگیش نه تنها رو دستت که بلکه رو تموم زندگیت بمونه ... &lt;BR&gt;راستش رو بخواهی می دونم که تموم خاطراتت رو در یه کلمه ، در یه اسم ، در یه ردپای غریب کنار ساحل دلتنگیها جا گذاشتی ...&lt;BR&gt;راستش رو بخواهی می دونم که نگاهت به زندگی شده مثل نگاه ساده ی یه پرنده که از تو لونه تنهاییهاش به این زمین و آسمون ابری و هوای بهاری نگاه می کنه و باز با این حال میدونه که یه جایی تو پاییزان های رفته خودش رو گم کرده ! &lt;BR&gt;حالا که چی ؟&lt;BR&gt;آره ! با توام ! تنهای غمگین من ! حالا که چی ؟&lt;BR&gt;یه روزی میاد که به همین روزها هم می خندی ! از اون خنده هایی که همه فکر می کنند مستانه است و فقط ... این فقط منم که می دونم این خنده ها از کجا میاد و چی میشه و چرا حالت نیشخند به خودش داره ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: یه روزهایی بود که پر از شعرهای نیامده بودم ! سطرهای ساده ی ساده ! قرار بود همه شون یه کتاب بشه با جلدی با این عکس و با این اسم :&lt;FONT color=#006666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;&lt;STRONG&gt;بی رنگ تر از طاقت پرنده&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;  ولی نشد ! مثل تمام نشدنهای دیگه ! مثل داستان غریبه که قرار بود تموم بشه و باز هم نشد ! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Apr 2008 11:20:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeezan-m&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>paeezan-m</dc:creator>
<guid>http://paeezan-m.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خندیدم ...</title>
<link>http://paeezan-m.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 296px; HEIGHT: 220px&quot; height=290 alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://tdx.konn.org/uploads/2006/09/broken_glass.jpg&quot; width=365 align=right vspace=5 border=0&gt;لیوان از دستش افتاد رو سرامیک سرد کف آشپزخونه و با صدای بمی از هم پاشید ، تکه های ریز تر جلو چشمش بود و تکه های درشت زیر کابینت تو تاریکی گم شده بود . دستش رو کرد زیر کابینت تا تیکه بزرگ لیوانی که حالا دیگه نمی شد بهش گفت لیوان رو از زیر کابینت در بیاره . &lt;BR&gt;نمی دونست فشارش افتاده یا اعصابش درب و داغون بود که لیوان رو بی هوا انداخت زمین ... مثل مات زده ها نشست روی زمین کنار خرده شیشه های لیوان و تکه بزرگ رو هم از زیر کابینت درآورد . &lt;BR&gt;تا مدتها به اون تکه بزرگ که حالا دیگه رد کوچیکی از خون دستش هم روش بود نگاه می کرد و با نزدیک تر کردنش به رگ دست چپش می خواست قرابت بیشتری بین رگ دست و اون لیوان شکسته به وجود بیاره... ولی نشد ! چه قرابتی بین سیب سرخ و چاقو می تونه وجود داشته باشه ؟هر چقدر لیوان شکسته به رگ دستش نزدیک ترمی شد ، رگ ترسو خودش رو ناپدیدتر می کرد ...&lt;BR&gt;بعد از مدتها به خودش اومد ... چرا باید به خودکشی فکر می کرد ؟&lt;BR&gt;      .... تصویرش تو لیوان شکسته خندید !&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Apr 2008 08:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeezan-m&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>paeezan-m</dc:creator>
<guid>http://paeezan-m.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عزیزترین ! دوباره کشفم کن ! </title>
<link>http://paeezan-m.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 366px; HEIGHT: 276px&quot; height=276 alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://tinypic.info/files/ohyxm9v2orsiwakovo3s.jpg&quot; width=400 align=left vspace=5 border=0&gt;هی با خودش حرف میزنه ، هی با من قدم میزنه دور حوض بزرگ پارک لاله انگار بخواد حرص منو در بیاره دنبال سیگار می گرده ، بعد که خرید ،سیگار رو از لای این انگشت در میاره و میده لای انگشت بعدی ، هر از گاهی یه پک عمیق بهش می زنه و دستش رو می کشه به سرش و موهای مشکیش ... پیش خودم میگم کدوم احمقی میگه فاصله ها حریف خاطره ها نمی شوند ؟!نه عزیز ! بیخود به خودت امیدواری نده ! اگه تصمیمت رو گرفتی ، بگو گور باباش ! فراموشی رو برای همین آفریده اند بعد هم یه تصمیم گنده بگیر ! مثل تصمیم کبری ...&lt;BR&gt;- آخه چرا اصرار داری که از اول بهت فکر کنم ؟ برای تو جدا شدن آسونه ؟ چرا اینقدر به این مشت باز شده جلوی چشمهام اشاره می کنی ؟&lt;BR&gt;- خیلی چیزها یک شبه از بین میره ... یاد می گیری چطوری با خاطراتت زندگی کنی ... اصلا قرار نیست جدا بشیم ، قراره دوباره فکر کنی ... زندگی کردن با خاطرات مثل این می‌مونه که آدم زودتر از موعد پیر شده باشه . درست مثل من ! سخته ، ولی همینه دیگه ... میشه ... آسون نیست آدم دلش رو بکشه ، خودش رو خفه کنه ، ولی میشه ... اگه بخواهی ...&lt;BR&gt;ته سیگار پرپر شده رو پرت میکنه یه گوشه ای و دوباره یواشکی دستم رو می گیره ... انگار نه انگار که ژست قهر بودن گرفته بوده به خودش ... می خواد حواسش رو به مسئله دیگه ای بده ، بیخود و بیخود دوباره میاد سراغ من ... &lt;BR&gt;- سی ثانیه بهت وقت میدم که بهم بگی دوستم داری ... می خندم ، آخه زور زورکی دنبال چی هستی ؟ میگم :&lt;BR&gt;- قابل نداره ! اگه مشکلت حل میشه و آرامش می گیری تا ابد مال توام ، تو فکر کن من یه ماهی کوچیک و تنهام که دچار آبی بیکران آب شده ، ولی اگه باز هم به یه نقطه کور ، به یه جای کشف نشده تو زندگیم رسیدی ، گله نکنی که چرا اینطوری هستی ها ! نگی چرا بهم نگفتی که دوستم داری ؟ &lt;BR&gt;- نمی دونم ! خودت به این وضعیت چی میگی ؟ اصلا چرا باید وجود داشته باشه ؟&lt;BR&gt;- چون همیشه هینطور بوده . به این وضعیت، من میگم : روبرو شدن با یه آدم پیچیده که نمی تونی مثل دخترهای دیگه خیلی راحت پیروزی فتح دلش رو جشن بگیری ، روبرو شدن با آدمی که هر چقدر هم که سادگیش و به قول تو احمق بودنش تو چشم میزنه ، باز هم داره بدون اینکه به کسی ضربه بزنه زندگی می کنه ... حالا دستش تو زندگی برای تو رو شده ... ولی تو به این وضعیت احتمالا میگی روبرو شدن با یه دیوونه که با آدمهای خیالی و داستانهای خیالی تر زندگی می کنه ! حالا این دیوونه می دونه که می تونه بدون تو زندگی کنه ولی نمی دونه که تو میتونی بدون اون زندگی کنی یا نه ... بگذریم از این موضوع مسخره ... کی بدون اون یه نفر دیگه نتونسته زندگی کنه و مرده که من و تو دومیش باشیم ؟ اصلا ....&lt;BR&gt;عزیزترین ! دوباره کشفم کن ! تا به حال فکر نمی کردی شهرزاد قصه گو ، قصه‌ی هزار و دوم رو هم تو مشتش داشته باشه ، ولی حالا می بینی که داره ... حالا وقت تصمیم گرفتن توست که همین حالا بکشیش یا امشب رو هم با یه قصه دیگه سر کنی ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: وقتی میگی آرامش ، تموم زندگیمو به هم میریزی عزیزترین ! چرا باید از چیزی که هیچ وقت نداشتم ، حرف بزنم ؟ بعد از سالها وقتی دو تا قرص خورده بودم و با تو ، دور حوض بزرگ پارک لاله نشسته بودم و زل زده بودم به آبی زلال ، در یک آن ، یک لحظه ، یک نفس حس کردم که آرامش دارم ، حس کردم که دلم می خواد تا آخر عمر همونجوری اونجا باقی بمونم ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Apr 2008 11:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeezan-m&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>paeezan-m</dc:creator>
<guid>http://paeezan-m.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به دنبال رد پای بهار نارنج </title>
<link>http://paeezan-m.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 361px; HEIGHT: 262px&quot; height=234 alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://xs222.xs.to/xs222/07512/12s5.jpg&quot; width=350 align=left vspace=5 border=0&gt;عید واسه همه به جز یه آدم تنها ، مزه عید میده ! ولی برای من مزه یه نوع اجبار میده . اجباریعنی حکمی که خودم برای خودم بریدم ! می خواستم برگردم و همه چیز رو از اول شروع کنم ولی نشد دیگه ! به همین راحتی ! نشد ! این &quot; نشد &quot; ها تو زندگی همه هست و برای من که .... ای بابا ول کن ! بی خیال ! مگه من با باقی مردم چه فرقی دارم ؟ تنها فرق من اینه که هیچ وقت فکر نکردم ! فقط عمل کردم . اونهم عمل بر اساس چیزی که دلم بهم می گفت ! ماشین رو فروختم و هر جور بود فرهاد - دادای قدیم خودم و غریبه امروز - رو قاچاقی از مرز رد کردم ! وقتی رسید پیش مامان و آبجی کوچیکه ، خیالم راحت شد که بالاخره بعد از یکسال تونستم کاری رو که براش اومده بودم ایران ، انجام بدم ولی خان دایی دستور فرموده بودند که من هم باید برگردم ! گفته بود هر چی لات بازی در آوردی و تنها زندگی کردی بسه دیگه ! دوباره باید زندگی با &quot; خانواده &quot; رو تجربه کنم ! مثل باقی روزهای تطمیع شدن با یه حرف گنده ، با یه تهمت ناروا یا با یه حرف زشت ، تلفن و سکه و پول عیدی و همه چیز رو جمع و جور کردم تا برم سر خونه و زندگی مامان و خان دایی ولی ... &lt;BR&gt;هه ! این بار هم سرنوشت دست تنهایی رو به طرفم رو کرد تا با فشار دادنش به همون انفرادی خودم برگردم ! ویزا بهم ندادند و با وجود اینکه از نظر همه رفته بودم ، نرفتم و موندم ! درست روز عید فهمیدم که موندنی شدم و داد و بیدادهای دایی و مامان هم افاقه نکرد ! ماشین یکی از دوستهام رو که برای عید رفته بود دبی قرض گرفتم و راه افتادم ! &lt;BR&gt;همیشه دلم می خواست یه مطلب راجع به ارتباط روح آدمها با حرکت یا بهتر بگم دویدن و رها شدن و حتی رانندگی کردن و بریدن وپریدن و برای همیشه رفتن بنویسم ولی نمی شد ! وقتی بعد از مدتها نشستم تو ماشین و پام رو گذاشتم رو پدال گاز و یکسره تا شمال رفتم و دوباره رسیدم به اون موج سرکش عظیم ، فهمیدم که روح من خیلی عصیانگر تر از این حرفهاست که بشه با یه کلام بد یا یه وعده سر خرمن رامش کرد ! هرچی بیشتر گاز میدادم و بیشتر تو این پیچ و خم زندگی و جاده با سرعت بالای 100 تا می رفتم و صدای بوق باقی ماشین ها رو در می آوردم ، تموم حرفهای زشت و خاطرات زشت ترانگار با باد می خوردند به ماشین و پنجه می کشیدند به شیشه و قیافه زشتشون رو به رخم می کشیدند و با هر جیغ عقده خالی کن من، می ترسیدند و فرار می کردند! دوباره رسیدم به اون موج عظیم سرکش و باز هم تازه روحم اونجا ، کنار دریا و اون موجهای کوچیک بود که فهمید داره کم کم بزرگ میشه ! &lt;BR&gt;دلم آروم گرفت و روحم عصیانگر تر از همیشه شد ! حالا که این روزهای برای همیشه انفرادی رو می گذرونم و می گذرونم به این فکر می کنم که آزادی دیگه چه معنی ای می تونه داشته باشه ؟ فکر می کنم تنهایی خودش یه نوع آزادیه ... آزادی از دست باقی مردم !&lt;BR&gt; روانشناسی که قبل از عید رفته بودم سراغش ، میگفت : تو خطرناک شدی مهتاب ! یه مردم گریز درست و حسابی ! اگه فیلم هالیوودی بود ، می گفتم این مهتاب می تونه آدم هم بکشه ! خندیدم و گفتم : نیاز به آدم کشی نیست ، من دلم رو سالها پیش کشتم ... این دیگه واسه همیشه بسه ! حالا تنها دارم با یه روح عصیانگر زندگی می کنم و حالا بعد از طی کردن تموم جاده هایی که می تونست باشه ، رسیده ام به شیراز و دارم دنبال رد پای بوی بهار نارنج می گردم ... گاهی اوقات فکر می کنم ایران برای من خلاصه شده تو چالوس و نور و محمود آباد و شیراز ! باید بهار نارنج ها رو ول کنم و به ماجرا جوییهای تازه ای برسم ! بعد از تعطیلات قراره برام یه وام جور شه تا یه ماشین نو بخرم ... بهار نارنج عزیز ! دوستت دارم . درست مثل روح عصیانگرم که هیج کس هنوز نتونسته بشناستش ! بهار نارنج عزیز ! اگه خاطرات کهنه نبود شاید تمام ایران سرای من می شد اما خاطرات خوب نمی گذارند که من از تو جدا شم ! بهار نارنجم ! عیدت مبارک ! &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Mar 2008 13:58:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeezan-m&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>paeezan-m</dc:creator>
<guid>http://paeezan-m.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
